دلنوشته های بهناز خّرم

دل نوشته

بگذار به یاد تو

دیوانه بمیرم

در حسرت گرمای وجودت

چون نئ بنالم

دیوانه بمیرم

این عشق به جانم

همواره شرر ریخت

بگذار که تا شعر و غزل

آن مه رو را

توصیف کنم پر درد

دیوانه بمیرم

گر از تو بپرسند

که این عاشق زارت

پیدا و نهان از غم دلداربنالید

کوته سخن این گو

او آمده بر لوح جهانش

نقش گل رویی کِشد

آرام بمیرد

ناگفته بگوید باز این بار

من آمده ام بهر تو آرام بمیرم

در کوی تو با سجده

و دیوانه بمیرم.....خرّم

برچسب‌ها: دل نوشته
بهناز خرّم چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ 0:4

حرف حساب

اشتباه یکی از محصولات تجربه است
وقتی ما آنقدر ترسو می‌شویم که نمی خواهیم هیچ چیز جدیدی را تجربه کنیم دیگه جای برای اشتباه نمی مونه. همه زندگی مون میشه تکرار وتکرار و تکرار وعادت وعادت وعادت ...حرف حساب

برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ 23:12

اشعار جنجالی

ای دل ترا گر آرزوی بی‌غمی کند
آن کن تو نیز موسم گل کآدمی کند

دانی که آدمی چه کند وقت نوبهار؟
می‌خوارگیّ و عاشقی و خرّمی کند

خیزد به بانگ بلبل و خسبد میان گل
با می نشست و خاست به‌صد مردمی کند

هر گوشه‌ای که درد دلی سر برآورَد
درمان آن به‌شربتی یک‌دمی کند

زیرا که هم ز باده تواند شدن خراب
بنیاد غم اگرچه بسی محکمی کند

این‌است مختصر: می و معشوقه و سماع
تدبیرِ آن‌که او طلبِ بی‌غمی کند.

کمال‌ الدین اسماعیلی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ 13:50

بیدل دهلوی


*بی‌گمان بیدل گنج ناشناخته ادبیات ایران است.
خیالی دور آمد و نگاهی نازک پیوند، که این‌همه مجاز و ایجاز در بسامد سروده‌هایش تنگنای زبان را در گذر معنا می‌نمایاند.

بیدل را بیشتر دوست بداریم نه از آن دلیل که او طوطی شکرشکن هند است که او تاجبخش سرزمین هنر چکامه و آوایش پارسی ست.

او را دوست بداریم چونان رازی نهفته که از دیگران پنهانش داریم. او ارزش دوست داشتن و زمزمه شدن در خلوت مان را دارد.

اگر چه سخت‌ادراک و دست‌نیافتنی ست اما، ارزش آن‌را دارد که بیشتر زمان برایش بگذاریم تا او نیز، ما را به فراخور حال مان از تنگنای زمانه‌ی تلخ گذر دهد...




نیستی، پیشه‌ کن از عالم پندار برآ
خویش را‌ کم شمر از زحمت بسیار برآ

قلقل ما و منت پر به‌ گلو افتاده‌ست
بشکن شیشه و چون باده به یکبار برآ

تا به‌ کی فرصت دیدار به خوابت‌ گذرد
چون شرر جهد کن و یک مژه بیدار برآ

همه کس آینه‌پردازی عنقا دارد
تو هم از خویش نگردیده نمودار برآ

خودفروشی همه جا تخته نموده‌ست دکان
خواه در خانه‌نشین خواه به بازار برآ

سرسری نیست هوای سر بام تحقیق
ترک دعوی‌ کن و لختی به سردار برآ...


#بیدل_جانان

برچسب‌ها: بیدل
بهناز خرّم یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ 2:45

حرف حساب

🌱

تا زمانی كه عشق ورزيدن و خنديدن را نياموخته‌ايم، آماده ورود به قلمرو خویش الهی نيستيم.

قلب ما سخت شده است،
می پذیریم به او اجازه ی بودش می دهیم

او ارام ارام نرم، لطيف و منعطف می شود،

خاك وجودمان حاصلخيز است ، اما بعلت جدی گرفتن زندگی و سرعت زیاد ما بایر شده، بايد آن را با عشق وجود و خنده شخم بزنيم

اگر زمين سفت باشد، دانه‌ای نخواهد روييد. زمين را آماده كنيد، اين كار با عشق و خنده ميسر است

حرف حساب🖤❤️

برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ 9:23

اشعار جنجالی

ترسم این بخت که کرد از درت آواره مرا
رفته رفته برد از یاد تو یکباره مرا

#حیران_یزدی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ 1:18

فیلم پیانیست

🎹 پیانویی برای تمام فصول

▫هفته ی پیش نشستم به دیدن فیلم "پیانیست" و حالا دقیقا یک هفته است که این فیلم از توی مغزم جُم نمیخورد. فیلم مربوط میشود به جنگ جهانی دوم و اشغال لهستان توسط نازی ها. از اول تا آخر فیلم، سربازهای نازی مثل آبِ خوردن این لهستانی ها را میکشتند. هرکسی هرسوالی که میپرسید، به جای آری یا خیر یک گلوله توی مغزش خالی میشد و بنده خدا هم مثل برگ درخت می افتاد روی زمین. توی این گیر و دار، قهرمان قصه که یک پیانیست لهستانی ست از معرکه جان سالم به در می برد و به مدت دو سال در نقاط مختلف شهر خودش را قایم میکند. آخرهای داستان، وقتی که دیگر برای پیانیستِ آواره رمقی هم باقی نمانده بود، یک فرمانده ی نازی محل پنهان شدنش را کشف میکند. فرمانده اما به جای اینکه مثل رفقایش ماشه را توی شقیقه ی پیانیست بچکاند، از او میخواهد برایش پیانو بزند و البته بعد هم جانش را نجات میدهد و باقی ماجراها.

▫فیلم که تمام شد، پریدم روی اینترنت تا ببینم این داستان چه قدرش واقعی بود و چه قدرش تخیل. همه اش واقعیت محض بود. پیانیست لهستانی، فرمانده ی نازی، و حتی خانه ی خرابه ای که صدای پیانویش دل فرمانده را به رحم آورده بود، همه شان صفحه ی ویکیپدیا داشتند. خیلی جدی و واقعی یک روزی وجود داشته که میان هیاهو و کشت و کشتار، فرمانده ای از پیانو نواختن دشمنِ اسیر و درمانده اش لذت برده!

▫زندگی نامه ی فرمانده را میخوانم و به این فکر میکنم که "دل رحم" بودن نعمتی ست که خیلی ها از آن محروم هستند. هشتاد سال از آن جنگ گذشته و از بین آنهمه فرمانده که مثل نقل و نبات آدم میکشتند، مردمِ دنیا قصه ی این یکی را برای هم تعریف میکنند. کسی از فردایش خبر ندارد، ولی همین امروز عهد کنیم که اگر یک روزی آنقدر در زندگی بالا رفتیم که کار بنده ای از بنده های خدا به تصمیم ما بند بود، با "دل رحمی" برایش تصمیم بگیریم. از بین فرمانده ها، فرمانده ای باشیم که دل داد به آوازِ "پیانو"

✍مهدی معارف

بهناز خرّم چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ 0:45

روزنگار

چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آنکه روزی به کف اوفتد وصالی

#سعدی

سلام ....روزتان زیبا

برچسب‌ها: روز نوشت
بهناز خرّم سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ 12:5

اشعار جنجالی

تو را هم عاشقم، هم بی نهایت دوستت دارم
و می دانم تو میدانی؛ که من از لاف بیزارم

خبر داری که می میرم ؛ برای خنده های تو؟؟
به شور و شوق پنهانِ ، نگاهِ تو گرفتارم ؟؟

بیا با من دمی بنشین رها کن کار و بارت را
که شاید خستگیها را ؛من از دوش تو بردارم

تمام زندگی تشویش فرداهای مبهم نیست
درون بازوانم غرق شو ؛امشب که بیدارم

برای گونه های خیس تو وقتی که دلتنگی
میانِ کلبهء آغوش گرمم شانه ای دارم

برایم حس شیرینیست ؛ گرمای حضور تو
به دستانِ تو معتادم ،به چشمانِ تو بیمارم

و گاهی بی هوا در زیر باران گیر می کردیم
شبیهِ شورِ غیرِ قابلِ توصیفِ اشعارم

همیشه گفته ام ؛ اینبار هم بی پرده می گویم
کنارت بهترین احساس را ؛از زندگی دارم

غرورم گاه گاهی بسته راه حرفهایم را
تمام عمر اما ؛ عاشقانه دوستت دارم






#مجید_یغمایی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم دوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲ 9:49

جملات ناب

به فاصله‌ے بینمان بگو
ڪوتاه بیاید...!!!



برچسب‌ها: جملات ناب
بهناز خرّم یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ 17:46

دل نوشته

باز در گذشته های دور
در زیر و بم ترانه های خاطره انگیزی
آرامشم را گم می کنم
و بارانی از اشک
مهمان آسمان چشمانم می‌شوند
گله ای ندارم
عمری که بی تو سپری می‌شود
همان بهتر که روزهایش در انتظارت شب شوند
و گیسوانی که برف غم انگیز پیری را
به آغوش کشیدند
و چشمانی که اشک ریزان
به دلداری دل بی تابم شتافتند
و موفق نشدند.....#خرّم

برچسب‌ها: دل نوشته
بهناز خرّم شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۲ 2:45

حرف حساب

اینهارو مخفی نگه دار

-هدفت
-نقطه ضعفت
-عقایدت و ذهنتیت
-حرکت بعدیت
-درآمدت و هزینه‌هات
-اختلافات خانوادگیت
-برنامه ریزیت

برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ 17:5

اشعار جنجالی

تا کی به ما نشینی بیگانه‌وار یارا
آخر تفقدی کن یاران آشنا را
جانم فدای آن دم کز بعد انتظاری
باز آید آشنایی بنوازد آشنا را
دستم تو گیر یارب کز رنج خار وادی
محمل‌نشین چه داند حال برهنه‌ پا را

#مشتاق_اصفهانی



.

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲ 12:16

گفتمان فیلم فارست گامپ

یکی از هزاران زیبایی این فیلم
حمل مجروح ها برای پیدا کردن دوست صمیمی گامپ بود
به خطر انداختن و هیچ انگاشتن جان خود و حمل چند نفر به یه جای امن
اینکه معلولیت هیچوقت محرومیت نیست را هم به عینه در فیلم شاهد بودیم
یه فیلم انگیزشی زیبا که خیلی حرف داشت برای
زندگی های رباط گونه ی امروز
تبلور عشق و وفاداری حتی زمانی که گامپ از لحاظ مادی و از لحاظ شخصیتی به اوج خودش رسیده بود
تلنگر زیبایی بود برام
در کل فیلم قابل تامل ، زیبا ، اثر گذاری بود

برچسب‌ها: گفتمان فیلم
بهناز خرّم پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲ 9:25

دل نوشته

این شهر چیزی کم دارد
آرایشگری شاید...

روزگار سیاهت را
بسپاری به انگشت های هنرمندش

و سفارش کنی...

طلایی کن...
یا شرابی حتی!!

و اگر خیلی سخت می گذرد
قیچی را بدهی دستش و بگویی
از ته ته بزن ، کوتاهش کن …

بهناز خرّم چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲ 14:54

اشعار جنجالی

گفتی که وفا میکنم و هیچ نکردی
ما چشم وفا از تو نداریم جفا کن.

- فیض کاشانی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ 16:20

جملاتی قابل تامل

بعد از تو
آن‌چه سمتِ چپِ سینۀ من است
دل نیست؛
بلکه «موزۀ دردِ معاصر» است ...


#احسان_پرسا

برچسب‌ها: جملاتی قابل تامل
بهناز خرّم سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ 16:10

اشعار جنجالی

تا نقشِ خیالِ دوست با ماست

ما را همه عمر خود تماشاست

#سنایی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲ 12:58

اشعار جنجالی

دلم از چشم تو دارد به جهان چشم عنایت
وه که بیمار طلب کرده زبیمار دوا را

#آشفته_شیرازی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم یکشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۲ 23:59

کتاب مرگ خوش نوشته ی آلبر کامو

بهناز خرّم:
#خلاصه_رمان #مرگ_خوش
✍ نویسنده #آلبر_کامو


رمان مرگ خوش داستان مرد جوانی به نام پاتریس مورسو است که در ابتدا تصور میکنیم همان کاراکتر اصلی رمان بیگانه از همین نویسنده باشد، اما به تصور من پاتریس به زندگی خوشبین تر از مورسوی بیگانه است. پاتریس پس از مرگ مادرش که رنجی طولانی و ازاردهنده برای زنی خواهان لذت و شوق زیستن بود، در اتاق مادرش ساکن می شود.
با زنی به نام مارت رابطه ای خوشایند دارد.
از اینکه مجبور است ۸ ساعت در روز کار کند،ملول است. عاقبت توسط مارت با مردی که تمام روزش را روی ویلچر می نشیند و توان حرکت ندارد ،آشنا می شود. مردی به نام رولان زاگرو که پول دارد اما نه خوشبخت است و نه قادر به ادامه زندگی با چنین وضعیتی است. از پاتریس میخواهد که او را بکشد و پولهای وی را برای کمک به افرادی که محکوم به اعدام هستند، صرف کند و خود پاتریس نیز گام در مسیر خوشبختی نهد‌ . پاتریس مورسو ، زاگرو را می کشد و راهی سفر می شود. حس و حال و افکار پاتریس که توام با تب است در رمان به خوبی بیان می شود و من نمی توانم دقیقا درک کنم که بر چه اساسی استوار است!


به لیون و پراگ و وین می رود و تو گویی در نوعی هذیان به سر می برد. از بوی خیارشور که در خیابانها به مشامش می رسد ابراز انزجار میکند. به معابد و صومعه ها می رود. گاه از تماشای طبیعت حس خوبی به وی دست می دهد و گاهی نه. در نهایت دلتنگ الجزیره شده ، بدانجا نزد دوستانش کاترین و رز و کلر برمیگردد. روابطش با زنها از روی علاقه است ولی به معنی دوست داشتن و عشق _ دست کم آن تعریف کلیشه ای که ما انتظار داریم_ نیست. از اینکه مارت (معشوقش) با مردان دیگری رابطه داشته است، ابتدا دچار نوعی حسادت می شود ، اما این رفتار از روی عشق نیست و مورسو این را به مارت می گوید. عشق برای زمانی است که ما ناتوان شده باشیم. بعدها فکر میکند که مارت با او روراست تر بوده است .

رابطه اش با لوسین (همسرش) پس از گذشت دوسال برای مورسو ملال آور می شود و از آن به بعد فقط به دبدارهای گذرا بسنده می کنند .

او با سه دختر به نامهای رز و کلر و کاترین نیز روابط دوستانه خوبی دارد و در خانه ای که آن را خانه ای بر فراز دنیا می نامند، اوقات خوشی را با ایشان سپری میکند.


در این رمان ، افکار و احساسات و دیالوگهای مورسو را مبهم حس میکنم. آنچه درمی یابم این است که در ابتدا تلاش میکند تا اشتیاق به زندگی را از خود دور سازد ولی پس از کشتن زاگرو و توصیه وی به خوشبختی، مورسو در جستجوی نوعی خوشبختی زمینی است. از علاقه به زنها هم دلزده میشود و هم سخت به ایشان مشتاق است.حسی مابین نوعی ناامیدی محض و امیدواری. هم طالب انزوای خویش است و هم دلتنگ آنان که در کنارش هستند. اکنون که ناچار نیست زمان زیادی را صرف بدست آوردن پول کند، خانه ای با چشم انداز دریا و کوه در روستایی خوش منظره و خوش آب و هوا ساخته و با هر نفس طبیعت، زیبایی زندگی را حس می کند. شنا کردن در دریا و گردش در روستا و حضور در جمع مردم آنجا و یافتن دوستی به نام دکتر برنارد ،حاکی از پیوستن پاتریس به زندگی است. مورسوی مرگ خوش تا واپسین لحظات چشم به دریا و اسمان و زیبایی های زندگی دارد و مرگ خویش را به خوبی می پذیرد.



و من فکر میکنم این رمان در مقایسه با بیگانه اثری پراکنده گو باشد. رمان شاید حاوی این پیام است که زندگی را به بهترین شکل آن زندگی کن تا مرگت نیز برایت خوشایند باشد، اما چالشی را هم در ذهن تداعی می کند. اینکه این پیام فقط برای آنهایی است که چنین فرصتی را تصادفی به دست آورده باشند. این رمان را در ستایش زندگی و مرگ میدانم و تنهایی درونی مردی به نام پاتریس مورسو.

یادداشت 22 آبان 402

✍توسط #زهرا

رمان #مرگ_خوش
اثری از #آلبر_کامو

اینکه بعد از مرگ نویسندگان بزرگ، آثار منتشرنشده‌شان کشف شود و به دست خوانندگان برسد، از یک‌سو هیجان‌انگیز است و از‌ سوی دیگر، تلخ و غمگین. چرا که نویسنده بعد از مرگ دیگر کنترلی روی چاپ آثارش ندارد و شاید خواسته‌ی قلبی‌اش، منتشر نشدن آن آثار باشد. درباره‌ی «آلبر کامو» هم ماجرای مشابهی وجود دارد‌. هفده سال بعد از مرگ کامو، رمانی تحت‌عنوان «مرگ خوش» با عنوان اصلی La mort heureuse از او منتشر می‌شود که ظاهراً خودش قصد چاپ آن را نداشته‌. گفته می‌شود این رمان، یک‌جور چرک‌نویس و ایده‌پردازی اولیه برای کتاب «بیگانه» بوده است و به همین دلیل کامو هیچ‌وقت این یادگار ۲۵ سالگی‌اش را منتشر نکرده. اما مرگ خوش به‌تنهایی و بدون مقایسه با بیگانه، می‌تواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد و یک رمان مستقل باشد. این معرفی کوتاه درباره‌ی نسخه‌ای از کتاب مرگ خوش است که «موسسه انتشارات نگاه» آن را با ترجمه‌ی «احسان لامع»، روانه‌ی بازار کرده است.

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم یکشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۲ 1:22

اشعار جنجالی

آمدم کز تـو سـتانم،
دل نافرمان را ...
دیدمت روی و
به فرمان تو کردم جان را ...

✍عاشق_اصفهانی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ 10:57

هذیان های نصف شبی

من که در چشمان خود
صد آشیان دل کاشتم
بذر رحمت را چو بذر خوبی
عشق انگاشتم
صوفی دیو پلیدی
بر ره دل خانه کرد
آشیان از سِحر و جادو
در امان پنداشتم
دل شرار آن لب او را
به صد من مئ نداد
بوسه ها را دل طلب کرد
شهد نابش داشتم
در تب وصلش
هزاران شب تن و دل می گداخت
این همه ناز خیالی
در غمش پرداختم
نازها می کرد
رویای وصالش با شبم
من تن تفتیده را
باری غلط پنداشتم....خرّم

برچسب‌ها: هذیان های نصف شبی
بهناز خرّم شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ 4:40

دل نوشته

مدتهاست قلم در میان انگشتانم

بغض غریبی دارد

مردد است ریشه ی جانش را

تیغ صداقت کلامی به آغوش کشیده

اما، ترس تهدید ش کرده

به سکوتی عمیق

قلم خون دل می‌خورد تا حقایق بیشماری را

قی کند....

عصیانش را با صفحه های سپید بیامیزد و تمام ناگفتنی ها را

غریبانه بر واژه ها بگرید

اما دریغ و درد

افسون نگاهی جادویش کرد و این رشته ی حیات را از او گرفت

عیسی دمی کجاست تا معجزه وار

این سکوت وحشتناک ، این لال گریزان پای را

به بهشت موعود جملات دعوت کند

کجاست آن مرهم زخم های عمیق تا بوسه ای بر لب قلم بنشاند

و این عناد بی پایان را ختم به خیر کند....#خرّم

برچسب‌ها: دل نوشته
بهناز خرّم شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ 3:25

اشعار جنجالی

بُغض لالم کرده بود اما چرا هرگز ندید
من که در چشمان خود عیسایِ ناطق داشتم ...

#فریده_علی_نیا

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ 3:15

اشعار جنجالی

ما حالِ خود به زاهد گفتیم و هیچ نشنید،
حرفی‌ست این‌که گویند: دیوار گوش دارد!

#غنیمت_پنجابی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم جمعه دهم آذر ۱۴۰۲ 21:35

اشعار جنجالی

‌نصیب ما نشد از وصل یار ، جز غم هیچ
به وعده یی ز دهانش خوشیم آنهم هیچ
بیا که تجربه کردیم و غیرِ دیدن تو
جراحت دل ما را نبود مرهم هیچ
به بوسه ای دل بیچاره ئی بدست آور
کز آن شکر که تو داری نمیشود کم هیچ
تو نوبهار دل و جان عاشقی باز آ
که در جهان نتوان یافت بی تو خرم هیچ
ز بزم ما شرف صحبت تو مقصود است
بهشت اگر نه مشرف بود به آدم هیچ
بیار باده بگو باد برد عالم را
که پیش همت "اهلی" است هر دو عالم هیچ

#اهلی_شیرازی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ 20:45

حرف حساب

قبل از سخن گفتن، گوش دهید
قبل از انجام عکس‌العمل، فکر کنید
قبل از انتقاد کردن، صبر کنید
قبل از بی‌خیال شدن، سعی کنید

برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ 13:35

دل نوشته

مدتهاست که نوشتن از تو را از یاد برده ام

از راه برس

شجاعت عاشق شدن را

دوباره در رگهایم جاری کن

مرا از من بگیر و در وادی جنون دوست داشتنت رها کن

کناری به تماشا بایست

و چلچله ی لال شده ات را

پر و بالی بده

سالهاست منتظر رسیدن ساعتی و چنین روزی هستم

شاهکاری از حرف های تلنبار شده ام را برایت

به روی کاغذ خواهم ریخت

بی تابی من و چشمان بهت زده ی تو تماشایی خواهد شد....خرّم

برچسب‌ها: دل نوشته
بهناز خرّم یکشنبه پنجم آذر ۱۴۰۲ 17:28

تکه کتاب

روزی زرتشت از پل بزرگ میگذشت که گروهی از ناتوانان و دریوزه‌پیشه‌گان پیرامون‌اش حلقه زدند و گوژپشتی به او گفت: ... "اکنون میتوانی نابینایان و زمین‌گیرشدگان را شفا دهی و از بارهای گران بکاهی و خستگان را بیاسایی. این بهترین شیوه مومن ساختن چنین قومی به زرتشت است".
زرتشت در پاسخ گفت: "کسی که گوژ گوژپشتی را بردارد،درحقیقت جانش را باز ستانده.این است آموزه های مردم.
اگر چشمان نابینا را بگشایند،پلشتی ها را در زمین می بیند و به شفابخش خویش نفرین میکند.
اگر کسی به زمین‌گیری پای داد او را به رنجی بزرگ افکنده است،چراکه هنوز راه نسپارده پلشتی ها از جای می جنبند و از او پیشی میگیرند و به سرانجامِ بدش می کشانند، مردم درباره ناتوانان چنین می آموزند...
مردمانی را دیده‌ام که همه چیز را از دست داده‌اند، اما یک چیز دارند زیاده از آنچه باید.
مردم‌اند،اما گویی چشمی بزرگ، دهانی گشاده، شکمی فربه یا بزرگ، عضوی دیگرند، نه جز آن.اینان ناتوانانِ واپس‌ زده‌اند...
اما یاران! آنچه را که برتابیدن نتوانم همین حال است و گذشته! اگر در رویدادهای گریزناپذیر آینده را نمی دیدم، زندگی را نیز نمیتوانستم تاب آورم.
زرتشت دیده‌ای است که دلِ دنیای ناپیدا را میشکافد.‌ استوار رای و نوآفرین. آینده و پلی بسوی آینده...
من در میان مردم چنان میروم که گویی ذره‌ای از آینده‌ای هستم که چشمانم می بینند. همه اندیشه‌ام این است؛آنان را که رازگون از هم گسسته‌اند و پخش و پراکنده شده‌اند، یکجا به هم آرم.‌
اگر انسان به هم آورنده و رازگشا و نجات‌بخشِ برادرانِ ستمدیده‌اش از دست رویدادها و روزگار نبود،هرگز انسان بودنم را برنمی تابیدم.
نجات همان رهاییِ رفتگان است و دگرگون کردن.چنین بود اگر بوده به آنچه من میخواهم.
رهاننده و شادی‌بخش همان "اراده" است. یاران این است چیزی که به شما می آموزانم.اما بدانید این اراده همواره زندانی و دربند است.
اراده خود رهایی‌بخش است، اما کدامین قدرت است که بتواند او را به بند کشد؟
درد یگانه اراده واژه "چنین بود" است. در برابرش ناتوان از آنچه بوده می ایستد و دندان قروچه میکند.
اراده شرورانه از دست رفته ها را مینگرد. نمیتواند به واپس بنگرد. ناتوان‌تر از آن است که بند زمان و آزمندی‌اش را از هم بگسلد. و درد به گور برده اراده این است.‌
اراده رهایی‌بخش است، اما در کار خود برای رهایی از درد و ویران ساختن دیوار زندان خویش به چه می اندیشد؟
دردا که همه زندانیان دیوانه میشوند و اراده دربند نیز خود را با دیوانگی می رهاند.
زمان که برنمیگردد،همین او را خشمگین و نیرنگ‌باز میسازد. آنجا تخته‌سنگی است که اراده نمیتواند آن را از جای بغلتاند، همان "واقعیت" را.
ازاین روی همچون تندباد خمشگینانه درختان را از ریشه برمیکند و ازآنان که در نیرنگ‌بازی و خروش همراه‌‌اش نیستند، کین می ستاند.
اراده رهایی‌بخش این‌چنین شریر میشود و ساغر خشم خود را بر همه آنان فرو میریزد که باور دارند او از بازگشت به گذشته ناتوان است.
آیا کین‌ستانی اراده جز این است که زمان را از آن روی ناخوش میدارد ‌که توان بازگرداندن‌اش را ندارد؟
براستی اراده ما دچار دیوانگی است و آنگاه که جنون اندیشه کردن آموخت،بشریت را نفرین میکند.
والاترین چیز که انسان تا امروز به خود دیده همان "اندیشه انتقام" است و همیشه و در همه جا کیفر با رنج همراه بوده و هست...
هر صاحب اراده‌ای رنجور میشود،زیرا نمیتواند به گذشته بازگردد و از دست داده را باز آورد.پس ناگزیر باید که اراده،بلکه همه زندگی کفاره و پادافراه بشمار آید.
چنین باورهایی، خِرد را با ابر فرو پوشاند، و از آن جنونی جوشید و فریاد برآورد:"همه چیز فنا میپذیرد. همه چیز سزاوار فناست".
عدالت خود حکم میکند که زمان فرزندانش را فرو بلعد.دیوانگی چنین گفت. قانونِ اخلاق را براساس حقوق و کیفرها بنیاد گذاشته‌اند.کجاست گریزگاه رود بنیادکن زندگی و هستی.
زندگی تنها "کیفر" است.این را نیز جنون گفته است.
رخدادی نیست که آن را از هستی توان زدود.با پادافراه چگونه میتوان رویدادها را از بین برد؟ جز کارها در وجودی که همواره عمل را کیفر و کیفر را عمل میکند هیچ چیز جاودانه نیست. تا اراده از خویش نگریزد و آواره نشود،ازاین زنجیره تهی راه گریزی نیست.
آنچه بود، همچون معماها و رخدادهای هولناک پاره پاره است تا آنکه اراده نوآفرین بگوید: "من آن را چنین خواستم".
آیا اراده تا به امروز چنین گفته است؟آیا از بند جنون خویش رها شده...؟آیا اندیشه انتقام را کنار گذاشته...؟چه کسی به او آشتی با زمان بلکه فراتر از آن آموزانده است؟
اراده که من قدرت‌اش مینامم باید فراتر از آشتی بخواهد.اما چگونه چنین خواهد کرد.چه کسی به او خواهد آموزاند به گذشته اراده کردن را؟ ...
زرتشت گفت: زیستن با مردمان آسان نیست، چراکه خاموشی بر شخص به‌ویژه اگر پرگو باشد دشوار است.

چنین گفت زرتشت
کتاب دوم
فریدریش نیچه

برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم شنبه چهارم آذر ۱۴۰۲ 20:57

تکه کتاب

تو کتاب کیمیاگر جمله قشنگیو خوندم که می‌گفت:
هرگاه انسان باتمام وجود چیزی رابخواهد، خواسته‌ی او در روح جهان متولد شده و تمام جهان در جهت تحقق خواسته اش، او را یاری خواهند کرد.
یعنی می‌خوام بگم اگه چیزی به دلت افتاد جا نزن، ناامید نشو، مطمئن باش که ته ته ته قصه تو رسیدنه، پس تلاشتو بکن.

برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم جمعه سوم آذر ۱۴۰۲ 0:19
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم