دلنوشته های بهناز خّرم

خاطره نویسی

" بهشت "

زمستان سال ۱۳۸۹ بود . مسئول یکی از شعبات فروشگاهای عطر بهشت ، در مشهد بودم . شعبه ای واقع در خیابان شیرازی ، روبروی باغ نادری ، نبش چهارراه شهدا ، که به دلیل نزدیک بودن به حرم امام رضا یکی از مهم ترین و شلوغ ترین شعبه ها بود .
مغازه ای طویل و باریک .‌ یک مستطیل به عرض یک متر و سی ثانت و طول ۱۲ متر .

هوا بشدت سرد بود و در آن موسم به قول کاسب ها در " کاهو بازار " ( بازار کساد ) به سر می بردیم .
جنب مغازه یک داروخانه ی شبانه روزی بزرگ‌ بود که متصدی هایش ، حتی در آن ایام هم وقت سر خاراندن نداشتند .‌
جلوی داروخانه ، پسر بچه ای حدودا ۴ یا ۵ ساله روی یک کارتن می نشست و دستمال کاغدی جیبی می فروخت .
قبلا ندیده بودمش و معلوم بود چون در محل های دیگر توسط مامورین شهرداری ، طرد شده ، بساطش را به جلوی داروخانه منتقل کرده است .

آن روز قبل از بیرون آمدن از خانه ، هوا کاملا آفتابی بود . چون نزدیک به ایام مناسبتی خاصی بودیم ، کفش و لباس های شیک تر به تن کردم .
تمام مدت دست تنها مشتری ها را جواب می دادم _ که البته خودم انتخاب کرده بودم _ آبم با دیگر فروشنده ها توی یک جوب نمی رفت .‌
نزدیک غروب ، یک دفعه تگرگ شدیدی شروع به باریدن گرفت ‌. ویترین را کمی عقب دادم که این کار باعث شد کفش هایم بشدت کثیف شوند.

یک ساعت بعد ، پسرک دست فروش را دیدم که روی کارتنش گونی انداخته و پلاستیکی به سر کشیده و زیر باران ، مشغول کاسبی اش است .‌
ساندویچی که سفارش داده بودم ، رسید . پسر را صدا زدم .
جلو آمد .
پسر : ها ، چیه؟
گفتم : غذا میخوری ؟
پسر : نه ، چایی داری ؟
گفتم : آره ، بیا تو .
پسر : باشه ، من میرم پیش گاز یکم گرم بشم . یه چایی برام بریز .
گفتم : چشم ...!!!

دستمال کاغذی ها را توی جیب چپاند و رفت ته مغازه کنار گاز نشست . به قفسه
عطرها خیره بود.

کفش هایم را بیرون آوردم تا پاهایم را گرم کنم ‌. برایش چای ریختم .‌
یک دفعه مغازه شلوغ شد ، دمپایی ها را به پا کردم و مشغول کار شدم .
مشتری ، پشت مشتری می آمد . حتی وقت نکردم ساندویچم را بخورم .
پسر بچه از لابلای شلوغی بیرون دوید .

یک ساعت بعد بالاخره از شر مشتری ها خلاص شدم . به انتهای مغازه رفتم تا کفش هایم را به پا کنم و غذایم را بخورم.
شوکه شده بودم .... نه تنها نیمی از ساندویچ را خرده بود ، بلکه کفش هایم را هم با خودش برده بود .

کمی خودم را لعن کردم . فکر می کردم بهتر بود که میگفت پول کفش ها را لازم دارد تا بی منت پرداخت می کردم.
از اینکه از اعتمادم سو استفاده کرده بود ، عصبی بودم .
تلفنم زنگ خورد . مادرم بود ، می خواست بداند چه ساعتی برای شام به خانه می رسم .
داشتم پشت تلفن با صدای بلند میگفتم :

مامان جان من کوفت بخورم ، چمیدونم کی می رسم ، تو بخواب . ( و این جور حرفها )

یک نفر گوشه ی لباسم را کشید .
برگشتم گفتم : ها ، چیه؟؟

پسرک در حالی که انگشت توی بینی داشت با یک پسر ۱۰ ساله جلویم ایستاده بود . دست پسر ۱۰ ساله جعبه ای پر از لوازم واکس بود .
پسر کوچکتر یک جعبه ی کفش در یک پلاستیک به دست داشت .
گفت : بیا . کفشات واکس زد برات .
داداشمه .

خرده پول های کاغذی را از جیبش بیرون آورد و روی پیشخوان ریخت _ دستش نمی رسید _
گفت : اینم پول نصف ساندویچت .
گشنه ام شد .
حالا داداشمم بیاد یکم گرم بشه؟؟

آرام و با دهان نیمه باز گفتم :

بله ، بفرمایید .

پسر بزرگتر رفت و جلوی گاز نشست .‌
مادرم هنوز داشت پشت تلفن حرف می زد . می گفت :
پس غذات رو می زارم تو کابینت اومدی گرم کن بخور ، میوه هم میزارم .
دعا کن .‌ کاری نداری ؟؟

پسرک یک بسته دستمال کاغذی جلویم گرفت .
گفت : فردا از مامانت برام غذا میگیری ، بیاری ؟؟ کاسبی میکنم ، پولشو میدم .

تلفن را قطع کردم .
گفتم : خب باشه ، پسفردا تو به مامانت میگی غذا بزاره برات ، واسه من بیاری؟؟

گفت : با من مث بچه ها حرف نزن مشتی ،
مامان من رفته بهشت ، وگرنه اینجا چکار می کردم ....؟؟؟



آن شب ، تمام راه خانه را زیر باران در حالی که جعبه ی کفش ها دستم بود و با دمپایی ها پیاده راه می رفتم ، گریستم‌..



#وهاب_طباطبایی

برچسب‌ها: خاطره نویسی
بهناز خرّم پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ 0:7
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم