دلنوشته های بهناز خّرم

خیال تو

بگو کجای نوشته‌هایم پنهانی

که هر سروده رنگ آشنای آمدنت را

ردیف می‌کند

و هر بیت

از تو واژه واژه خیال می بافد «خرّم»

برچسب‌ها: دل نوشته
بهناز خرّم شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ 14:43

جمع بندی کتاب داستان طوطی اثر سوزانا تامارو

نامه‌ای به داستان «طوطی» – سوزانا تامارو

سلام سوزانا تامارو

کتاب «طوطی» تو را خواندم؛ روایتی آرام اما عمیق از زنی تنها که در دل روزمرگی، ناگهان با موجودی کوچک روبه‌رو می‌شود و زندگی‌اش مسیر دیگری پیدا می‌کند.

آنسلما، زنی که در آغاز داستان در سکوت و سردی درونی زندگی می‌کرد، با ورود لوئیزیتو دوباره شروع به احساس کردن می‌کند. حضور این طوطی، آرام‌آرام یخ درونش را می‌شکند و او را به گریه می‌اندازد؛ گریه‌ای که نه نشانه‌ی ضعف، بلکه نشانه‌ی بازگشت به زندگی است.

لوئیزیتو برای او فقط یک حیوان نیست؛ بهانه‌ای است برای بیدار شدن دوباره‌ی قلبی که مدت‌ها خاموش مانده بود. در مراقبت از او، آنسلما یاد می‌گیرد که چگونه دوباره مراقب خودش باشد.

اما این پیوند ساده نمی‌ماند. در دل زندگی اجتماعی و یک مهمانی، این رابطه از او گرفته می‌شود و جدایی، زن را دوباره با فقدان روبه‌رو می‌کند؛ اما این‌بار او دیگر همان زن آغاز داستان نیست.

در ادامه، سفر با قطار برای دیدن دوباره‌ی لوئیزیتو آغاز می‌شود. اما این سفر فقط عبور از مسیرها نیست؛ سفری است به درون انسان. هر ایستگاه، خاطره‌ای را بیدار می‌کند و هر حرکت، او را به لایه‌ای عمیق‌تر از خود نزدیک‌تر می‌سازد.

در طول این مسیر، لوئیزیتو نیز در ذهن او فقط یک موجود بیرونی نیست. گاهی آرام است، گاهی بی‌قرار، و در ناتوانی و رنج، آینه‌ای می‌شود از وضعیت درونی انسان‌ها. حتی لحظه‌ای که از «مرگ با عزت» سخن گفته می‌شود، دیگر فقط درباره‌ی یک موجود زنده نیست؛ درباره‌ی پذیرش رنج، پایان و معنای زندگی است.

و در پایان، آنچه باقی می‌ماند صرفاً یک رابطه‌ی از دست‌رفته نیست، بلکه یک تحول درونی است. آنسلما دیگر همان زن خاموش ابتدای داستان نیست. او از دل فقدان، به آگاهی رسیده است؛ آگاهی‌ای که شاید مهم‌تر از خودِ داشتن یا نداشتن لوئیزیتو باشد.

با سپاس از قلمی که سکوت را به زبان احساس تبدیل می‌کند

#خرّم

:::

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ 10:47

داستان طوطی اثر سوزانا تامارو

نامه‌ای به داستان «طوطی» – سوزانا تامارو

سلام سوزانا تامارو

کتاب «طوطی» تو را خواندم؛ روایتی آرام اما عمیق از زنی تنها که در دل روزمرگی، ناگهان با موجودی کوچک روبه‌رو می‌شود و زندگی‌اش مسیر دیگری پیدا می‌کند.

آنسلما، زنی که در آغاز داستان در سکوت و سردی درونی زندگی می‌کرد، با ورود لوئیزیتو دوباره شروع به احساس کردن می‌کند. حضور این طوطی، آرام‌آرام یخ درونش را می‌شکند و او را به گریه می‌اندازد؛ گریه‌ای که نه نشانه‌ی ضعف، بلکه نشانه‌ی بازگشت به زندگی است.

لوئیزیتو برای او فقط یک حیوان نیست؛ بهانه‌ای است برای بیدار شدن دوباره‌ی قلبی که مدت‌ها خاموش مانده بود. در مراقبت از او، آنسلما یاد می‌گیرد که چگونه دوباره مراقب خودش باشد.

اما این پیوند ساده نمی‌ماند. در دل زندگی اجتماعی و یک مهمانی، این رابطه از او گرفته می‌شود و جدایی، زن را دوباره با فقدان روبه‌رو می‌کند؛ اما این‌بار او دیگر همان زن آغاز داستان نیست.

در ادامه، سفر با قطار برای دیدن دوباره‌ی لوئیزیتو آغاز می‌شود. اما این سفر فقط عبور از مسیرها نیست؛ سفری است به درون انسان. هر ایستگاه، خاطره‌ای را بیدار می‌کند و هر حرکت، او را به لایه‌ای عمیق‌تر از خود نزدیک‌تر می‌سازد.

در طول این مسیر، لوئیزیتو نیز در ذهن او فقط یک موجود بیرونی نیست. گاهی آرام است، گاهی بی‌قرار، و در ناتوانی و رنج، آینه‌ای می‌شود از وضعیت درونی انسان‌ها. حتی لحظه‌ای که از «مرگ با عزت» سخن گفته می‌شود، دیگر فقط درباره‌ی یک موجود زنده نیست؛ درباره‌ی پذیرش رنج، پایان و معنای زندگی است.

و در پایان، آنچه باقی می‌ماند صرفاً یک رابطه‌ی از دست‌رفته نیست، بلکه یک تحول درونی است. آنسلما دیگر همان زن خاموش ابتدای داستان نیست. او از دل فقدان، به آگاهی رسیده است؛ آگاهی‌ای که شاید مهم‌تر از خودِ داشتن یا نداشتن لوئیزیتو باشد.

با سپاس از قلمی که سکوت را به زبان احساس تبدیل می‌کند

#خرّم

:::

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ 10:46

در مورد کتاب ماجرای جوانی یک استاد

نامه‌ای به اشتفان تسوایگ

درباره‌ی «ماجرای جوانی یک استاد»

سلام اشتفان

داستان کوتاه اما زیبای «ماجرای جوانی یک استاد» را خواندم.

داستان جوانی کم‌تجربه که از درس، مدرسه و نظم گریزان است و در مقابل، استادی که گویی با خویشتنِ خویش در جنگی خاموش زندگی می‌کند. از همان صفحات نخست، خواننده را آرام‌آرام به دنیای شخصیت‌هایت دعوت می‌کنی؛ بی‌آنکه شتابی در روایت باشد.

اشتفان، آنجا که پدرِ دانش‌آموز بی‌خبر وارد خانه می‌شود و پسر، شرمگین از آشفتگی و بی‌نظمی خانه، او را در آشپزخانه منتظر می‌گذارد، درایت و صبر پدر را چنان زیبا به تصویر کشیده‌ای که شرم پسر نیز به‌خوبی احساس می‌شود. همان دیدار، تلنگری بود که شاید مسیر زندگی او را برای همیشه تغییر داد.

دلبستگیِ شیفته‌وار دانش‌آموز به استاد و کلام او، یکی دیگر از زیبایی‌های داستانت است. استادی که سال‌ها زندگی آرام، منظم و به‌ظاهر ارزشمندی را پشت سر گذاشته بود، اما سرانجام همین دانش‌آموز قرار بود روایت زندگی‌اش را بر صفحه‌های کاغذ ماندگار کند.

اگر اندکی عمیق‌تر بنگریم، دانش‌آموز اگرچه از دانش بهره‌ی چندانی نداشت، اما عشق، احترام و قدردانی نسبت به پدر و مادرش را در دل حفظ کرده بود. شرم و عذرخواهی او در برابر پدر، گواه همین حقیقت است.

در مقابل، استاد سرشار از دانش و تجربه بود، اما زندگی‌اش از شور عشق و گرمای عاطفه تهی می‌نمود. این پرسش را در ذهنم زنده کردی که آیا می‌خواستی عشق را در تقابل با نظم و تجربه قرار دهی، یا می‌خواستی نشان دهی که انسان، هرگاه یکی را فدای دیگری کند، بخشی از وجودش را از دست خواهد داد؟

همسر استاد نیز برای من نماد صبر و استقامت بود؛ زنی که تنهایی و تلخیِ همسرش را تاب آورد و حتی تا پایان داستان، برای دانش‌آموز زبان به شکایت نگشود.

اما شاید بزرگ‌ترین هنر تو در این داستان، دعوت خواننده به پرهیز از قضاوت باشد. هیچ‌یک از شخصیت‌ها را محکوم نمی‌کنی؛ تنها انسان را با ضعف‌ها، سکوت‌ها، انتخاب‌ها و رنج‌هایش به تصویر می‌کشی.

و من، پس از بستن آخرین صفحه‌ی کتاب، بیش از هر چیز با این اندیشه تنها ماندم که پیش از شناختن آدم‌ها، نباید درباره‌ی آنان داوری کرد.

با ارادت به قلمی که انسان را به تأمل دعوت می‌کند

#خرّم

:::

بهناز خرّم چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ 8:48
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم