سفر به جواهر ده
سفرنامه جواهر ده
قسمت چهارم
صبح، با طلوع آفتاب بیدار شدم. کولر کارش را بهخوبی انجام داده بود و هوای اتاق دلپذیر بود. همسرم زیر انبوهی از ملافهها پنهان شده بود.
به اتاق بچهها سر زدم و بیدارشان کردم. خیلی زود وسایلمان را جمع کردیم و از هتل خارج شدیم. تصمیم داشتیم صبحانه را در دل شهر بخوریم.
جناب مهندس، جای بسیار خوبی را میشناختند و از خامه و پنیر محلی آنجا بسیار تعریف کرده بودند. به دنبال خودروی ایشان راه افتادیم و در گوشهای سرسبز و زیبا پارک کردیم. وارد مغازه شدیم و هرچه دلمان خواست سفارش دادیم. انگار عطر بهارنارنج و بوی گلها اشتهایمان را چند برابر کرده بود. صبحانهای مفصل خوردیم و با خنده و شوخی، راهی جواهر ده شدیم.
شمال، با شهرهای کوچک و بههمپیوسته و آن همه طراوت و سبزی بیانتها، دل هر مسافری را میربود.
نزدیک ظهر، کنار یک سوپرمارکت توقف کردیم. دو سگ جلوی کولر دراز کشیده بودند و از خنکای آن لذت میبردند. پسرم برای خرید آب و تنقلات داخل مغازه رفته بود و هنگام بازگشت، چند سوسیس هم برای سگها خریده بود. یکی از آنها از نژاد هاسکی بود؛ سگی شبیه گرگ، اما به گمان من زیباتر و آرامتر. با اشتها سوسیسها را از دست پسرم میگرفتند و صحنهای شیرین و تماشایی خلق شده بود. با آنها خداحافظی کردیم و به مسیرمان ادامه دادیم.
بعد از گذر از بندر انزلی زیبا کنار و شهرهای کوچک ، با جلوهای شاهانه، طنازی میکردند چقدر این شهر هازیبا بودند خدایا، گل و سبزه و زیبایی از هر سوی شهرها خودنمایی میکنند.
همسرم دوستی در چابکسر داشت که ما را به ویلایشان دعوت کرده بودند. قرار شد پیش از ناهار، سری به ایشان بزنیم و سپس برای صرف ناهار به داخل شهر برویم.
ویلای جناب ذوقی، وسیع و سرشار از درختان پرتقال بود. جالبتر اینکه پیش از رسیدن ما، چند جعبه پرتقال تازه از باغ چیده بودند. با رویی گشاده از ما استقبال کردند و همسر مهربان و خوشبرخوردشان از میوههای باغ پذیرایی کردند. پرتقالهای آبدار و شیرینشان را با لذت نوش جان کردیم.
ساعتی در کنارشان نشستیم، گپ زدیم و از خاطرات گفتیم. قرار شد ادامه سفر را در جواهر ده در کنار هم باشیم…
خرّم
ادامه دارد…
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب