۲۱ روز عاشقانه....داستان
۲۱ روز عاشقانه
سالهاست اندیشه ی اینکه برای هر ساعت روزم
برنامه ی مدونی داشته باشم را مدام حلاجی می کنم
چه قول ها به خود ندادم ، چه تاکید ها که نکردم
و چه یادداشت ها که ننوشتم
اما اگر بنویسم که اصلا به هیچ کدام عمل نکردم کمی بی انصافی کردم
در فراز و فرود های زندگی بالاخره روزهای با برنامه یا هفته های روتین و پر بار و یا قفسه های
منظم تیک بر مرتب پیش رفتن اهداف را داشتم
ولی هیچگاه طعم زیبای اینکه موفق بودم و موفق عمل کردم را نچشیدم
مراقبه و مددتیشن های روز همراه با مسیر عبور بخار عطر آگین عود
مرا به وادی دیگری می کشاند
متن کوتاه اما بسیار عمیق و قابل تاملی چون تابلوی نئون مقابل دیدگانم روشن میشود
دهان شما خروجی افکار شماست
وقتی باز میشود سریعترین راه برای درک شخصیتتان در اختیار مخاطب قرار می گیرد
مواظب ویترین شعورتان باشید
چه جمله ی زیبا و ژرفی
قاضی جان درونم با آن کلاه پر آذینش و با آن دامن بلند دنباله دارش وارد میشود
مثل ملکه ها بر تخت افکارم جلوس می کند و سینه صاف می کند
بله....جمله ی قابل تاملی ست
تا وقتی سکوت کنی کسی متوجه آنچه هستی نمی شود
می دانی سوال این است
آیا اساس انسان بودن سکوت است یا سخن گفتن
از مرزهای تاریخ فلسفه اگر رد شویم متوجه میشویم که در دوران یونان باستان حتی دوران پیش از ارسطو ، انسان را موجودی ناطق شمردند
و انسان را با لوگوس تعریف کردند
لوگوس از ویژگی های انسان است و از گریبان انسان ظاهر میشود
می دانی منظور از لوگوس چیست عزیز جانم؟
منظور همان سخن و حرف و حدیث عقلانی ست
اصل و اساس سخن عقل است یعنی دانش و عقل و خرد
چشمانم را می بندم ته دلم حوصله ام سر رفته
دنبال بهانه ام تا قاضی جان درونم را مرخص کنم
لبخندی بر لب دارد
انگار که به ژرفای ذهنم پی برده
سخنرانیش را اینطور ادامه می دهد
سخن گاهی صامت است و گاهی مثل الان تو غیر صامت
که گاه به صوت می آید و گاه به صوت نمی آید و در عمق وجود می ماند
درست مثل همین لحظه که ، حوصله ی شنیدن مرا نداری
به پا می خیزد .دست پاچه میشوم . صبر کن
ابرو در هم می کشد . بگو چه میخواهی
اما من به دنبال عشقم
عشقی که پاهایم را از زمین و زمان جدا کند
گذشت زمان را از یادم ببرد
مجنون وار دنبال لیلی دلخواهم بکشاند
من تشنه ام ، تشنه ی جملاتی که قلبم را بلرزاند
قاضی جان با علامت بایست ،کافی ستِ دستانش
وادار به سکوتم می کند.
عشق نیاز تک تک سلولهای جسم و روح مان است
اما واژه های کاربردیت
حرفها و سخنانت نشان از خروجی افکارت دارد.
پس سعی کن برای اینکه خودت را بهتر معرف باشی
مراقب گفته ها و حرف هایت باشی
یا زیباتر اینکه
مواظب ویترین شعورت باش
قاضی جان درون
با طنازی دنباله ی دامنش را که کشان کشان از دایره اندیشه هایم جمع می کند، به راه خود ادامه میدهد
صدایی مرا به وادی زمینیان برمی گرداند
پسرم بود باز وسایلش را گم کرده
مامان کتاب من کجاست....خرّم
<قسمت دوّم>
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب