هذیان های نصف شبی
من که در چشمان خود
صد آشیان دل کاشتم
بذر رحمت را چو بذر خوبی
عشق انگاشتم
صوفی دیو پلیدی
بر ره دل خانه کرد
آشیان از سِحر و جادو
در امان پنداشتم
دل شرار آن لب او را
به صد من مئ نداد
بوسه ها را دل طلب کرد
شهد نابش داشتم
در تب وصلش
هزاران شب تن و دل می گداخت
این همه ناز خیالی
در غمش پرداختم
نازها می کرد
رویای وصالش با شبم
من تن تفتیده را
باری غلط پنداشتم....خرّم
برچسبها:
هذیان های نصف شبی
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب