دلنوشته های بهناز خّرم

جمعه

"جمعه رازی ست
میان ِ منو دلتنگی تو"
فرصتی که گشایم
گره حزن
امتداد گذر کوچه تنهایی را
سد سختی
به نوای جانت بس حسادت دارد
دلکم ، آدینه ی بی تو
یعنی
حس تنهایی مفرط
تنگنایی به قصاوت
مرز های نرسیدن یا ندیدن
جمعه یعنی
همه ساعات غمینی
که مرا از تو جدا میخواد....خرّم

برچسب‌ها: دل نوشته
بهناز خرّم جمعه سی ام دی ۱۴۰۱ 11:10

دل نوشته

از راه برس

تا معلوم شود معادلات به ثانیه ای چطور بهم می ریزند

از راه برس

تا برای بیخبران مشخص شود یک من ماست چقدر کره دارد

چطور میشود دفتر و دستک تمام روزهای بی تو را

در کسری از ثانیه بست و راهی شد

تو فقط از راه برس...خرّم

برچسب‌ها: دل نوشته
بهناز خرّم دوشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۱ 16:32

دل نوشته

حالم شبیه آن کودک مادر مرده ای است که

هیچکس نمی تواند آرامَش کند

کودکی که غیر بوی تن مادر

و آرامش بی انتهای آغوشش را نمی خواهد

چقدر ساده دلانه دل می بندیم

چقدر بی ریا عاشق میشویم

و چه فرشته های خیالی زیبایی می سازیم از این دیوهای شبانه

چقدر دلم میخواهد

مثل کودکان پا بر زمین بکوبم و های های گریه کنم

چقدر دلم برای کودکی های نکرده ام تنگ است

چقدر بی تابم...خرّم

بهناز خرّم چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۱ 2:53

اشعار جنجالی

یا دل او مرا نمی‌خواهد
یا به من آمدن نمی‌یارد

#مسعود_سعد_سلمان

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم یکشنبه هجدهم دی ۱۴۰۱ 11:13

داستان کوتاه  💕معجزه💕

اتومبیل بدون سرو صدا وارد پارکینگ شد ،خوب مشخص بود که بارها این کار رو انجام داده ،چون ورودی عرض زیادی نداشت
زن از اتومبیل پیاده شد ،نامش منا بود
38 ساله مجرد ،چند سالی می شد که اقامت گرفته بود ،تو شرکت دارو سازی
در حومه لندن کار میکرد
قبل از بستن در پارکینگ
به چپ و راست نگاه کرد
طبق معمول خانم مسن همسایه با مهربونی از پشت شیشه خانه شیروانی سرخ دست تکان داد
لبخند مصنوعی زد و در رو بست
که نگاهش به نامه افتاد
ادرس ارسال کننده عجیب بود
عجله داشت برای باز کردن نامه و چوب های زیر پاش که گاهی جیغ میزدند
انگار میگفتند چه خبره دختر !!
مثل همیشه اول سراغ قهوه ساز رفت
لباسش رو روی مبل انداخت
و خودش رو روی تخت انداخت
موهای بلندش موجی برداشت رو بالش اروم شد
و گویی این موج تمام جزیره اندامش رو
روی اب میلرزاند
هنوز تا شب باقی بود ، دسنهاش رو کشید و تا جایی که میتونست تمام خستگی رو از خودش دور میکرد
گربه خانگی جستی زد رو تخت ،دمش رو به بدن منا مالید ،
نیم دوری زدو روی پای منا دراز کشید
حالا نامه روبروی منا بود
ادرس با ماشین تایپ شده بود
چیزی از ادرس متوجه نشد
نامه رو با عجله باز کرد
یک کارت قرمز و یک شماره تلفن
بدتر گیج شده بود و بدون لحظه ای درنگ شروع کرد به گرفتن شماره الو
صدای کامپیوتر بعد بوق ادرس رو تکرار میکرد و در اخر دوشنبه ساعت 9
برق یادآوری در ذهنش درخشید
کارت قرمز و یه نامه
که مربوط به قبولی تقاضای کار در شرکت تبلیغاتی بود
مونا با شنیدن صدای بوق تلفن به خود آمد
باید فردا به آن شرکت سر می زد
سوت قهوه ساز و بوی قهوه فضای خانه را پر کرده بود
قبل از ریختن قهوه در فنجان مورد علاقه اش
ظرف غذای گربه را برداشت و با شیر پُر کرد
با خود فکر کرد اگر فردا بعد از مصاحبه قبولم کنند ، حقوق قابل توجهی می گیرم
و می توانم به پدر و مادر پیرم کمک بیشتری کنم
تا قرض هایی را که برادرم برایشان درست کرده را بپردازند
برادر مونا ، عضو مشکل ساز خانواده بود ، همیشه از بچگی تا به امروز که مردی شده کاری جز دردسر و ناراحتی برای خانواده نداشته
برادرش چند سال از مونا بزرگتر بود و حتی در تحصیلات مدرسه رادهم ، نیمه تمام رها کرده بود
مونا بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی از خانه جدا شده بود
و تمام مدت برای اینکه بتواند به آرزوهایش برسد تلاش کرده بود
او کار را لازمه ی حیات میشمرد و از هیچ کاری برای رسیدن به اهدافش دریغ نکرده بود
در رستوران ها ، هتل ها ، کار کرده بود و تا حد امکان پدر و مادرش را فراموش نکرده بود
مونا قهوه اش را سر می کشد
صدای زنگ در او را به خود میاورد
نگهبان ساختمان پاکت قهوه ای بزرگی را به دستانش می سپارد
و با حالتی رنگ پریده بدون گفتن یک کلمه دور میشود
مونا با خود تکرار می کند
امروز چقدر روز خاص و متفاوتی ست .
نام روی پاکت را میخواند، شراره لطفی
متعجب ، درنگ می کند
این همان همسایه ی مسنی ست که برایش هر روز موقع آمدن دست تکان می دهد
مونا با دستان لرزان
و کلی سوال در ذهن پاکت را باز می کند
درون پاکت بزرگ و سنگین چند سند ، کلی پول و چند تکه جواهر دیده میشد
نامه ای از لای وسایل به زمین میافتد
تمام محتویات پاکت را روی تخت خود می ریزد
و شروع به خواندن نامه می کند.سلام
فرزندم می دانم که خیلی تعجب کردی
هزاران سوال در ذهنت نقش بسته
من همسایه ی پیر و تنهای تو بودم
و تلاش و کوشش روزانه ی تو را شاهد بودم
یک روز با عجله نامه ای را به صندوق پست انداخته سوار ماشینت شده و به سرعت دور شدی
نامه در جای درست ، جای نگرفته بود
و روی زمین با نسیم هوا این سو آن سو می رفت
نامه را برداشتم تا لبه ی صندوق پست پیش بردم
تصمیمم عوض شد ، به خیال اینکه نامه ای عاشقانه و پر حرارت خواهم خواند نامه را به خانه آوردم
و با خودم گفتم بعد خواندن فردا پستش خواهم کرد
نامه را باز کردم و متوجه شدم با مقداری پول آن را برای پدر و مادرت فرستادی
از برادرت و کارهایش عذر خواهی کردی
اشکم جاری شد من فرزندی نداشتم
و روزهای پایانی عمرمم را سپری می کردم
وفاداری و حسن نیت تو باعث شد همان روز وکیلم را احضار و دارایی ناچیزم را که خانه و ماشین و چند تکه جواهرات بود همه را قانونی به نامت کنم
امروز حالم خوب نبود برای آخرین بار تماشایت کردم
می دانم که تو از این اموال به درستی و خوبی استفاده خواهی کرد
ترتیب لباسها و وسایل اضافه را هم دادم انها را به نفع نیازمندان بخشیدم
با روحی سبکبال ترک دنیا می کنم
امیدوارم در تمامی کارهایت موفق باشی....شراره
مونا لب پنجره ایستاد
و مثل هر شب زانو زده و دعا کرد
این هدیه ها چیزی نبودند جز معجزه ی خدا
فردا روز پر کاری داشت بعد از ملاقات کاری باید
پدر و مادر خود را از این جریان آگاه می کرد
مونا هم از خدا تشکر می کرد و هم از همسایه ی مسن خود.....#خرّم

برچسب‌ها: داستان کوتاه
بهناز خرّم شنبه هفدهم دی ۱۴۰۱ 14:47

اشعار جنجالی

ای برده به چین زلف، تاب دل من
وی کشته به سحر غمزه، خواب دل من

در خواب، مده رهم به خاطر که مباد
بیدار شوی ز اضطراب دل من

#شیخ_بهایی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم چهارشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۱ 20:50

گفتمان داستان تمشک های تیغ دار

#گفتمان داستان تمشک های تیغ دار
اثر ...‌چخوف
داستان شرح زندگی دو برادری که دیدگاههای متفاوتی به زندگی دارند
اینکه هدایت به عنوان مترجم داستان دست به قلم برده بود ، داستان رو زیباتر می کرد
شخصیت اصلی داستان نیکلای با جان و دل در راه رسیدن به آرزوش تلاش کرده
و تمام تمرکز نویسنده روشن کردن این موضوع بود که رسیدن به آرزو به چه قیمتی
اختلاف نظرات دو برادر بسیار تامل برانگیز بود
سه آرشین زمین فقط به درد مُرده میخوره
جا داره آرشین رو که واحد اندازگیری در دوران قدیم بوده را هم بشناسیم

= معنی آرشین=
واحد اندازه گیری در گذشته بر اساس آرشین بوده است که امروزه نیز در بعضی موارد این اصطلاح استفاده میشود.
به ذرع در آذربایجان آرشین گفته میشود. هر آرشین در تبریز معادل 112 سانتی متر است ولی در مواردی به هنگام خرید و فروش قالی بسته به اینکه بازرگان خریدار باشد یا فروشنده اندازه آرشین بین 108 تا 114 در نوسان خواهد بود. هر آرشین دارای 16 پونزه (پونظه) میباشد و نصف هر پونزه(پونظه) برابر است با هفت درم که کوچکترین واحد آرشین میباشد. آرشین علاوه بر این که واحد اندازه گیری طول است، در بسیاری موارد به عنوان واحد اندازه گیری سطح نیز به کار می رود ولی در این مواقع از لفظ مربع استفاده نمی شود و یک آرشین، مربعی است که طول و عرض آن یک آرشین باشد. بنابراین یک آرشین تقریبا برابر 25/1 متر مربع است.

یک زیاده خواهی ، یک طمع بی حد و اندازه باعث میشد که هیچوقت از هیچ لحظه ی زندگی لذت نبرده و به قیمت گزاف پرداخت عمر و جوانی به جایی برسه که برادرش تحمل یک شب گذراندن رو در آنجا نداشته باشه
تلنگری زیبایی بوداگر به درک معنای این داستان برسیم
تمشک تیغ دار غایت آرزوی این فرد بود ، که در داستان هم بهش اشاره میشه
ازدواج اشتباه ، به خاطر پول
بد خوری و زندگی آنچنانی برای جمع کردن پول و پس انداز آن نقاط ضعف نیکلای در برابر برادرش بود
و ضرب المثل عالی پوشکین
فریبی که ما را خرسند کند بیش از صد حقیقت برایمان ارزش دارد
یکی از عالی ترین سطرهای داستان بود
تعمیم فکر و اندیشه ی برادر به جامعه یکی از شگرد های زیبای چخوف است که در نتیجه گیری های داستانهایش عامدا انجام میشود
روزها میخورند و شبها میخوابند و زناشویی می کنند در خانه های خاموش چه آرامشی حاکم است
و تشبیه چنین زندگی به جانوران و دور از حقیقت زیست کردن
و درفساد و شرابخواری
کسی نیست که فریاد بزند و ناسزا بگوید
تنها شماری گنگ اعتراض می کنند
و چندین جمله پر مفهوم که در سطر های پایانی داستان نگاشته شدند....#خرّم

برچسب‌ها: گفتمان کتاب
بهناز خرّم سه شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۱ 23:44

نامه های گم شده ۴۰۰

نامه های گم شده ۴۰۰
گریزی نیست شهرزاد
شاید این طبع گرم ومیل جدایی
که در ذات فراق زاده شده
از ابتدای خلقت عجین مان بوده
این نرمینه ی ناکجا آبادی
که دشنه اش را به گِل آدم آذین و سرشته اند
و دستانش را با رضایت به خون وضو داده اند
از زهدان حوا تا رویای آدم انیس جانمان بوده تا
مزاج عاشق طلبد و جنون دلداده بخواهد و تا
تکه تکه کند در مجمر تن این قلب بینوا را
دریغاااااجز عشق نمی بیند و جز به عشق قربانی
نمی دهد این تپننده ی در سینه
حالا کدامین گناه را به صلیب می کشند این کیش نا آشنا

این مظلومیت بی انتها را؟
یا معصومیت بی حد و حصر را؟
دوباره نیتش فدا شدن است
آن هم برای کسی که عروس صد داماد است
و حجله اش از بوی مردان بیشمار متعفن ....#خرّم

برچسب‌ها: نامه های گم‌شده
بهناز خرّم شنبه دهم دی ۱۴۰۱ 18:59

اشعار جنجالی

چه حسّی بهٺر از وقٺی،
در آغوشٺ خزیدن را
به قلبم می دهی با
بودنٺ، اذنِ ٺپیدن را......

ٺو را دل برڪَزید از
روز اوّل، ٺا شدم ؏ـاشق
به یادم نیسٺ حٺی،
لحظه ای پا پس ڪشیدن را.....


#جواد_کریمی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم شنبه دهم دی ۱۴۰۱ 5:34

اشعار جنجالی

آن عاشٖق ديوانه که اين خمار مستي را ساخت
معـشـوق و شـــراب و مــي پرستـي را ساخت

بـــي شک قـــدحــي شــراب نـوشـيـــد و از آن
سـر مـست شــد ايـن جهــان هستـي را ساخت

#خیام
‌‌‌‌‌

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم پنجشنبه یکم دی ۱۴۰۱ 11:34
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم