دلنوشته های بهناز خّرم

شعرهای جنجالی

دیدارِ تو، گر صبحِ ابد هم دهَدَم دست!








من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

#فریدون_مشیری


.

برچسب‌ها: شعر جنجالی
بهناز خرّم چهارشنبه سی ام آذر ۱۴۰۱ 8:45

رباعی های خرّم

یلدا برسد بر شب مهمانی من
آزرده به غصه های پنهانی من
من در آرزوی نور و شادی پُرسم
آیا رسد آن شور غزلخوانی من ...#خرّم

برچسب‌ها: رباعی های خرم
بهناز خرّم جمعه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۱ 0:40

اشعار جنجالی

دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت
که قاضی از پس اقرار نشنود انکار

سعدی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱ 3:6

سپید های خرّم

بی گمان دستت
امیدی بود و بس
در سراب چشم مستی واهی ام

یا در آن رویای مست
حلقه ی گیسو تو
بندِ نجاتی بود و بس ...#خرّم

برچسب‌ها: سپید
بهناز خرّم چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۱ 23:44

شهرزاد💕

هزار و یک شب نشد

که قصه ی ما مهر پایان خورد

عجیب که در قصه ام
تو را دوست داشتم

درست مثل شعرهایی که برای تو سرودم
و همان طور که شبانه هایم
روی شعرهایم تلنبار می شد

کلاغ قصه کجا گم و گور شد

که هرگز نفهمید
تو می شوی آخرینش؟

و چرا تمام کلاغهای قصه ها به خانه رسیدن

الا کلاغ داستان عشق من
تلخ یا شیرین نمی دانم

اگر نیایی،
شعرها بر لب هایم خشک میشود

بوسه هایم
که بر نام تو حک می شد ، در روی لبانم تَرَک خورده

باقی می مانند....خرّم

برچسب‌ها: نامه های گم‌شده
بهناز خرّم چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۱ 9:25

رباعی های خرّم

به پیغامی بیا شادی بیاور
ز دل طاق غمی را سر بیاور
من از دیوانگان راه عشقم
کنون از در بیا ، ماتم سر آور...#خرّم

برچسب‌ها: رباعی های خرم
بهناز خرّم دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱ 2:18

بیست و یک روز عاشقانه

۲۱روز عاشقانه
گوشی پسرم
با آهنگی از خواننده ی محبوب من ، زنگ می زند
با بی میلی تلفن را جواب می دهد
کتابی را بی اختیار و بدون توجه از کتابخانه بر می دارم
این در حالی ست که حواسم ، به صحبت های پسرم جلب شده
لحن صدایش عوض میشود ، مخاطب تلفنش چه کسی می تواند باشد
یعنی داره با کی صحبت می کنه؟
صدایش با خنده ی بلندی همراه میشود
بله .....خاله دانش
باز گوشی شون رو در اتاق خواب جا گذاشتن
و دوستان جانی خودشان را به آغوش گرفتند
صدای خنده بلندتر میشود
نه خاله ، بابا کجا بود
منظورم کتابها شونه، خاله نمی دانید از دستش چی میکشیم
رو مبل ها پر کتابه ، روی میز ناهار خوری پر کتاب
خاله دانش اگر نخندید بگم
زیر بالش و روی تخت و روی جا کفشی هم می تونید کتاب پیدا کنید
خلاصه زندگیمون کتابه
و با خنده ادامه میده ، فردا پس فردا می ترسم از توی غذا هم کتابی بیرون بکشیم
صدای اعتراض من بلند میشود
بسه بچه ....چقدر ایراد می گیری.
بچه هم بچه های قدیم ، یه حرمتی یه احترامی
گوشی را به طرفم دراز می کند
خاله خداحافظ
گوشی را می گیرم صدای خنده ی خاله دانش ، کسالتم را برطرف می کند
چقدر خوبه ، دوستان آدم همیشه شاد باشند و صدای خنده هایشان فضای جان آدم رو پر کنه
سلام و احوال پرسی می کنم
و او نیز جویای حالم میشود و مصرانه از من میخواهد که فردا برای صبحانه به منزلشان بروم
قبول می کنم
اما تنها شرط من ، ساده برگزار کردن و اجازه ی اینکه من کیک خانگی بپزم تا او بیشتر به دردسر نیفتد
به جمله ای سخنانش را تمام و خداحافظی می کند
او می گوید ،((مگه من میزارم))
همین جمله مرا مات و مبهوت بر جا می گذارد
و خاطرات گذشته را برایم زنده می کند
گذشته چون تصویرهایی از یک فیلم پر خاطره مقابل دیدگانم صف می کشند
در نیمه شبی ، که غم و ناراحتی خواب را از دیدگانم ربوده بود ، پیام امید دهنده ی یک دوست مجازی ، مرا از سیاه چال غم رهانید
او جوانه های امید به زندگی را در دلم میکارد.
درست حال اعدامی را داشتم که در لحظات آخر و روی صندلی و طناب دار به گردن ، عفو بخشش شامل حالش شده باشد
از پرتگاه نا امیدی نجاتم داده بود.، به کمکش وجملات سحرانگیز و پر عشقش دوباره به زندگی سلام کرده بودم.
دوستی که تا عمر دارم ،فراموشش نخواهم کرد.
او باعث و بانی نجاتم شده بود .
بعد از آن شب او مدتها مراقبم بود .
از دور با حمایت ها و خواندن مطالبم ، تشویق و ترغیبم می کرد تا بنویسم
راه زیبایی را برایم ترسیم نموده بود.
روزی در حالی که کلی نقد در مورد داستانم نوشته و با علامت گذاری همچون استاد سخت گیری مرا راهنمایی می کرد
به او گفتم ، من روزی بالاخره از دست تو فرار می کنم.
من میرم.
استیکرلبخندی برایش فرستادم.
چند ثانیه طول نکشید که پاسخی برایم فرستاد
او نوشته بود
(مگه من میزارم )
همین یک جمله برای عاشق شونم کافی بود.
کاش می دانست با این جمله ی کوتاه با این واژه ها، چطور روحم را در دستانش تسخیر کرده بود . وچطور روح مرا
کشان کشان با خود می برد
عشق تفسیری ندارد ، و الزاما نیاز به کارهای بزرگ و اعمال شاق هم نیست
گاه عشق در ساده ترین الفاظ
در کوتاه ترین جملات
و در بی ریاترین حالات نهفته است ،
صدای پسرم باز مرا به زمین و زمینیان برمی گرداند
مامان گوشیم رو اینجا جا گذاشتم
دستپاچه ، گوشی را به طرفش بلند می کنم
و جمله مگر من میزارم را در خلوت ذهنم تکرار می کنم .دوباره به یاد آن دوست آن انیس قدیمی ام میافتم
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش....#خرّم

قسمت پنجم

برچسب‌ها: داستان
بهناز خرّم دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱ 2:2

داستان کوتاه آزادی از زندان اثر دینو بوتزاتی

یک داستان کوتاه از کتاب ده داستان
دینو بو تزاتی با ترجمه ی والیا خواندم
نام داستان آزادی از زندان بود
یک داستان کوتاه
از نویسنده ایتالیایی که هر چقدر از توانمندی و قلم زیبایش توصیف کنم کم گفتم
با اینکه کتاب ده داستان جز نوشته های شهیر این نویسنده نبوده ولی واقعا
چیزی از زیبایی یک داستان خوب کم نداشت
نویسنده گوی سبقت و شهرت را در رمان بیابان تارتارها به صورت جهانی ربوده است
از اقتباس این رمان فیلم بی نظیری نیز ساخته شده
کتاب شصت داستان او جایزه ی معتبر استرگا را برده
و در ایران نیز رمانهای
تصویر بزرگ با ترجمه ی بهمن فرزانه

بیابان تارتارها ترجمه ی سروش حبیبی به چاپ رسیده
اما موضوع داستان آزادی از زندان
قانونی به ظاهر انسانی و در باطن بی رحمانه
برای محکومین به اعمال شاقه حاکم است
بدین ترتیب که محکومین به حبس فقط یکبار می توانند برای یک ساعت ‌‌به همشهریان از بالای ایوانی سخنرانی کنند
و ادامه ی ماجرا که
طبیعی ست هیچوقت مردم این سخنان را تایید نخواهند کرد و با فحش و جملات رکیک هو کنان زندانی های بخت برگشته را به سلولهایشان برمی گردانند
داستان روی ظلم و ستم ، جامعه ی فرو دست و تبعیض وار تکیه دارد
اینکه حرف ها شنیده نمی شوند
قضاوت ها درست و عادلانه نیستند
و شانسی که یکبار فقط می توانی داشته باشی...#خرّم

بهناز خرّم یکشنبه ششم آذر ۱۴۰۱ 13:18

۲۱ روز عاشقانه....داستان

۲۱ روز عاشقانه
سالهاست اندیشه ی اینکه برای هر ساعت روزم
برنامه ی مدونی داشته باشم را مدام حلاجی می کنم
چه قول ها به خود ندادم ، چه تاکید ها که نکردم
و چه یادداشت ها که ننوشتم
اما اگر بنویسم که اصلا به هیچ کدام عمل نکردم کمی بی انصافی کردم
در فراز و فرود های زندگی بالاخره روزهای با برنامه یا هفته های روتین و پر بار و یا قفسه های
منظم تیک بر مرتب پیش رفتن اهداف را داشتم
ولی هیچگاه طعم زیبای اینکه موفق بودم و موفق عمل کردم را نچشیدم
مراقبه و مددتیشن های روز همراه با مسیر عبور بخار عطر آگین عود
مرا به وادی دیگری می کشاند
متن کوتاه اما بسیار عمیق و قابل تاملی چون تابلوی نئون مقابل دیدگانم روشن میشود
دهان شما خروجی افکار شماست
وقتی باز میشود سریعترین راه برای درک شخصیتتان در اختیار مخاطب قرار می گیرد
مواظب ویترین شعورتان باشید
چه جمله ی زیبا و ژرفی
قاضی جان درونم با آن کلاه پر آذینش و با آن دامن بلند دنباله دارش وارد میشود
مثل ملکه ها بر تخت افکارم جلوس می کند و سینه صاف می کند
بله....جمله ی قابل تاملی ست
تا وقتی سکوت کنی کسی متوجه آنچه هستی نمی شود
می دانی سوال این است
آیا اساس انسان بودن سکوت است یا سخن گفتن
از مرزهای تاریخ فلسفه اگر رد شویم متوجه میشویم که در دوران یونان باستان حتی دوران پیش از ارسطو ، انسان را موجودی ناطق شمردند
و انسان را با لوگوس تعریف کردند
لوگوس از ویژگی های انسان است و از گریبان انسان ظاهر میشود
می دانی منظور از لوگوس چیست عزیز جانم؟
منظور همان سخن و حرف و حدیث عقلانی ست
اصل و اساس سخن عقل است یعنی دانش و عقل و خرد
چشمانم را می بندم ته دلم حوصله ام سر رفته
دنبال بهانه ام تا قاضی جان درونم را مرخص کنم
لبخندی بر لب دارد
انگار که به ژرفای ذهنم پی برده
سخنرانیش را اینطور ادامه می دهد
سخن گاهی صامت است و گاهی مثل الان تو غیر صامت
که گاه به صوت می آید و گاه به صوت نمی آید و در عمق وجود می ماند
درست مثل همین لحظه که ، حوصله ی شنیدن مرا نداری
به پا می خیزد .دست پاچه میشوم . صبر کن
ابرو در هم می کشد . بگو چه میخواهی
اما من به دنبال عشقم
عشقی که پاهایم را از زمین و زمان جدا کند
گذشت زمان را از یادم ببرد
مجنون وار دنبال لیلی دلخواهم بکشاند
من تشنه ام ، تشنه ی جملاتی که قلبم را بلرزاند
قاضی جان با علامت بایست ،کافی ستِ دستانش
وادار به سکوتم می کند.
عشق نیاز تک تک سلولهای جسم و روح مان است
اما واژه های کاربردیت
حرفها و سخنانت نشان از خروجی افکارت دارد.
پس سعی کن برای اینکه خودت را بهتر معرف باشی
مراقب گفته ها و حرف هایت باشی
یا زیباتر اینکه
مواظب ویترین شعورت باش
قاضی جان درون
با طنازی دنباله ی دامنش را که کشان کشان از دایره اندیشه هایم جمع می کند، به راه خود ادامه میدهد
صدایی مرا به وادی زمینیان برمی گرداند
پسرم بود باز وسایلش را گم کرده
مامان کتاب من کجاست....خرّم
<قسمت دوّم>

برچسب‌ها: داستان
بهناز خرّم یکشنبه ششم آذر ۱۴۰۱ 0:28

داستان ۲۱ روز عاشقانه

۲۱ روز عاشقانه
گم شدن و پیدا شدن وسایل در خانه ی ما هم برای خودش داستانی ست
گاه وسایلی را که در جلوی چشم داریم گم می کنیم
بله....مدام در حال جستن چیزهایی هستیم که آن را به واسطه ی عجله و یا بی دقتی نمی توانیم بیابیم
و این خود ماجرایی ست بس شیرین
بچه ها ، خاله ای دارند که در عالم واقعیت یک دوست و یک همساده ی باوفاست
زنی میان سال بسیار شیک پوش بسیار با روحیه و مثبت اندیش
روزی که طبق معمول در خانه دنبال کاغذ و سند بودم و حسابی کلافه از اینکه
گم‌شده ها ، آرامشمم را بهم می ریزند
به طور تصادفی خاله دانش در منزل ما بود
وقتی آشفتگی ام را حس کرد .لبخندی زد. زیر لب دعایی خواند
و گفت برو پیدایش می کنی
به طرز شگرفی من گم‌شده ی خود را پیدا کردم
کاغذ ها و اسنادی که همسرم از کیف مخصوصش برداشته و آن را روی جا کفشی جا گذاشته بود
این حادثه ، سر آغازی شد تا بچه ها و خودم هر وقت شئ ای را گم می کنیم به خاله دانش زنگ می زنیم و از او کمک میخواهیم
حال تجسم کنید از گم شدن کتاب پسرم تا کارت های عابر بانگ همسرم ، همه و همه با دعای سحرانگیز خاله دانش پیدا میشدند
پسرم کتابش را از زیر تخت پیدا می کند و شادی کنان به سویم می آید
با خود فکر می کنم کاش می توانستم باعث و بانی این خلا درونیم را هم پیدا کنم
کاش وردی بود تا با نفس خاله دانش عشق و دلگرمی گم شده ام را پیدا می کرد
مسافری که مدتهاست از جان وروحم گریخته
و تمام شور و حال و امید زندگی را با خود برده است
کاش وقتی خاله دانش ازم می پرسید چی گم کردی می توانستم بگویم
عشق و نیروی سحر انگیزش را
امید و شور حال گذشته را
آواز پر از زیبایی دوست داشتن را
پسرم خوشحال و شاد به چشمانم نگاه می کند و با صدایش مرا به خود می آورد
مامان ، کتابم رو از زیر تختم پیدا کردم
با تبسم پاسخش را می دهم
باز خاله دانش کار خودش رو کرد ....#خرّم
<قسمت سوم>

برچسب‌ها: داستان
بهناز خرّم یکشنبه ششم آذر ۱۴۰۱ 0:23

داستان کوتاه آینه ی شکسته از صادق هدایت

گفتمان داستان
#آینه ی شکسته
#صادق هدایت
داستان کوتاه آینه یکی از ده داستان کوتاه صادق هدایت از کتاب سه قطره خون است
داستان رو چند بار گوش دادم ، قلم هدایت آن هم در آن عصر و دوره یک قلم توانمند و تابو شکن بوده
پنجره های روبروی این زوج منو یاد داستان پنجره نوشته ی فهیمه رحیمی انداخت
هر چند قیاس مع الفارقی ست مقایسه ی این دو نویسنده
اما شباهت های بیشماری بین دو داستان نهفته است
هدایت باز از زاویه ای دیگر جامعه ی سنتی ، افکار مدرنیسم را به چالش می کشد
ارتباط بین زن و مرد جوانی که وصله ی جوراب را با آهنگ های فرانسوی یک جا جمع می کند
هدایت سعی دارد نقص و کمبودهای فرهنگی ، سیطره ی حاکم خرافات را در ذهن ها نشان دهد
و زیباتر اینکه او زمانی از این خرافات پرده برمی دارد که هنوز جامعه در بستری از انواع عقب ماندگی ها گرفتار است
علاقه آتشین روزهای اول جایش را به سردی و دوری میدهد
و شکسته شدن آینه را تعبیری بر بد یمن بودن نرسیدن ها و جدایی ها می داند
قیاس بین فرهنگ ها با اجاره نشین ژاپنی و گوش دادن به همان ترانه معرف این تلنگر جامعه ها توسط هدایت است....#خرّم

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱ 15:35

رباعی های خرّم

در چشم ترم بخوان غمِ رازم را
در #اشک ببین ترنم سازم را
#شادی شده رمز #همدلی اما دوست

در رشته ی عاشقی تو آغازم را...خرّم

برچسب‌ها: رباعی های خرم
بهناز خرّم جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱ 9:54

رباعی های خرّم

در چشم ترم بخوان غمِ رازم را
در #اشک ببین ترنم سازم را
#شادی شده رمز #همدلی اما دوست

تابو شکنی نما هم آغازم را....#خرّم

برچسب‌ها: رباعی های خرم
بهناز خرّم جمعه چهارم آذر ۱۴۰۱ 0:57

سپیده های خرّم

پاییز میخواند
با رد پای باد
وا گویه ای در گوش برگهای زرین
پچ پچ عشقی در
لابه لای گوش یک چنار
به غریبانه ترین احوال...#خرّم

برچسب‌ها: سپید خرّم
بهناز خرّم پنجشنبه سوم آذر ۱۴۰۱ 0:18

سپید های خرّم

دیر کردی بهار
عشق در پنجه های پاییز شکفت
پچ پچ درختان عاشق
به گوش دلدار ماند
...# خرّم

برچسب‌ها: سپید خرّم
بهناز خرّم پنجشنبه سوم آذر ۱۴۰۱ 0:16

[[بیست و یک روز عاشقانه ]]،داستان

بیست و یک روز عاشقانه

مدتهاست که از های و هو گریخته ام .از رفت و آمدهای بی هدف دور شدم.
بیشتر ساعاتم را در کنار کتابخانه ام به سر می برم
و دنیایم را محدود به مطالعه و موسیقی و دیدن فیلم اختصاص دادم
دیگر از شور و شوق گذشته تهی ام
کنار پنجره در داخل مبل راحتی غوطه میخورم و به تماشای چند کارگر که سخت مشغول نما کاری ساختمان روبرو هستند میشوم
بیشتر از یک سال که این ساختمان ده طبقه را با انواع کارگر ها تماشا می کنم
و وقتی آنها را در طبقات بالا در حال حرکت روی یک تخته ی عریض می بینم
دست به دعا و استغاثه می برم و برای سلامتی شان دعا می کنم
مدتها پیش کتاب هیچ ملاقاتی تصادفی نیست از هاکان منگوچ را مطالعه می کردم
نویسنده ی هنرمندی که نور عرفان را وارد مطالبش می کند و با جملات ساده و بی تکلف خواننده هایش را به مطالعه ی آثارش ترغیب می کند ، او معتقد بود عشق بالاخره از یه جایی وارد زندگی آدمها میشود
گاه با استشمام بوی گلی ، گاه با لبخند رهگذری و گاه حتی با خواندن متنی می توان ذرات عشق و دوستی را بر جام جان نشاند
و از آن سرمست شد،
قاضی القضات درونم ، به صدا در می آید
بله.....اگر خوب ببینی ، اگر جای شهود بنشینی
حتی همین کارگر ها ، پیامی را به قلبت ارسال می کنند
نمی دانم ، اکثرا این جناب قاضی پیروز میدان مباحث فکری من میشود
از لایه افکارم سُر میخورد و بر اندیشه هایم لبخند می زند
گاه از دستش کلافه میشوم و مرخص اش می کنم ولی گاه
ته ته ته دلم قبولش دارم ، یعنی اعتراف می کنم بد بیراه نمی گه
کارگر ها همچنان در حال زیبا سازی ساختمان روبرو هستند
هر روز چهره ی تیره و سیمانی این ساختمان با لباس سنگ مرمری آذین میشود و زیباتر دلبری می کند
قاضی جان درونم دوباره افاضه ی فیض می کند
ببین ، انسان هم به همین مقدار ، به همین شیوه می تواند هر روز گامی برای تجلی یافتن بپیماید
و اگر به درک زیبا شناسی نائل شده باشد ، می تواند از زیبایی های ماندگار و اثر بخش که علاوه بر جسم روح رانیز از گرد تمام زشتی ها پاک و معطر کند
می تواند به تمام زیبایی ها از هر جنبه و هر نگاه سلام گوید
دستهایم را به علامت تسلیم بالای سر می برم
و با لحنی طنز آمیز قاضی جان درونم را وادار به سکوت می کنم
بسه ، بسه خانم معلم
من در کنار این فلسفه ی عرفان به دنبال جرعه ای عشقم
می فهمی
به دنبال یک نوشته ی عاشقانه که روح خسته ی منو جلا ببخشد
و مرا از من بگیرد و حتی پس ندهد
جمله ی پایانی ام خنده دار است ، درست مثل کسانی که از هول حلیم بیفتن تو دیگ
قاضی جان با بی اعتنایی و لب و لوچه ای که نشان از قانع نشدنش را دارد بر می خیزد و راهی میشود
دوباره منم و پنجره ی اتاق و کتابخانه ای که پرشده از کتابهای نا خوانده ام
سوتی می کشم باز دیر کردم و اگر عجله نکنم
نمی توانم به تمام کارهایم برسم
پایان قسمت اول...#خرّم

برچسب‌ها: داستان
بهناز خرّم چهارشنبه دوم آذر ۱۴۰۱ 17:43

تلخ شد دنیا به کامم شُرب ربانی کجاست
نقشی از مینای چشم از خالق مانی کجاست


دین و دل دادم به راهت در ره سودای عشق
سجده گاهی بود کویت آن مسلمانی کجاست؟


بعد تو غمخانه گشته چشم های منتظر
اشک چشمم خشک شد آن چشم بارانی کجاست؟


عاشقی دلداده شد در مکتبت دیوانه وار
مشق او شد نام تو ، یار دبستانی کجاست؟


چون طواف کعبه کردی کوی او را بارها
ذکر گفتم در غیابت ، اشک پنهانی کجاست؟


مشقِ من نامت شد و تکرار بر روز و شبم
باز می پرسی تو"" خرّم ""بیت پایانی کجاست؟ #خرّم بداهه

بهناز خرّم چهارشنبه دوم آذر ۱۴۰۱ 17:37

اشک پنهانی

تلخ شد دنیا به کامم شُرب ربانی کجاست
نقشی از مینای چشم از خالق مانی کجاست


دین و دل دادم به راهت در ره سودای عشق
سجده گاهی بود کویت آن مسلمانی کجاست؟


بعد تو غمخانه گشته چشم های منتظر
اشک چشمم خشک شد آن چشم بارانی کجاست؟


عاشقی دلداده شد در مکتبت دیوانه وار
مشق او شد نام تو ، یار دبستانی کجاست؟


چون طواف کعبه کردی کوی او را بارها
ذکر گفتم در غیابت ، اشک پنهانی کجاست؟


مشقِ من نامت شد و تکرار بر روز و شبم
باز می پرسی تو"" خرّم ""بیت پایانی کجاست؟ #خرّم بداهه

برچسب‌ها: غزل
بهناز خرّم سه شنبه یکم آذر ۱۴۰۱ 20:4

داستان کوتاه دنیای مجاز 😘😘😘😘

✍داستان کوتاه دنیای مجاز 😊


میخواهم از زیبایی های این وادی بنویسم. از ورود بی سر و صدای آن در زندگی مان.
از اینکه چطور توانسته قسمت مهمی از زمان و انرژی ما را به خود اختصاص بده
موجبات چه ارتباط های عمیقی را فراهم کنه
دوستانی که جان میشوند و بر قلب و روح آدمی نقش ماندگار محبت را جا می گذارند

روزی نوشته ای را در گروهی قرار دادم .یکی از دوستان هم گروهی از من دعوت کرد که در جمعی از دوستان هنرمند و شاعر حضور داشته باشم

به عقیده ی این دوست
خط خطی های من ، خوراک گروه آنها بود
از این تشبیه خنده ام گرفت و راهی جز موافقت نداشتم

وارد گروه مجازی شدم
گروهی با مطالب زیبای شعر ، دل نوشته
چند مطلب نخوانده بودم که متوجه شدم
در پارک مشهوری قرار دیدار می گذارند

پیامی نوشتم
بدون ترس و بررسی عواقب کار
همه را به خانه ام دعوت کردم

تنها موردی که تاکید کردم ازادمین خواستم تعداد و اینکه بعد از ظهر ساعت ۵ تشریف بیارند تا همسرم خانه باشند

برخورد اولشان تماشایی بود
اول حس کردند شوخی می کنم ، ولی بعد متوجه دعوت رسمی من شدند

و بعد از ساعتی لیست بیست نفری را بهم اطلاع دادند
با شوق و ذوق وافری مشغول تدارک عصرانه شدم
و دقیقا تا چند لحظه قبل رسیدن شان، با شوق و ذوق به تدارک میزبانی ام پرداختم
بعد از ظهر ، دوستان مجازی ام
یکی یکی رسیدند
چند نفرشان قبل تر ها ، وقتی محافل ادبی در خانه مان برگزار بود ، آمده بودند و خانه برایشان آشنا بود
با تازه واردین هم آشنا شدم
عده ای هنرمند سازهایشان را هم آورده بودند
عصرانه ای فوق العاده برگزار شد
به نوعی توانسته بودم مجاز را به واقعیت بدل کنم
دیدن چهره ها ، شنیدن آوای دلنشین ، بزم شعر
و صد البته
چای و کیک و پذیرایی
ساعاتی فراموش نشدنی را برایمان رقم زد

حال اگر برایتان بنویسم بهترین ، ناب ترین ، وفا دار ترین دوستان را از دنیای مجاز یافته ام
آیا باور می کنید

دوستی مان ادامه دار شد
یک یک شان تبدیل شدند به دوستان جانی من
دوستانی که تا زنگ می زنم
کمک میخوام
دعوت می کنم ، همه کارها و مغازه هاشان را رها
و در صدم ثانیه ای ، به دیدار هم می شتابیم

مجاز همیشه مجاز نیست
گاه زیباتر و باشکوه تر از خود واقعیت است
این را به تجربه یافتم
قدر دوستان مجازی تان را بدانید ، پشت گوشی ها، پشت هر پست و پیامی
ورای هر کلام و احوال پرسی .....قلبی تپنده و از یاد شما آکنده قرار دارد
مراقب این فرشته های بی بال ، انسانهای نامرئ باشیم.....#خرّم

برچسب‌ها: داستان کوتاه
بهناز خرّم سه شنبه یکم آذر ۱۴۰۱ 9:43

رباعی های خرّم

با عطر تنت به عشق مهمانم کن
شهدی ز شراب بوسه بر جانم کن
ای عشق دوباره از چه غم آوردی
خیس از نم قطره های بارانم کن....#خرّم

برچسب‌ها: شعر
بهناز خرّم سه شنبه یکم آذر ۱۴۰۱ 8:4
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم