دلنوشته های بهناز خّرم

جمع بندی کتاب


رویدادهای این رمان بینهایت جذاب در آفریقای استوایی در اطراف کوههای اوله به وقوع می پیوندد.

مورل ، قهرمان این کتاب، مرد فرانسوی و جوانی است که از اردوگاههای کار اجباری آلمانها به اینجا آمده تا از فیلها دفاع کند. ابتدا در همان اردوگاه با نجات دادن سوسکهای طلایی مسیرش را مشخص میکند، سپس سگها و حالا برای نجات فیلها، برای نجات انسانیت، برای احترام به طبیعت و برای چیزی دیگر، آنچه که انسان را هنوز به چیزی امیدوار میکند، در کوهها و جنگلهای اوله سرگردان است. هر کسی در روستاها جز برای تامین خوراک به شکار بی رویه فیلها بپردازد_ فیل ها این موجودات بزرگ که نماد آزادی اند و به هر کجا دلشان بخواهد، در طبیعت پهناور آفریقا میروند و تماشای این منظره از هر چیزی برای مورل زیباتر است_ توسط او و همراهانش مجازات می شود‌. مزرعه اش آتش میگیرد و اگر لازم باشد تیر میخورد.

این شکار بی رویه و تامین عاج و ... از چشم مورل دور نمی ماند.

زن افسانه ای رمان که تا آخرین توانش در کنار مورل است و به او در هدفش یاری می رساند، مینا نام دارد. زنی از برلن آلمان که برای یافتن گرما و طبیعت زیبای آفریقا و علاقه به حیوانات از کشوری که درگیر جنگ می باشد، گریخته است و در یک بار( معروف به چادین)مشغول کار است. تا اینکه بار را رها کرده با نیروی فوق طاقتش به مورل و همراهانش می پیوندد. در دادگاه در پاسخ به قاضی که چرا با مورل همراه شده، یک جمله بدین مضمون میگوید: باید یک نفر از برلن با او باشد!!!

برای مینا عشق و دوست داشتن و مسائلی از این دست در کمک به مورل مطرح نیست. اینها به حساب نمی آید. او به حساب خودش آنجاست، به حساب خودش آن همه سختی را تحمل کرده است. زنی که تلخیهای فراوانی از سر گذرانده است. تجاوز سربازان روسی و حتی عموی ناتنی اش و کشته شدن معشوق روسی اش، کار در کلوبهای شبانه و ....‌ مینا به حساب خودش، برای نجات طبیعت آنجاست.

🍀 🍀 🍀 🍀 🍀 🍀 🍀


وایتاری: نماینده ملت آفریقا و استقلال مردمی که نمیخواهند زیر یوغ فرانسویها و اروپاییها باشند. مردی که برای هدفش تلاش بسیار کرده است‌ . میخواهد ملتش مدرن باشد و پیشرفت را تجربه کند. از فیلها و آنچه نماد بدوی بودن آفریقاست ،بیزار است. دانش اموخته فرانسه میباشد و از صدا و نفوذ کلام خوبی برخوردار است‌ . ابتدا با گروه مورل همراه میشود ،اما بعدها هدف او را که هیچ ایده سیاسی پشت آن نیست را نوعی دیوانگی و حماقت پنداشته، مسیرش را از مورل جدا می کند‌.


جانی فورسیت (سرباز قدیمی جنگ) و پی یر کوییست(طبیعیدان) هم به مورل پیوسته اند و در این هدف مشترک با او همراهند.

فیلدز: عکاس و روزنامه نگار آمریکایی که بر اثر سقوط ناگهانی هواپیمایش ناگزیر با مورل همراه میشود و عکسهای خوبی از مورل و همراهانش، همچنین وایتاری، فیلها و پرندگان مرده و .....ثبت میکند و به هدف مورل علاقمند شده، با او همگام میگردد.
عکسهایی از حیوانات بی گناهی که توسط افراد وایتاری به رگبار گلوله بسته شده اند!!!!

🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃 🍃

1
رمان #ریشه_های_آسمان
✍ #رومن_گاری
👇👇👇

وایتاری با شهرتی که مورل بدان دست می یابد، متوجه میشود که کسی علاقمند به اهداف سیاسی و ملی گرایانه او نیست‌‌. به همین جهت به قرارگاه مورل و دوستانش در کورو حمله کرده و آنجا را تبدیل به گورستان حیوانات (فیلها) میکند و مورل و دوستانش را در کلبه ای زندانی میکند‌ . قصد دارد با فروش عاج فیلها برای خود مهمات تهیه کند که دستگیر می شود.

مورل اما شخصیتی است که میتواند روح و جانی تازه به هر انسانی که در پی عشق به طبیعت، انسانیت، آزادی و امید و برادری است ، بدهد. مردم، او و ماجراهایش را در روزنامه ها دنبال میکنند و نمیخواهند شکست او را شاهد باشند. شکست مورل ،شکست خودشان است‌.


مثلا:مرد جوانی زنش را بر اثر سرطان از دست داده و هیچ چیز حتی دلداریهای دکتر نمیتواند از رنج او بکاهد، اما وقتی در روزنامه ها هنوز می بیند که مورل _ مردی در دل آفریقا_ دارد بر علیه آنچه که طبیعت بر او مقدر کرده، می جنگد، علیه قانونی که همه بدان به نوعی گردن نهاده اند، طغیان میکند، این مرد ،امید را حس میکند. و تمام مردمی که محکوم به یاس و شکست هستند، در نهان از اینکه او هنوز دستگیر نشده، خوشحالند.


مورل به بشریت اعتماد دارد. به آسانی باور دارد که انسانها صدایش را خواهند شنید. او در آفریقاست، جایی که انسان از آنجا آغاز کرده است!.

و این ماجرا را سندنی، در حالی که چشم به طبیعت و آسمان زیبای آفریقا دوخته ،به کوه های اوله می نگرد، برای پدر تاسن که در خصوص این موضوع شبی را کنار او گذرانده، تعریف میکند.


و مورل ؟ کسی نمیداند کجاست!

سندنی و برخی از اهالی چاد(محل وقوع داستان) فکر میکنند که این دیرینه شناس(پدر تاسن) او را پناه داده است اما.‌‌‌‌‌‌....


و من به این می اندیشم که مورل در سراسر طبیعت باید زنده باشد و برای انسانیت، اگر هنوز چیزی از آن باقی مانده باشد، تلاش کند‌‌‌‌.....


یادداشت 20 بهمن 1401 درباره رمان بسیار زیبای #ریشه_های_آسمان از نویسنده برنده جایزه گنکور #رومن_گاری💙🌹

✍ #زهرا_ا

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ 20:30

تکه کتاب

آنان که از اتفاقات ناگوار زندگی خود چیزی نمی‌آموزند، وجدان هستی را مجبور می‌کنند تا آن اتفاقات را تا آنجا که نیاز باشد تکرار کند تا به فرد آن چیزی را که آن اتفاقات ناگوار می‌خواهند آموزش دهند، یاد بگیرد..!
آنچه که انکار می‌کنید ، شما را شکست می‌دهد!
آنچه که قبول می‌کنید ، شما را تغییر می‌دهد...


#کارل_گوستاو_یونگ
#زندگى_و_انسان_زيستن

برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ 8:53

اشعار جنجالی



سالها پرسیدم از خود کیستم ؟
آتشم، شورم، شرابم، چیستم ؟

دیدمش امروز و دانستم کنون
او به‌ جز من، من به‌ جز او نیستم.


بايزيد_بسطامى

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ 0:21

حرف حساب🖤❤️


نوشته بود:
"در جمجمه های مدرن ما
ذهن هایی متعلق به عصر حجر
خوابیده است..."
به نظرم این حکایت خیلی از ماهاست!

حرف حساب🖤❤️

بهناز خرّم دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ 14:5

حرف حساب🖤❤️

در کتابی خواندم

لطافت

انسان را آدم می کند

حرف حساب🖤❤️

برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ 1:14

حرف حساب❤️🖤

زشت‌ترین قسمت بدن
بینی بد فرم یاشکم برآمده نیست
زشت‌ترین قسمت ذهن‌یست پراز افکار منفی،خشم ، بد بینی و...
اگر ذهن آدمی زشت باشد
باهزار عمل جراحی زیبایی
ذهن او هم‌چنان زشت خواهد بود!!

حرف حساب🖤❤️

برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲ 11:10

حرف حساب🖤❤️

عشق چیز خطرناک و پیچیده ای است.
میتواند آدم عوضی را به یک انسان خوب تبدیل کند و می تواند آدمی شریف و صادق را تا پایین ترین درجات انسانی نزول دهد!

#آگاتا_کریستی

حرف حساب🖤❤️

بهناز خرّم شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ 11:23

رباعی های خرّم

با عشوه ی خود کرد مرا خار و خراب

دل مانده ز دوریش پر از رنج و عذاب

میگفت مسیر عاشقی پر خطرست

افسوس که راه عشق شد جمله سراب

...خرّم

برچسب‌ها: رباعی های خرم
بهناز خرّم جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ 0:47

حرف حساب🖤❤️

هرگز تحصیلات را با هوش اشتباه نگیرید
شما می توانید علاوه بر داشتن دکترا
همچنان یک احمق باشید...

👤 #ریچارد_فاینمن
حرف حساب🖤❤️

برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ 11:29

مطالب عرفان و پاکسازی

🌱

"علت تمام بیماری ها کشف شد"

هرگونه بیماری در جسم،نشانه ی ناپاکی در ذهن هست.
هرگز به علت خوبیها و پاکی هایتان بیمار نمیشوید.
بیماری نمایانگر بیقراری و نا آرامی ذهن است. تمام بیماریهای انسان از خودش سرچشمه میگیرد.
یعنی خود انسان و افکارش.

سرطان، ناشی از نبخشیدن خود و دیگران است.

تیروئید، نشانه ی بغضی در گلوست.

بیماری قند، به دلیل افسوس گذشته خوردن است.

زکام، بخاطر وجود آشفتگی ذهنی ست.

ام اس، به دلیل عصبانیت طولانی مدت است.

فشار خون، بخاطر مشکلات عاطفی دراز مدت ست که حل نشده و باقی مانده است.

سردرد، بخاطر انتقاد از خود و دیگران است.

درد مفاصل ، به دلیل نیاز به محبت و آغوش گرم است.

"واکنون راهکار درمان"

پس دیگران را ببخشیم
خودمان را ببخشیم
کمتر گله و شکایت کنیم
فراوان بخندیم و شاد باشیم
و بدانیم
افکار و احساسات ما بسیار قدرتمند
و اثر گذار هستن
و تاثیرات بسیار شگفت انگیزی
بر روی بدن ما میگذارند.

بهناز خرّم چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۴۰۲ 11:8

نوشته ای به همسرم

قشنگ ترین حادثه ی زندگیم
طلوع چشمان تو بود در قلبم
و امن ترین مکان هستی همانا ، آغوش گرم تو
و شیرین ترین روز ، لمس شادی و شنیدن خنده های قشنگ تو
ترا به همین عمق و به همین وسعت دوست دارم....سایه سارت مستدام....

برچسب‌ها: نوشته های ناب
بهناز خرّم دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۲ 17:26

متن های خاص

حیوانات هیچ وقت در نگاهم یک حیوان
نبوده اند!
و عمیقا می دانم‌ تا انسان ارتباطش را با طبیعت و حیوانات درست نکند، ابدا نمی تواند با همنوعِ خودش سالم و معتدل باشد.
حتی با خودش هم نمی تواند!
حیوانات نژادی دیگر هستند نوعی آگاهی هستند.
نه یک حیوان که از تو کمتر است!
نه!
آنها نژادی از بُعدِ عشق هستند.
آنها دنیایی از آگاهی هستند که هیچ انتخابی به جز "خود" بودنشان و "عشق" ندارند.
آنها شکلِ دیگر و نژادی دیگر، دنیایی دیگر و گویشی مختص، با خودشان هستند.
اگر به طورِ انبوه روی زمین هستند به دلیلِ حفظ انرژیِ زمین است!
آنها شفاگر هستند فقط می توانید به چشمانِ آنها نگاه کنید...
به چشمان یک سگ‌، چشمان یک آهو یک گربه آنها خودِ خودشان هستند.
معصوم و خالصند! من روحِ لطیف و پاکشان را عمیقا در قلبم لمس می کنم...
و خوشحالم در زمین این فرشته ها حضور دارند...
آنها هیچ انتخابی جز عشق دادن و صاف و زلال بودن ندارند...
نگاهتان را عوض کنید...آنها فرشته هایی هستند که به طور ناشناس و مخفی زمین را زیبا کردند...

سوفيا_ساناندا

برای حیواناتی که در لحظه مرگ چشم در چشمت دوخته بودند و کاری ازت برنمی‌اومد!

برچسب‌ها: متن های خاص
بهناز خرّم دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۲ 17:25

اشعار جنجالی

اینجا به هرکه دل بدهی دور می‌شود

یوسف همیشه فکر زلیخای دیگری‌ست

بهناز خرّم یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ 1:18

دل نوشته

بهناز خرّم:
تو را از دور دوست دارم

بی توقع

بدون نیاز به دیدار و لمس و هر چیز دیگری

اینکه جاری باشی در نوشته ها
در شعرهای دست و پا شکسته ام

اینکه
فقط و فقط

وقتی نوشته ای از من را خیلی تصادفی
در جایی خواندی

ردی نامرئی از دوست داشتنی زلال
بر جای جای تنت
شکوفه کند

لبخندی بر لبانت بنشیند

همین قدر ساده

همین قدر زیبا....خرّم

برچسب‌ها: دل نوشته
بهناز خرّم شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ 1:3

جمع بندی کتاب فکر نکن تنهایی از الیف شافاک

درود
شافاک مثل اکثر آثارش
در این کتاب هم دست به دامن بزرگان ادبیات و فلسفه شده
در اینکه از جملات و تجربیات و نوشته ی بزرگان در نوشته هاش استفاده می کنه اعتراضی نیست
اما روند کار رو برای خواننده تکراری می کنه
شاید توقع یه نو آوری یه مبحث جدید ازش داشتم
چخوف ، نیچه ، یا جملات بزرگان
زیبا هستند و عمیق اند
اماااااا امان از تکرار
که رغبت و اشتیاق را در جان خواننده می کشد
و همین افت علاقه مندی میاره
به داستان ادامه میدیم و همچنان منتظر یه سورپرایز ، یه ایجاد هیجان می مانیم...خرّمp1
کتاب فکر نکن تنهایی از الیف شافاک

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ 11:52

اشعار جنجالی

عشقی که ز من دود برآورد این است
خون می‌خورم و به عشق درخورد این است

اندیشهٔ آن نیست که دردی دارم
اندیشه به تو نمی‌رسد درد این است

#خاقانی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ 11:21

جملات ناب

تو
اما وارد رگ هایم شدی،
و همه چیز تمام شد..
و خیلی سخت است بخواهم از تو شفا یابم

#غسان_کنفانی

برچسب‌ها: جملات ناب
بهناز خرّم جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ 11:14

حرف حساب

همیشه

یکم حقیقت پشتِ (شوخی کردم)؛
یکم آگاهی پشتِ (نمیدونم)؛
یکم احساس پشتِ (مهم نیست)؛
یکم درد پشتِ (خوبم)؛

وجود داره!

برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ 3:7

نقد داستان گربه زیر باران از ارنست همینگوی

#نقد_داستان_کوتاه

#گربه_زیر_باران

✍ #ارنست_همینگوی

داستان گربه زیر باران حکایت انسانهایی است که حتی وقتی کنار هم به سر می برند،تنها هستند و گویی هیچ حرف و پیام مشترکی برای یکدیگر ندارند. حکایت انسانهایی که گفتگوشان از سر ناچاری و درماندگی است و جذابیتی در آن نیست. انسانهای ناامیدی که زندگی کسالت بار و ملال اوری را تجربه میکنند و به نوعی دچار روزمرگی هستند. هیچ تغییری حتی مسافرت به مکانی دلپذیر شوقی در آنها نمی افکند.

یک زوج آمریکایی برای تفریح به هتلی در یکی از سواحل ایتالیا آمده اند. هتل چشم انداز بسیار زیبا و چشم نوازی دارد. اتاقشان رو به دریا و باغ ملی و البته بنای یادبود جنگ که برای ایتالیایی هایی که برای بازدید بدانجا می آیند جذاب است. وقتی هوا خوب است نقاشان با سه پایه هاشان به آنجا می آیند تا از این مناظر زیبا نقاشی کنند. همه توصیفات حاکی از بی نقص بودن محلی است که زوج امریکایی برای تعطیلاتشان انتخاب کرده اند،اما چیزی که زن و مرد را به هم وصل کند گویی از میان رفته است.
زمانی که داستان در آن روی میدهد هوا به شدت بارانی است و گویا زن و مرد نمیتوانند بیرون بروند و ناچار در اتاقشان می مانند.
زن گربه ای را از پنجره اتاق می بیند و تصمیم میگیرد آن را به داخل بیاورد.

مرد بی قید و بی توجه به صحبتهای زن مشغول مطالعه است. وقتی زن میخواهد بیرون رفته و بچه گربه را از زیر باران بیاورد،با حالتی از روی تعارف به وی میگوید که ایا میخواهد او (مرد)این کار را برایش انجام دهد؟ مرد اصرار و تمایلی به این کار ندارد و گویا فقط از روی عادت چنین حرفی زده است.

زن محتاج همدلی و گفتگوست. نیازمند شنیده شدن حرفهایش. حال هر چقدر که ان حرفها به نظر بی اهمیت جلوه کند. او بچه گربه بی پناهی را میخواهد تا به او کمک کند. البته بیشتر نیاز دارد تا به خودش کمک کند و همدمی برای خود بیابد. او به شدت نیازمند کسی یا چیزی است که با وی درد دل کند. بچه گربه را بدین سبب تا این حد میخواهد.


زن، پیرمرد صاحب هتل را بدان خاطر دوست دارد که به او توجه نشان میدهد. بخاطر او خدمتکارش را با چتر در پی زن میفرستد و بر خلاف جورج(شوهر زن) لطفش را از حرف به عمل تبدیل میکند. کاری برای زن انجام می دهد. مرد در برابر زن تعظیم میکند.هر چند این کار به نوعی از سر وظیفه باشد،و پیرمرد به واقع فقط وظیفه اش را انجام میدهد. زن این اندازه از توجه را بزرگ میشمارد و خود را مهم می پندارد.همچنین خود را در برابر مرد کوچک میشمارد.زن تمام کارها و حتی ظاهر مرد صاحب هتل را دوست دارد.تصور اینکه انسانهای دیگر نمیتوانند در گذر زمان ملال آور گردند.


زن وقتی جلوی اینه رفته و از موهایش که دوست دارد بلند شود،از ظرف نقره ای خودش که دوست دارد در ان غذا بخورد و از لباس نو و بچه گربه حرف میزند،در واقع خواست و نیازهای زنانه اش را از یک زندگی مشترک طلب میکند. بچه گربه میخواهد تا او را نوازش کند،شاید کودکی را ارزو میکند. دلش یک زندگی عاشقانه میخواهد با شمعی که روی میز روشن باشد. دلش بهار می خواهد،شاید بهار اشناییشان مد نظر است. این خواستها گویی به تازگی در زن پدید امده اند و علت آن نیز دوست داشتن پیرمرد صاحب هتل می باشد.


مرد نیز از سر تنهایی به مطالعه پناه برده است. حرفهای زن برایش کسل کننده هستند‌. به نظر میرسد آن حرفها را بارها شنیده و دیگر حوصله گوش دادن به زن را ندارد. دلش میخواهد تنها باشد و به سرگرمی خودش برسد،همانگونه که زن دنیایی جدای از مرد دارد.در ادامه حتی زن را به مطالعه توصیه میکند و این نشان از عدم درک او دارد.

زن نیز علاقه مرد به مطالعه را نمیتواند درک کند و این علاقه های ساده متفاوت آن دو را از هم دلزده میکند.

در نهایت خدمتکار گربه ای را برای زن می آورد و نهایت خدمت و توجه به بزرگترین خواسته ی کنونی زن توسط صاحب هتل محقق میشود.


تنهایی و نومیدی انسانهایی که در کنار هم هستند و از هم فرسنگها فاصله دارند،احساس تنهایی که فقط خود افراد آن را عمیقا حس میکنند ولی دیگران از آن بی خبرند،ملال و بی توجهی به خواست های یکدیگر ،عدم درک همدیگر میتواند مفهوم این داستان باشد.

✍زهرا(اول اردیبهشت1400)

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ 14:0

خاطره نویسی

" بهشت "

زمستان سال ۱۳۸۹ بود . مسئول یکی از شعبات فروشگاهای عطر بهشت ، در مشهد بودم . شعبه ای واقع در خیابان شیرازی ، روبروی باغ نادری ، نبش چهارراه شهدا ، که به دلیل نزدیک بودن به حرم امام رضا یکی از مهم ترین و شلوغ ترین شعبه ها بود .
مغازه ای طویل و باریک .‌ یک مستطیل به عرض یک متر و سی ثانت و طول ۱۲ متر .

هوا بشدت سرد بود و در آن موسم به قول کاسب ها در " کاهو بازار " ( بازار کساد ) به سر می بردیم .
جنب مغازه یک داروخانه ی شبانه روزی بزرگ‌ بود که متصدی هایش ، حتی در آن ایام هم وقت سر خاراندن نداشتند .‌
جلوی داروخانه ، پسر بچه ای حدودا ۴ یا ۵ ساله روی یک کارتن می نشست و دستمال کاغدی جیبی می فروخت .
قبلا ندیده بودمش و معلوم بود چون در محل های دیگر توسط مامورین شهرداری ، طرد شده ، بساطش را به جلوی داروخانه منتقل کرده است .

آن روز قبل از بیرون آمدن از خانه ، هوا کاملا آفتابی بود . چون نزدیک به ایام مناسبتی خاصی بودیم ، کفش و لباس های شیک تر به تن کردم .
تمام مدت دست تنها مشتری ها را جواب می دادم _ که البته خودم انتخاب کرده بودم _ آبم با دیگر فروشنده ها توی یک جوب نمی رفت .‌
نزدیک غروب ، یک دفعه تگرگ شدیدی شروع به باریدن گرفت ‌. ویترین را کمی عقب دادم که این کار باعث شد کفش هایم بشدت کثیف شوند.

یک ساعت بعد ، پسرک دست فروش را دیدم که روی کارتنش گونی انداخته و پلاستیکی به سر کشیده و زیر باران ، مشغول کاسبی اش است .‌
ساندویچی که سفارش داده بودم ، رسید . پسر را صدا زدم .
جلو آمد .
پسر : ها ، چیه؟
گفتم : غذا میخوری ؟
پسر : نه ، چایی داری ؟
گفتم : آره ، بیا تو .
پسر : باشه ، من میرم پیش گاز یکم گرم بشم . یه چایی برام بریز .
گفتم : چشم ...!!!

دستمال کاغذی ها را توی جیب چپاند و رفت ته مغازه کنار گاز نشست . به قفسه
عطرها خیره بود.

کفش هایم را بیرون آوردم تا پاهایم را گرم کنم ‌. برایش چای ریختم .‌
یک دفعه مغازه شلوغ شد ، دمپایی ها را به پا کردم و مشغول کار شدم .
مشتری ، پشت مشتری می آمد . حتی وقت نکردم ساندویچم را بخورم .
پسر بچه از لابلای شلوغی بیرون دوید .

یک ساعت بعد بالاخره از شر مشتری ها خلاص شدم . به انتهای مغازه رفتم تا کفش هایم را به پا کنم و غذایم را بخورم.
شوکه شده بودم .... نه تنها نیمی از ساندویچ را خرده بود ، بلکه کفش هایم را هم با خودش برده بود .

کمی خودم را لعن کردم . فکر می کردم بهتر بود که میگفت پول کفش ها را لازم دارد تا بی منت پرداخت می کردم.
از اینکه از اعتمادم سو استفاده کرده بود ، عصبی بودم .
تلفنم زنگ خورد . مادرم بود ، می خواست بداند چه ساعتی برای شام به خانه می رسم .
داشتم پشت تلفن با صدای بلند میگفتم :

مامان جان من کوفت بخورم ، چمیدونم کی می رسم ، تو بخواب . ( و این جور حرفها )

یک نفر گوشه ی لباسم را کشید .
برگشتم گفتم : ها ، چیه؟؟

پسرک در حالی که انگشت توی بینی داشت با یک پسر ۱۰ ساله جلویم ایستاده بود . دست پسر ۱۰ ساله جعبه ای پر از لوازم واکس بود .
پسر کوچکتر یک جعبه ی کفش در یک پلاستیک به دست داشت .
گفت : بیا . کفشات واکس زد برات .
داداشمه .

خرده پول های کاغذی را از جیبش بیرون آورد و روی پیشخوان ریخت _ دستش نمی رسید _
گفت : اینم پول نصف ساندویچت .
گشنه ام شد .
حالا داداشمم بیاد یکم گرم بشه؟؟

آرام و با دهان نیمه باز گفتم :

بله ، بفرمایید .

پسر بزرگتر رفت و جلوی گاز نشست .‌
مادرم هنوز داشت پشت تلفن حرف می زد . می گفت :
پس غذات رو می زارم تو کابینت اومدی گرم کن بخور ، میوه هم میزارم .
دعا کن .‌ کاری نداری ؟؟

پسرک یک بسته دستمال کاغذی جلویم گرفت .
گفت : فردا از مامانت برام غذا میگیری ، بیاری ؟؟ کاسبی میکنم ، پولشو میدم .

تلفن را قطع کردم .
گفتم : خب باشه ، پسفردا تو به مامانت میگی غذا بزاره برات ، واسه من بیاری؟؟

گفت : با من مث بچه ها حرف نزن مشتی ،
مامان من رفته بهشت ، وگرنه اینجا چکار می کردم ....؟؟؟



آن شب ، تمام راه خانه را زیر باران در حالی که جعبه ی کفش ها دستم بود و با دمپایی ها پیاده راه می رفتم ، گریستم‌..



#وهاب_طباطبایی

برچسب‌ها: خاطره نویسی
بهناز خرّم پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ 0:7

تکه کتاب

کلماتت را به خوبی انتخاب کن
چرا که آنها،
جهان پیرامونت را می‌سازند.

جیدو_کریشنامورتی


برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ 22:9

خاطرات سفر به استانبول

برای یک کار اداری مجبور شدم به استانبول برگردم

دو هفته نیست که از آنجا برگشتم ، همین حس خستگی را در تن و روحم چند برابر می کند

همسرم طبق روال مشغولند و نمی توانند همراهی ام کنند

باز مثل همیشه بیست کیلو اضافه بار دارم و باز دلهره ی پیدا کردن کسی که برای همین اضافه بار کمکم کند

کادر فرودگاه برایم آشناست

پسرم امیر همدم همیشگی ام با حالی نزار تمام تلاشش را می کند تا من فقط کیفم را داخل هواپیما ببرم

با هر مصیبتی شده

اینبار هم بارها را تحویل داده و با پرده ای از اشک بر چشمانم از پسرم جدا میشوم

رد شدن از قسمت وارسی سپاه و رسیدن به سالن دوم

نگاه موشکافانه ای به سالن می کنم دنبال یه خانم یه دختر دانشجویی هستم که ادامه ی راه را با او طی کنم

کسی را پیدا نمی کنم در ردیف صندلی های خالی کیفم را رها کرده

و می نشینم...

احساس گرسنگی می کنم ...تازه یادم می افتد که چیزی نخوردم

به یاد کیک کاکائویی می افتم که لحظه آخر قبل از خارج شدن از خانه

در جا ظرفی شیشه ای قرار دادم

کاش تکه ای را برمی داشتم

در این فکر ها بودم که خانمی از پشت سرم سلام کرد

برگشتم...

خانم از من تقاضا می کرد مراقب وسایلش باشم تا او برگردد

پذیرفتم و برای اینکه خاطرش را آسوده کنم در صندلی های ردیف ایشون نشستم

بعد از اینکه برگشتند

دیدم تنها مسافرت می کنند و برای دیدار پسرشون که در رشته ی معماری مشغولند عازم سفر شدند

کلی حرف می زنیم

اولین سفر تنهایی ایشون بود ...چهار ردیف اختلاف صندلی داخل هواپیما داشتیم

نهایت تلاشم را کردم تا آرامش را حاکم کنم....خرّم (ادامه دارد)

برچسب‌ها: خاطره نویسی
بهناز خرّم سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ 10:33

حرف حساب

با ذهنی که همیشه
احساس بدبختی میکنه
رسیدن به خوشبختی محاله
پس برای اینکه خوشبخت باشی
ذهنیتت رو تغییر بده ..


برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ 10:14

حرف حساب

اگر غمگین هستی
یعنی در گذشته ای

اگر نگران هستی
یعنی در آینده ای

اگر در آرامش هستی
یعنی در حالِ تجربه
تمامیت این لحظه ای

در این لحظه رنجی نیست

و ذهن بخاطر درد هایی که گذشته یا که شاید بیایند رنج می کشد

رویداد های مرده را رها کن پیش فرضی ها را رها کن
و خود را در آغوش امن الهی حس کن
بدان که با هیچ به این دنیا آمدی
و هر چقدر هم که از دست داده باشی باز چیزی برای داشتن کسب کرده ای
پس در سود هستی

رضایت کامل از هر چه که هست ،
خوشبختی می آورد

برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ 14:16

غزل

بهناز خرّم:
باز من در سخن عشق خطاکارترم
واژه ها را به سرِ دارِ تو ، سر دارترم

خبرت نیست که در دادگه عشق چرا
از سر هجر تو مشتاق و پُر اسرار ترم

مستی من همه از چشم فریبای تو بود
که در این مئ زده گی از همه دلدارترم

تب عشق است و جنون باز به سر منزل تو
اشک ریزان همه گفتند که بیمارترم

باز شعر دل من پُر شده از شرح غمت
اشک لغزید و دلم گفت سبکبارترم

باز خرّم چه فغان می کنی از پنجه ی غم
داغ عشق است و بگوید که سزاوارترم...خرّم

برچسب‌ها: غزل
بهناز خرّم یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ 0:3

حرف حساب

یکی از پایه های عقلانیت بشر پرسشگری است، انسان به اندازه ای که پرسش، نقد و شک می‌کند خردمند است !


- سقراط

برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۲ 18:22

جلسه ای در خانه ی ثقه الاسلام

بعد از سالها به طور خیلی تصادفی بعد از خارج شدن از مسجد ، بدون برنامه ریزی قبلی

از پیشنهاد همسرم برای رفتن به محفل مثنوی استقبال کردم

وضع لباس و پوشش ام و حتی با ظاهری نا مرتب بدون کوچک ترین رسیدگی وآرایش و حتی بدون داشتن کتاب مثنوی و یا حتی دفتر و دستکی اطاعت امر کردم و بدون اعتراض و مخالفت راهی شدم

مدتهاست با مراقبه و مددیتیشن و کلاسهای تاب آوری سعی می کنم قدم های مفیدی در حیطه خود شناسی بردارم

بیت زیبایی از دفتر چهارم مثنوی روزم را کامل کرد

استادم را تمام و کمال پذیرفته بودم

بال و پر دهنده و مشوق تک تک شاگردانشان هستند

بداهه ی شکسته بسته ای که حتی فرصت باز خوانیش را نداشتم را در کلاس خواندم

یکی از اعضا که تکیه کلامشان فضایل پدرشان بود ، موقع خروج جمله ی قابل تاملی گفتند

باز تمام سنگینی داشته هایشان را از پدر گرفته فرمودند

شعرتان خوب و عالی ست در یکی دو جا شکسته وزنی داشت

و اینک مطالبم را از اینیستا تعقیب می کنند و ....

خلاصه پدر گرامی شان به ایشان نصیحت کرده

یا مثل شهریار بنویس یا ننویس

و از این دست صحبت هایی که جای بحث و بررسی دارد

یک ساعتی در سکوتی دوست داشتنی فرصت داشتم تا عمیقا آنچه گذشته را مرور کنم

اینکه شعر ننویسم الی در حد شعر شهریار جمله ی خنده دار و محالی است

هزاران غزل از هزاران شاعر معاصر داریم که نتوانستند در حداشعار شهریارباشند

و اینکه نظری در رشته ای بدهیم که هیچ تخصصی در آن رشته نداریم هم باز قابل تامل است و اینکه من اصلا ادعایی در شعر و شاعری نداشته و ندارم هم بحث را جای سوال می برد

کم کم به حوالی ویلا رسیدیم

لبخند می زنم و برایش آرزوی موفقیت و طلب خیر می کنم

و با خودم می گویم نقد زمانی موثر و به جاست که نقاد خودش هم

حداقل یک بیت شعر سروده باشند

و یا با توانمندی بتوانند نقص و اشکال را بیان کنند والا اشکال تراشی را همه واردند ...خرّم💕😁😁😁

برچسب‌ها: روز نوشت
بهناز خرّم جمعه دوازدهم آبان ۱۴۰۲ 12:25

جملات ناب

.

وَ گیسوانت،
آرایشِ خورشید را،،
شرمگین مےڪنند....
آن‌ گاہ ڪہ در من،،،
تڪرار مےشَوی...!


#پابلو_نرودا

برچسب‌ها: جملات ناب
بهناز خرّم جمعه دوازدهم آبان ۱۴۰۲ 11:57

تلنگر


کسی که جلوی مغازه اش سبد پلاستیکی میذاره که بقیه پارک نکنن نباید شاکی باشه چرا تو لواسان یه سری که زورشون بیشتره زمین خواری میکنن.

کارمندی که به ارباب رجوع میگه برو فردا بیا نباید شاکی بشه که چرا حقوقش رو دو هفته دیر دادن.

راننده تاکسی که به بهونه پول خرد الباقی پول مردم رو نمیده نباید شاکی باشه که چرا تو اداره کارش رو درست انجام نمیدن.

مکانیکی که قطعه تعمیری رو میگه تعویض کن نباید شاکی باشه که چرا ارتوپد به جای فیزیوتراپی جراحی تجویز میکنه.

کابینت سازی که سه ماه دیرتر کارشو تحویل میده نباید شاکی بشه چرا ایران خودرو و سایپا ماشینی رو که باید عید تحویل میدادن هنوز بهش ندادن.

متوجه منظورم شدی یا تا فردا ادامه بدم؟
ما شبیه همیم.
مثل یه راننده قانون گریز که اگه پشت موتور بشینیم دو نفر رو زیر میگیریم، اگه پشت اتوبوس باشیم صد نفر رو میکشیم.
نوع نگاهمون با مسئولان یکی هست فقط مقیاس اشتباهمون کوچک تره.

بیشتر اوقات مقیاس بی شعوری متفاوته شاید فقط کمی کوچکتر و قابل توجیه تر!

خیلی از ماها در خیلی از جاها حق همدیگه رو میخوریم و در عین حال از زمین و زمان شاکی هستیم!

تا حالا شده یه شب با خودمون خلوت کنیم و رفتار اون روزمون رو خیلی بی
طرفانه تحلیل کنیم؟
متن: حسین کلهر

برچسب‌ها: تلنگر
بهناز خرّم جمعه دوازدهم آبان ۱۴۰۲ 9:25
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم