دلنوشته های بهناز خّرم

جرعه ای مثنوی

‍ 🔰 خالی شدن از خود

هُمام خود مرد بزرگ است؛
تفسیر قرآن می خواند.
هرکه تمامْ عالِم شد
از خدا تمام محروم شد، و از خود تمام پُر شد.
رومیی که این ساعت مسلمان شود، بُوی خدا بیابد؛
و او را که پُر است، صدهزار پیغامبر نتوانند تهی کردن.

#شمس_تبریزی
✨✨✨

همام نام یکی از یاران مولانا است که گویا نزد او محبوب بود. با این حال دراین بند از مقالات، شمس از او به طعنه یاد می کند. می فرماید همام مرد بزرگ عالمی است که قرآن را تفسیر می کند؛ اما آن کس که خود را بزرگ می یابد، راه را بر بزرگی می بندد. تنها زمانی سراغ آموختن و دانستن می رویم که در دانش خود نقصی بیابیم، تنها وقتی میل به تسلیم و مسلمانی در ما می جوشد که در خود آن کفر و الحاد پنهان را ببینیم. اگر خود را کامل بدانیم دیگر راه را برای کمال بیشتر بسته ایم. آن کس که خود را در تسلیم و در دانش تمام می بیند، دیگر نمی تواند رشد کند. تنها کوزه تهی است که پذیرای آب می گردد.

بر نوشته هیچ بِنْویسد کسی؟
یا نِهاله کارَد اَنْدَر مَغْرِسی؟

کاغذی جویَد که آن بِنْوشته نیست
تُخْم کارَد موضِعی که کِشته نیست

تو بَرادر موضِعی ناکِشته باش
کاغَذِ اِسْپیدِ نابِنْوشته باش

تا مُشَرَّف گردی از نون وَالْقَلَم
تا بِکارَد در تو تُخمْ آن ذواَلْکَرَم

#مثنوی_مولانا

برچسب‌ها: جرعه ای مثنوی
بهناز خرّم چهارشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۳ 8:50

عاشق به در و کوی تو محتاج سلام است
چون ماه که رخ پوشد و در بند مدام است

جان در ره او کهنه ردایی ست مبرهن
گویند که زلف سیه اش حلقه ی دام است

کامی که به حسرت پی یک بوسه بپرسید
نوشیدن از آن شهد لبی باز حرام است ؟

شعری که به وصف گل روی تو درخشید
آغاز گر و دست خط پاکِ کلام است

دیدار تو چون سرو قدی مایه ی شوقی
دلبر چو تو همواره به دل شاه و امام است...#خرّم

برچسب‌ها: شعر
بهناز خرّم یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ 15:47

همسایه ی پیر

اتومبیل بدون سرو صدا وارد پارکینگ شد ،خوب مشخص بود که بارها این کار رو انجام داده ،چون ورودی عرض زیادی نداشت
زن از اتومبیل پیاده شد ،نامش منا بود
38 ساله مجرد ،چند سالی می شد که اقامت گرفته بود ،تو شرکت دارو سازی
در حومه لندن کار میکرد
قبل از بستن در پارکینگ
به چپ و راست نگاه کرد
طبق معمول خانم مسن همسایه با مهربونی از پشت شیشه خانه شیروانی سرخ دست تکان داد
لبخند مصنوعی زد و در رو بست
که نگاهش به نامه افتاد
ادرس ارسال کننده عجیب بود
عجله داشت برای باز کردن نامه و چوب های زیر پاش که گاهی جیغ میزدند
انگار میگفتند چه خبره دختر !!
مثل همیشه اول سراغ قهوه ساز رفت
لباسش رو روی مبل انداخت
و خودش رو روی تخت انداخت
موهای بلندش موجی برداشت رو بالش اروم شد
و گویی این موج تمام جزیره اندامش رو
روی اب میلرزاند
هنوز تا شب باقی بود ، دسنهاش رو کشید و تا جایی که میتونست تمام خستگی رو از خودش دور میکرد
گربه خانگی جستی زد رو تخت ،دمش رو به بدن منا مالید ،
نیم دوری زدو روی پای منا دراز کشید
حالا نامه روبروی منا بود
ادرس با ماشین تایپ شده بود
چیزی از ادرس متوجه نشد
نامه رو با عجله باز کرد
یک کارت قرمز و یک شماره تلفن
بدتر گیج شده بود و بدون لحظه ای درنگ شروع کرد به گرفتن شماره الو
صدای کامپیوتر بعد بوق ادرس رو تکرار میکرد و در اخر دوشنبه ساعت 9
برق یادآوری در ذهنش درخشید
کارت قرمز و یه نامه
که مربوط به قبولی تقاضای کار در شرکت تبلیغاتی بود
مونا با شنیدن صدای بوق تلفن به خود آمد
باید فردا به آن شرکت سر می زد
سوت قهوه ساز و بوی قهوه فضای خانه را پر کرده بود
قبل از ریختن قهوه در فنجان مورد علاقه اش
ظرف غذای گربه را برداشت و با شیر پُر کرد
با خود فکر کرد اگر فردا بعد از مصاحبه قبولم کنند ، حقوق قابل توجهی می گیرم
و می توانم به پدر و مادر پیرم کمک بیشتری کنم
تا قرض هایی را که برادرم برایشان درست کرده را بپردازند
برادر مونا ، عضو مشکل ساز خانواده بود ، همیشه از بچگی تا به امروز که مردی شده کاری جز دردسر و ناراحتی برای خانواده نداشته
برادرش چند سال از مونا بزرگتر بود و حتی در تحصیلات مدرسه رادهم ، نیمه تمام رها کرده بود
مونا بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی از خانه جدا شده بود
و تمام مدت برای اینکه بتواند به آرزوهایش برسد تلاش کرده بود
او کار را لازمه ی حیات میشمرد و از هیچ کاری برای رسیدن به اهدافش دریغ نکرده بود
در رستوران ها ، هتل ها ، کار کرده بود و تا حد امکان پدر و مادرش را فراموش نکرده بود
مونا قهوه اش را سر می کشد
صدای زنگ در او را به خود میاورد
نگهبان ساختمان پاکت قهوه ای بزرگی را به دستانش می سپارد
و با حالتی رنگ پریده بدون گفتن یک کلمه دور میشود
مونا با خود تکرار می کند
امروز چقدر روز خاص و متفاوتی ست .
نام روی پاکت را میخواند، شراره لطفی
متعجب ، درنگ می کند
این همان همسایه ی مسنی ست که برایش هر روز موقع آمدن دست تکان می دهد
مونا با دستان لرزان
و کلی سوال در ذهن پاکت را باز می کند
درون پاکت بزرگ و سنگین چند سند ، کلی پول و چند تکه جواهر دیده میشد
نامه ای از لای وسایل به زمین میافتد
تمام محتویات پاکت را روی تخت خود می ریزد
و شروع به خواندن نامه می کند.سلام
فرزندم می دانم که خیلی تعجب کردی
هزاران سوال در ذهنت نقش بسته
من همسایه ی پیر و تنهای تو بودم
و تلاش و کوشش روزانه ی تو را شاهد بودم
یک روز با عجله نامه ای را به صندوق پست انداخته سوار ماشینت شده و به سرعت دور شدی
نامه در جای درست ، جای نگرفته بود
و روی زمین با نسیم هوا این سو آن سو می رفت
نامه را برداشتم تا لبه ی صندوق پست پیش بردم
تصمیمم عوض شد ، به خیال اینکه نامه ای عاشقانه و پر حرارت خواهم خواند نامه را به خانه آوردم
و با خودم گفتم بعد خواندن فردا پستش خواهم کرد
نامه را باز کردم و متوجه شدم با مقداری پول آن را برای پدر و مادرت فرستادی
از برادرت و کارهایش عذر خواهی کردی
اشکم جاری شد من فرزندی نداشتم
و روزهای پایانی عمرمم را سپری می کردم
وفاداری و حسن نیت تو باعث شد همان روز وکیلم را احضار و دارایی ناچیزم را که خانه و ماشین و چند تکه جواهرات بود همه را قانونی به نامت کنم
امروز حالم خوب نبود برای آخرین بار تماشایت کردم
می دانم که تو از این اموال به درستی و خوبی استفاده خواهی کرد
ترتیب لباسها و وسایل اضافه را هم دادم انها را به نفع نیازمندان بخشیدم
با روحی سبکبال ترک دنیا می کنم
امیدوارم در تمامی کارهایت موفق باشی....شراره
مونا لب پنجره ایستاد
و مثل هر شب زانو زده و دعا کرد
این هدیه ها چیزی نبودند جز معجزه ی خدا
فردا روز پر کاری داشت بعد از ملاقات کاری باید
پدر و مادر خود را از این جریان آگاه می کرد
مونا هم از خدا تشکر می کرد و هم از همسایه ی مسن خود.....#خرّم

برچسب‌ها: داستان
بهناز خرّم یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ 10:21

داستان کوتاه

‍ داستان کوتاه#
دلم برای کفش هایت تنگ شده است
بعدِ ماهها انتظار ، در یک بعد از ظهر با تب بالای چهل درجه و در رختخوابی که حالم رو بهم می زد
چشمم به پیامی ، خیره ماند
نزدیک بیست هفت روز است که در گوشه ای از سالن خانه ، روی کاناپه ای که ، گذشت زمان بدجور بر حال و روزش گریسته، بستریم.
بیشتر ساعات ، در خوابم.
انتی بیوتیک ها و انواع دم نوش ها را ، نوش جان می کنم.
کرختی و بی حالی ناشی از تب ، تمام تنم را احاطه کرده است.
کتاب رستاخیز ، تولستوی، که چند هفته پیش از بیماری ، حاضر به زمین گذاشتنش نبودم، روی میز کنار کاناپه ، به انتظار نشسته و لیوانهای مختلف و داروها ، منظره ی کریه بیماری را برایم
دم به ساعت یاد آوری می کنند.
گوشی را به دست گرفتم.
او ، ماههاست که رفته ، و من چالش های خنده دار زیادی را برای فراموش کردنش، به کار گرفتم
چالش ۲۱ روزه را، هر روز تکرار می کردم . با خود می گفتم
به سراغ صفحه اش در گوشی نخواهم رفت و او را فراموش خواهم کرد.
بله بر خلاف تصمیمم هر بار ....سراغ صفحه ی روزانه اش، بیشتر از ۲۱ بار می رفتم.☻
و بر عکس هایش ، هر ساعت بیشتر از ۲۱ بار بوسه می زدم.
چه چالش خنده داری بود .
و آخر شب
تمام حوادث اتفاق های افتاده را برایش، بی کم کاست تعریف می کردم و در خیالاتی شیرین هزاران لبخند او را ، با آغوشی پر از بوسه های او با خود به ارمغان می آوردم.
روز از نو و روزی از نو،
تب هر لحظه بیشتر می شد و آثار دلهره و نگرانی روی صورت بچه ها آشکار می شد که
چشمم خیره به پیامش بر صفحه ی گوشی جا ماند.
هر کس را پی نخود سیاه به کاری فرستادم
و پاسخش را با دستان لرزانم نوشتم.
جویای حالم شده بود، انگار دنیا را بهم داده بودند.
برایش از بیماری ام نوشتم،
دستپاچه شد ، کلی با هم حرف زدیم.
و من واقعا از اینکه ، مجدد برایم پیام داده بودند
از ته دل شاد بودم
تمام چالش ها و سعی ها و تلاش های مذبوحانه ام
پایان گرفته بودند.
و من متعّجب از این همه بیقراری ، به این نتیجه رسیدم ، عشق حتی با ندیدن ها ، با سو تفاهم ها ، با دلخوری های بچگانه ، از بین نمی ره
شب بعد ، تب ، بی حالی ، همه از بین رفته بودند.
اکسیر عشق ، درمان تمام دردهایم بود.
شعر پشت شعر
نوشته پشت نوشته
برایش می نوشتم و روزانه دهها پیام برایش ارسال می کردم.
روز سوم ، صبح سلام و صبح به خیر گرمی
و همچنین یکی از عاشقانه ترین نامه های گم شده ام را برایش ارسال کردم.
تا شب دهها بار گوشیم را چک کردم.
پیام ها خوانده نشده بودند ، بعد از دو روز ، پیام ها خوانده شده بودند.
مجدد برایش نوشتم.
قطعا گرفتارید ، خداوند نگهدار شما باشه.
و باز ، پیام تیک خوانده شدن را خورده بود اما
دریغ از یک جمله پاسخ.
نگران شدم ، نگرانی برای من حال غریبی نیست
من مدام نگرانم ، نگران تمام اتفاق هایی که هیچوقت نمی افتند.نگران حال خودش بودم.
آخرین جمله اش را هنوز به خاطر دارم.
دلم برای کفش هایت تنگ شده.
پیام های مانده را پاک کردم.
و فردا متوجه شدم که به طور کلّی ، آن شماره ، آن عکس پرفایل ، تماما از تلگرام حذف شده بود.

تازه متوجه شدم که ایشان ، فقط تشریف آورده بودند
تا خبری از من بگیرند.
کارهایم را ، و تمامی برنامه هایم را پرس و جو کنند.
من در ضمن پیام ها
تمام گزارش ها، فعالیّت هایم ، دوستانم ، و زندگیم را ساده لوحانه برایش نوشته بودم.
دیگر با من کاری نداشتند ،
بساط شان را جمع و دوباره به جمع غیب شدگان پیوسته بودند.
حال نمی دانم ، خودم را سرزنش کنم، یا کور کورانه عاشق شدن این قلب لعنتی ام را🤔
لعنت به عاشقی که چشم را کور می کند.
لعنت به دوست داشتن ، که اعتماد بی جا می آفریند.
لعنت به اعتماد بی جا.
لعنت به خودم.
من حتی همین لحظه هم که سینه ام از درد ، ساده لوحی ام می سوزد ، نمی توانم از او متنفر باشم.
شانه هایم را بالا می اندازم
او حرف دلش را زده بود.
او فقط
نه برای من ، او دلش برای کفش های من تنگ شده بود☻....#بهناز خرّم

برچسب‌ها: داستان کوتاه
بهناز خرّم یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ 9:6

غزل مادر

عشق بر دیوان ما گل واژه ای چون مادر است
خنده اش ما نند نسرین آلاله ی پُر گوهر است


تیره شب را صبح کند با نغمه های جان خویش
حمد و لله بر لب و سجاده اش پُر زیور است

نور و عشقی لایزال مهمان قلبش بود و بس
دستها تا عرش و او را بر قضا چون محور است


پَر ندارد چون ملائک ، زیر پایش جنتی ست
الظهر و الشمس ست او تا فرق سر نور و زر است

خانه ها بی حضورش گشته چون صحرا خشک
سایه اش بر خانه چون سایبان گل پرور است

یاد مادر می کند غمگین مرا از زهر هجر
کشاند سیلی اشکی دا به چشم داغ دل یاد آور است

باز خرّم نام مادر برده با سوز و گداز ، آزرده ای
هر که وصف عشق او گوید همیشه سرور است...#خرّم

برچسب‌ها: غزل
بهناز خرّم یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ 9:4

ردی از سیمرغ

قطار خیال


به خود آمدم
کتاب شعر شاملو را از کیفم بیرون آوردم و هنوز صفحه ای نخوانده بودم که صدای زیبایی تصنیف مورد علاقه ام را می خواند


همه شب نالم چون نی
که غمی دارم، که غمی دارم
دل و جان بردی اما
نشدی یارم، یارم
با ما بودی، بی ما رفتی
چون بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم، تنها رفتی

همین چند بیت کافی بود تا هوش از سرم ببرد
به دنبال یک خیال راهی بود
او را از ابیات مثنوی شناخته بودم
و حالا در پی اش چون شمس راهی شده بودم
هر دقیقه ای که می گذشت مسافت رسیدنم به او نزدیک و نزدیک تر میشد
منی شده بود در من
عطر ماندگاری بر جان جان من
کتاب را رها کردم و به طرف صدا از راهرو های باریک قطار گذشتم
چند واگن نگذشته بودم که صاحب صدا را از پشت سر دیدم
هنوز در زیر و بم ترانه ، غرق شده بودم
که نا خدا گاه برگشت و چشم در چشم شدیم
لبخندی زدم و با حرکت سر سلام دادم
ترانه اش را نیمه تمام رها کرد
و با لبخندی و صدای گیرایی گفت سلام
بی تعارف شروع به تعریف از صدایش کردم و زیباتر اینکه خیلی راحت پذیرفت
و اعتراف کرد که همیشه و هر جایی نمی خواند
حسی ، انرژی ، حالی باید پیدا می کردند تا بخوانند
جوانی برازنده ، خوش سیما که صدای زیبایی هم داشت
تشکر کردم و میخواستم برگردم که گفتند
تنها هستید خانم ؟
با تعجب نگاهش کردم
ببخشید منظورم اینه که تنها مسافرت می کنید ؟
گفتم بله....
اما ظرفیت مون تکمیل متاسفانه صندلی خالی نداریم
اتفاقا من میخواستم ازتون دعوت کنم که بیایید به واگن ما
با دختر خانم کم سن و سال جوانی تنها هستم و حس می کنم خیلی معذبند
اینطوری تا صبح نه ایشون راحت خواهند بود و نه من
اصلا دلم نمی خواست که فضای ساکت و آرامم رو از دست بدم
به خاطر همین گفتم ، اجازه بدید برگردم به واگن خودم
اما باز اگر بخواهین بهتون سر می زنم
خوشحالم از آشنایی تان

دنبالم راه افتاد ، در دل به خودم لعنت می فرستادم
آخه نانت نبود آبت نبود دنبال ترانه چرا راه می افتی
و عجیب اینکه مسافر سمج و خوش صدا گویا که فکرم را خوانده باشد
تکرار می کرد
اینقدر خودتان را سرزنش نکنید
من که نمی خوام اذیت تون کنم
تا مسیری کنارتان می نشینم و بعد هم هر کس ، می رود سی خودش
رسیدیم به کوپه ی آرام مان
کتاب همان طور در اثر باد ورق میخورد و مهمان ناخوانده باز مات و مبهوت مرا تماشا می کرد
نگاهش کردم
گفت ، کتاب را کنار بگذار برایم مثل هر روز از نوشته های خودت بخوان
و من چون سحر زدگان که حتی دست و پایش هم در فرمان خودش نباشد شروع به خواندن کردم
یک بار برای همیشه
برگرد
به تماشای تکه های قلب و روحم
نظری کن و
کّر و فّر آدم را ببین
چه به روزگارش آوردی
و چطور به خاکش کشاندی
اصالت عشق
شکستن است
این را بارها ، سرمشقم کردی

باز همان حزن در نگاهش بود و همان لبخند غمگین بر لبانش
سکوت کردم
از خود می پرسیدم آیا رویا در پی من راهی شده
یا من در پی یک رویا باز راهی دیار غریبی شدم
صدایی مرا از خلسه ی تمامی این زیبایی ها بیرون کشید

خانم ، خانم
آرام چشمانتان را باز کنید و سعی کنید بلند شوید
به پشتی صندلی تکیه کنید
تراپی شما تمام شد ، تاریخ جلسه ی آینده را روی کارت یادداشت کردم
نیم خیر شدم
مطب دکتر ، خانم منشی ، همه و همه فضا و مکان را برایم معین کرده بود
از اتاق خارج نشده بودم که صدای منشی یکبار دیگر بلند شد
خانم ، کتاب شعرتان رو فراموش کردید
برگشتم و با لبخند کتاب شعر شاملو را از روی میز برداشتم
هنوز برای فراموش کردنت راه درازی در پیش رو دارم....#خرّم

))قسمتی داستان ردی از سیمرغ))

بهناز خرّم شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۳ 22:5

حرف های ناب



لطفاً ناگهانى رُخ بده!
غافلگيرم كن!
لحظه اى اتفاق بيفت كه اصلاً فكرش را هم نكنم!
آنجا كه حتى صورتت را هم از ياد برده باشم!
اصلاً
تو هر موقع هم كه بيايى،
هرگذشته اى هم كه داشته باشى،
با ارزشى...
درست مثلِ پيدا كردنِ پولِ مچاله شده،
بعد از سالها در جيبِ لباسم!

#علي_قاضي_نظام


برچسب‌ها: حرف های ناب
بهناز خرّم چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۳ 17:28

کمی از گذشته

*متولدین ,20,30,40,50,60 مقداری کوتاه وقت بگذارید و بخونید لذت ببرید*

*وقتى جوان‌هاى امروز از ما مى‌پرسند:*
*شما چطور می‌توانستید زندگی کنید قبلا؟!*
*بدون تکنولوژی*
*بدون اینترنت*
*بدون کامپیوتر*
*بدون تلفن همراه*
*بدون ایمیل*
*بدون شبکه‌های مجازی؟!*

*بايد پاسخ بدهيم:*
*همان طور که نسل شما امروز می‌تواند*
*بدون دلسوزی*
*بدون خجالت*
*بدون احترام*
*بدون عشق واقعی*
*بدون فروتنی*
*زندگی کند.*

*ما بعد از مدرسه مشق‌هايمان را می‌نوشتیم و تا آخر شب مشغول بازی بودیم؛ بازی واقعی!*
*ما با دوستان واقعی* *بازی می‌کردیم نه دوستان مجازی*
*ما خودمان با* *دست‌هايمان بازی‌هایی مثل یویو و بادبادک و فرفره می‌ساختیم*
*ما تلفن همراه و دی وی دی و پلی استیشن و کامپیوتر شخصی و اینترنت نداشتیم*
*ولی دوستان واقعی داشتیم که وقتى با يک نفرشان همراه مى‌شديم، در روزهایِ بارانی با هم زير یک چتر به مدرسه می‌رفتیم و در روزهاى گرم کیم دوقلويمان را با هم نصف می‌کردیم.*

*نسل ما در مغازه‌هايش با خط درشت ننوشته بود: «لطفا فقط با کارت‌خوان خرید کنید»!*
*سر هر کوچه یک بقّالی بود که یک دفتر نسیه داشت برای آنهايى که دستشان تنگ بود و بالای سرش درشت نوشته بود: «پول نداری صلوات بفرست»!*

*زمان ما تخت‌خواب مُد نبود ولى خوابیدن تویِ رخت‌خواب‌های گُل گُلی و در بهارخواب، ایوان و پشتِ بام، از هر خوابی شیرین‌تر بود!*

*ما موبایل نداشتیم ولی در عوض، درِ خانۀ همسایه و فامیل باز بود تا هر وقت به هرجا که می‌خواستیم، تلفن کنيم و احوال بپرسيم و خبر بگيريم!*

*خانواده‌هايمان به علت ترافیک سنگین و ...* *دیر به مهمانی‌ها نمی‌رسیدند*
*زودتر می‌رفتند تا با کمک هم سبزی پاک کنند و برنج را آبکش کنند و ...*

*ما لایک کردن بلد نبودیم ولی در عوض، نسلِ ما نسل مهربانی و دلجویی بود ...*

*ما بلاک کردن نمی‌دانستیم چیست؛ نسلِ ما نسل دل‌هاى بی‌کینه بود؛ در مرام ما قهر و کینه جايى نداشت ...*

*در زمان ما کسی پیتزا برايمان نمی‌آورد دمِ در؛ اما طعمِ نون و کبابی را که بابايمان لای یک روزنامه از بازار می‌خرید و برايمان مى‌آورد، با هزار تا پیتزا عوض نمی‌کنيم!*
*در نسل ما فست فود معنی نداشت ولى نون و پنير و سبزى يا لقمۀ کوکو و کتلت يا حداکثر ساندویچ تخم مرغ و خيارشور و گوجه فرنگى با کانادایِ شیشه‌ای لذتی داشت که هنوز هم مزه‌اش زير دندانمان است ...*

*ما نسلی بودیم که در مراممان کمتر نامردی و آدم‌فروشی بود ...*

*ما سِتِ تولد نداشتیم ولى در عوض، جشن‌هاى سنّتيمان پر بود از کاغذکشی‌های رنگارنگ و دل‌هاى واقعا شاد و لب‌هاى واقعا خندان ...*

*ما عروسی را به جای هتل و تالار و سالن در خانۀ همسایه و در حیاط چراغانی برگزار می‌کردیم و خيلى هم خوش مى‌گذشت ...*

*ما نذری‌هايمان را در ظروف یک‌ بار مصرف نمی‌دادیم*
*تویِ چینی گل سرخی پخش می‌کردیم و همسایه‌مان هم توى ظرفِ خالی‌اش نقل و نبات مى‌ريخت*

*ما چراغ مطالعه نداشتیم ولى در عوض، مشق‌هايمان را زیر نور چراغ گردسوز و در کنار علاءالدینی که همیشه رويش یک کتری همراه با قورى چایی خوش‌عطر بود، می‌نوشتیم ...*

*ما مبل روکش شده نداشتیم ولى پُشتی و پتویِ ملافه سفید دورتا دور اتاق بود تا هر وقت مهمان سر رسيد، احساس راحتی کند!*

*ما اگر کاسۀ گل مرغی سر طاقچه را در شیطنت‌ها و بازی‌هایِ کودکانه می‌شکستیم، خانم جون دعوامون نمی‌کرد؛ تازه برامون اسفند دود می‌کرد، تخم مرغ می‌شکست و می‌گفت قضا بلا بوده، خدا رو شکر که به کاسه گرفت و خودت چیزیت نشد!*

*ما هزار جور پزشک متخصص و داروخانه نداشتیم؛ چایی نبات و عرق نعنای بی بی جون دوایِ هر دردی بود ...*

*ما از ذوقِ یک پاک‌کُنِ عطری، یک مداد سوسمارنشان، یک جعبۀ مداد رنگی، و یک دفترچۀ نقاشی تا صبح خوابمان نمی‌بُرد!*

*ما نسلی منحصر به فرد بودیم؛ چون آخرین نسلی بودیم که مطيع پدر و مادر بودیم و اولین نسلى که مطيع فرزندانمان شديم ...*
دلنوشته ای زیبا و واقعی است
فقط یک چیز کم بنظرم رسید آنهم اضافه میکنم 🌹
*پایان نسل ما خدا خودش هم دلتنگ نبودنمان میشود! همین*

*تاریخ ديگر مثل ما را نخواهد دید ...‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌

برچسب‌ها: حرف حساب
بهناز خرّم چهارشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۳ 11:51

تکه کتاب

آدمی به مرور آرام می‌گیرد، بزرگ می‌شود بالغ می‌شود و پای اشتباهاتش می‌ایستد، آنها را به گردن دیگران نمی‌اندازد و دنبال مقصر نمی‌گردد گذشته‌اش را قبول می‌کند، نادیده‌اش نمی‌گیرد و اجازه می‌دهد هر چیزی که بوده در همان گذشته بماند. آدمی از یک جایی به بعد می ‌فهمد که از حالا باید آینده‌‌اش را از نو بسازد اما به نوعی دیگر می‌فهمد که زندگی یک موهبت است، یک غنیمت است، یک نعمت است و نباید آن را فدای آدم‌های بی‌مقدار کرد! اصلا از یک جایی به بعد حال آدم خودش خوب می‌شود... 📘جای خالی سلوچ #محمود_دولت_آبادی

برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۳ 18:14

«مرا در کافه‌ای جا گذاشته‌ای
مثل سیگار نیم سوخته
مثلا رفته‌ای که برگردی
شب از نیمه گذشته
اما از تو خبری نشده است.» | رسول یونان


برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم سه شنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۳ 9:12

مه و مهیار باش


در ره عشقش بمان طالب و هوشیار باش
راز دلت را مگوی عاشق بیدار باش

ماه دل افروز شب ناز کنان می غنود
در صف دیدار یار چون مه و مهیار باش

یوسف و شهری کز او در پی دلدار گشت
در صف وصلش بمان پیر ِ خریدار باش

باز به صد واژه دل در طلب آن نگاه
بر سر کوی و گذر طالب گفتار باش

شهد و شکر ریخته از لب خوش گوی او
مرحم زخم دل و این تنِ تبدار باش...#خرّم

برچسب‌ها: غزل
بهناز خرّم شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۳ 23:19

بازی آخر نوشته بلقیس سلیمانی

بلقیس جون در این داستان
یه بیست صفحه ای حوادث تاریخی رو در بقچه ای از نیمه خاطرات نویسی پیچونده و برای این آش شله قلمکارش خواب و رویا رو با جنون و دیوانگی
همبستر کرده تا ولد نامشروعی رو از این طرف داستان تا صفحه ی آخرش به خورد خواننده هاش بده
بی حد و اندازه نامنظم و شلخته نویسی کرده
واز شاخه ای به شاخه ی دیگر پریده
من با شخصیت نویسنده ، جوایزی که گرفته ، مقاماتی که کسب کرده کاری ندارم
امااااااا
به خدای احد و واحد قسم می‌خورم بعضا نخواندن بعضی از کتاب‌ها رو خیلی خیلی خیلی مفیدتر از شنیدن و یا خواندنشان می دانم
حالا از خودم می پرسم ، چه درسی گرفتی از این کتاب؟!
پر اهمیت ترین درسی که از این نویسنده و منتقد ادبی گرفتم اینه
هیچوقت فریب تبلیغات و جوایز و تعداد چاپ کتاب رو نخوریم
هیچکدام شان برای پر محتوا بودن یک کتاب کافی نیستند
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته😬😬😬😬😬😬😬😬😬😬

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳ 19:13

ردی از سیمرغ

نمی دانم آخر عاقبت این همه کلنجار رفتن با خود به کجا می انجامد

آخر تا کجا می توان در گرداب حوادث رُمان‌ها و داستانها دست و پا زد وغرق شد.

وقتی با خودم خلوت می کنم صمیمانه از نا خودآگاه خودم تقاضا می کنم

شم فلسفی آش را کنار بگذارد و رو راست باشد

سکوتی بین مان برقرار می‌شود و باز مرا به داشتن معشوقه ی خیالی متهم می کند

نا خودآگاه من ، همیشه ی خدا جملاتی برای متهم نشان دادنم دارد

و می توانم خنده ی موزیانه آش را مواقعی که مچم را برای چندمین بار می گیرد را ببینم

شواهد را چون فیلمی مقابل چشمانم می چیند و برایم نقش قاضی عادل را بازی می کند

رو برمی گردانم ، این چه کلنجاری ست که خود با خود دارم

انگشت اشاره ام محکم بالا می رود

سوالی که از او می پرسم میخکوبش می کند

چطور می‌شود قاتل تمام احساسات ناب و عاشقانه را بخشید؟

چگونه می‌شود کسی را که قلبی پر عشق را زیر پایش شکسته و از رویش رد شده بخشید؟

چگونه می‌شود کسی راکه تنها گناهش دوست داشتن و عاشق بودن بود را

به باد هزاران ناسزا و تهمت و افترا گرفت

و برایش از سیمرغ مهربانی یاوه گویی کرد؟

سیمرغ ردی از زخمی کهنه را به جا گذاشته است

رد زخمی که هنوز التیام نیافته و ذره ای از عمق دردش کم نشده

نا خودآگاه تسلیم می‌شود، باز شبی پر از جان کندن را برایم تدارک دیده است...#خرّم))قسمتی از داستان ردی از سیمرغ((

برچسب‌ها: داستان
بهناز خرّم پنجشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۳ 0:42

اشعار جنجالی

َ
از تو آنے دل دیوانہ من غـافل نیست
اینڪہ درسینہ من هست تو هستے دل نیست

آنڪہ بالا و برِ زلف دلا ویز تـو را
دید و زنجیرے زلف تو نشد عاقل نیست

شرم از مـوے سپید و رخ پـر چین دارم
ورنہ آنڪیست ڪہ برچون تو بتے مایل نیست

مڪن آزار دلے را ڪـہ بـہ جان طالب تست
وانگهش هیچ جـز این هدیہ نا قابل نیست

آہ اے عشق چہ سود از ڪشش و ڪوشش ما
عمر ما عمر حباب است و تو را ساحل نیست

بہ سراشیب چهل چون بنهے پاے ، بدان
قدر انفاس ڪہ بس فاصلہ تا منزل نیست

سیم و زر جوئے و در پنجہ پنجاہ اسیر
تو اگر غافلے از خویش قضا غافل نیست

آرزو ڪم ڪن و از حرص بپرهیز ڪـہ آز
آب شورے است ڪزان غیرعطش حاصل نیست

آنڪہ پا بر سر مورے بنهد از سر عمد
گر سلیمان زمان است یقین ڪامل نیست

بعد هفتاد بہ مستے گذران عمر ، عماد
حمل این بار گران بہ از این محمل نیست...

_عماد_خراسانے

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم چهارشنبه دهم مرداد ۱۴۰۳ 0:4

ردی از سیمرغ

آب نطلبیده همیشه مراد نیست

زخمی که دله بسته ناخن نمی کشند

و بنای ویران کرده را جویا نمی شوند

عمق رنجی که به جان و روحم ریختید را هرگز درک نخواهید کرد

کاش قدرت تجسم داشتید

کاش می تونستید درک کنید

چطور بی‌گناهی را به مسلخ آتش می سپارید

بی هیچ گناهی محاکمه آش می کنید

واژه‌های تان چون پتکی بر سر رویم می ریختند

و جسم و روحم را مچاله می کردند

حال از دوست داشتن سخن می رانید !!!!

و سیمرغم می نامید

گله و شکایت نمی کنم

به حماقت خودم می خندم

چون این من بودم که از شما تندیس بی مثالی ساختم

شما بی گناهید و من دقیقا چوب سادگی و حماقتم را خوردم....#خرّم

))قسمتی از داستان ردی از سیمرغ((

برچسب‌ها: داستان
بهناز خرّم سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ 12:52

📖مقاله‌ای درباب کامو

بخش اول

اگر تا به حال کتابی از «آلبر کامو» خوانده باشید، آن اثر احتمالا کتاب «بیگانه» است. این رمان همچنان به عنوان شناخته شده ترین و ضروری ترین اثر او، حتی برتر از کتاب «اسطوره سیزیف»، در نظر گرفته می شود. با مطالعه ی این دو کتاب، که هر دو در فرانسه در سال 1942 به چاپ رسیدند، احتمالا «کامو» را به عنوان اندیشمندی شناخته اید که فلسفه اش او را به این نتیجه می رساند که جهان، «بی معنا» است و هیچ چیز، معنایی ذاتی و غایی ندارد. به عبارت دیگر، وقتی که اولین بار با آثار او مواجه می شوید، «کامو» جهانی را برای شما به تصویر می کشد که می تواند سرشار از بدبینی و هراس و استیصال باشد.

البته فقط در نگاه اول اینگونه به نظر خواهد رسید، چرا که پس از مطالعه ی سایر آثار داستانی و غیرداستانی «کامو»، هر چه بیشتر به این نتیجه خواهید رسید که آثار او در واقع می توانند مرهمی بر بدبینی، هراس و استیصال ما باشند. «کامو» به شکلی پیوسته در آثار خود، سوالات جدیدی را مطرح می کرد و تلاش می کرد که به آن ها پاسخ بدهد. از طریق دنبال کردن این سوال ها و جواب های «کامو» و مسیر گذر او از استیصال به سوی امیدواریِ محتاطانه، بهتر می توان تغییر نگرش تدریجی این نویسنده و تفاوت آثار نخست او با متأخرها را درک کرد. در واقع مخاطبین با مطالعه ی آثار «کامو»، در سفر ذهنی این نویسنده با او همراه می شوند. بی معنایی در آغاز

«کامو» در کتاب «بیگانه»، داستان مردی به نام «مرسو» را روایت می کند که نه تنها هیچ اندوهی به خاطر مرگ مادرش حس نمی کند، بلکه به خاطر قتل بی دلیلی که انجام داده نیز، احساسی از عذاب وجدان ندارد. در جهان رمان «بیگانه»، هیچ عملی بهتر یا بدتر از دیگری نیست و انتخاب «درست» یا «غلط» نیز وجود ندارد. «مرسو»، خودِ جهان را نسبت به این اتفاقات، بی تفاوت می پندارد: زندگی هیچ خواسته ای از شما ندارد مگر این که فقط باشید و تصمیم هایی بگیرید. اما اینگونه مشکلی وجود خواهد داشت. از یک طرف، جهان بی معنی است و از طرف دیگر، زندگی معنادار، از اصلی ترین خواسته های انسان ها است که در هنر، مذهب، سرگرمی و غیره نمود دارد. این تنش میان نیاز به معنا در انسان ها و غیرممکن به نظر رسیدنِ برآورده شدن آن، همان چیزی است که «کامو» آن را «احساس بی معنایی» می نامد: ما به زندگی ادامه می دهیم تا معنا را کشف کنیم، اما هیچ خبری از آن نیست، به همین خاطر هستی ما غیرمنطقی، و بی معنا جلوه می کند. اگر تمام هستی ما «ابزورد» است و هیچ معنای غایی ای نیز نیست، چه دلیلی وجود دارد که به زندگی خود پایان ندهیم؟ این سوال، موضوع اصلی کتاب «اسطوره سیزیف» است، که با این جمله ی به یاد ماندنی آغاز می شود: «تنها یک مسئله ی فلسفی واقعاً جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است.»

به شکل خلاصه، «کامو» در این کتاب نتیجه می گیرد که ما باید به زندگی خود ادامه دهیم، آن هم صرفا با انتخاب زندگی در مواجهه با بی معنایی. طبق این نگرش، کارها و شیوه ی زندگی ما بی اهمیت است چون چه این انتخاب ها عملی شوند و چه نه، تغییری در بی معنایی جهان به وجود نخواهد آمد. «کامو» اما به تدریج این نگرش را تغییر می دهد.

«کامو» بعدها در کتاب «انسان طاغی»، بیشتر به دلایل این تغییر نگرش پرداخت. او در کتاب «بیگانه» بیان می کند که جهان آنقدر نسبت به انسان ها و انتخاب هایشان بی تفاوت است که حتی قتل نیز، موضوعی بی اهمیت به شمار می آید. «کامو» در کتاب «اسطوره سیزیف» نیز تلاش می کند تا استدلال هایی را بر ضد خودکشی مطرح نماید. او اما در زمان پایان نگارش کتاب «انسان طاغی»، 9 سال پس از انتشار «بیگانه» و «اسطوره سیزیف»، اذعان کرد که «در مواجهه ی میان سوالات انسان و سکوت جهان هستی، قتل و خودکشی، کاملا یکسان هستند و باید به همراه یکدیگر پذیرفته یا رد شوند.» اگر جهان واقعا نسبت به عمل قتل «مرسو» بی تفاوت است، پس حتما باید در مورد خودکشی کردن یا نکردن شخصی دیگر نیز همینگونه رفتار کند. اما «کامو» نمی تواند خود را به پذیرش گزاره ی دوم مجاب کند، و به همین خاطر، گزاره ی نخست را نیز رد می کند. #آلبر_کامو

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم یکشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۳ 0:14

داستان کوتاه

‍ داستان کوتاه#
دلم برای کفش هایت تنگ شده است
بعدِ ماهها انتظار ، در یک بعد از ظهر با تب بالای چهل درجه و در رختخوابی که حالم رو بهم می زد
چشمم به پیامی ، خیره ماند
نزدیک بیست هفت روز است که در گوشه ای از سالن خانه ، روی کاناپه ای که ، گذشت زمان بدجور بر حال و روزش گریسته، بستریم.
بیشتر ساعات ، در خوابم.
انتی بیوتیک ها و انواع دم نوش ها را ، نوش جان می کنم.
کرختی و بی حالی ناشی از تب ، تمام تنم را احاطه کرده است.
کتاب رستاخیز ، تولستوی، که چند هفته پیش از بیماری ، حاضر به زمین گذاشتنش نبودم، روی میز کنار کاناپه ، به انتظار نشسته و لیوانهای مختلف و داروها ، منظره ی کریه بیماری را برایم
دم به ساعت یاد آوری می کنند.
گوشی را به دست گرفتم.
او ، ماههاست که رفته ، و من چالش های خنده دار زیادی را برای فراموش کردنش، به کار گرفتم
چالش ۲۱ روزه را، هر روز تکرار می کردم . با خود می گفتم
به سراغ صفحه اش در گوشی نخواهم رفت و او را فراموش خواهم کرد.
بله بر خلاف تصمیمم هر بار ....سراغ صفحه ی روزانه اش، بیشتر از ۲۱ بار می رفتم.☻
و بر عکس هایش ، هر ساعت بیشتر از ۲۱ بار بوسه می زدم.
چه چالش خنده داری بود .
و آخر شب
تمام حوادث اتفاق های افتاده را برایش، بی کم کاست تعریف می کردم و در خیالاتی شیرین هزاران لبخند او را ، با آغوشی پر از بوسه های او با خود به ارمغان می آوردم.
روز از نو و روزی از نو،
تب هر لحظه بیشتر می شد و آثار دلهره و نگرانی روی صورت بچه ها آشکار می شد که
چشمم خیره به پیامش بر صفحه ی گوشی جا ماند.
هر کس را پی نخود سیاه به کاری فرستادم
و پاسخش را با دستان لرزانم نوشتم.
جویای حالم شده بود، انگار دنیا را بهم داده بودند.
برایش از بیماری ام نوشتم،
دستپاچه شد ، کلی با هم حرف زدیم.
و من واقعا از اینکه ، مجدد برایم پیام داده بودند
از ته دل شاد بودم
تمام چالش ها و سعی ها و تلاش های مذبوحانه ام
پایان گرفته بودند.
و من متعّجب از این همه بیقراری ، به این نتیجه رسیدم ، عشق حتی با ندیدن ها ، با سو تفاهم ها ، با دلخوری های بچگانه ، از بین نمی ره
شب بعد ، تب ، بی حالی ، همه از بین رفته بودند.
اکسیر عشق ، درمان تمام دردهایم بود.
شعر پشت شعر
نوشته پشت نوشته
برایش می نوشتم و روزانه دهها پیام برایش ارسال می کردم.
روز سوم ، صبح سلام و صبح به خیر گرمی
و همچنین یکی از عاشقانه ترین نامه های گم شده ام را برایش ارسال کردم.
تا شب دهها بار گوشیم را چک کردم.
پیام ها خوانده نشده بودند ، بعد از دو روز ، پیام ها خوانده شده بودند.
مجدد برایش نوشتم.
قطعا گرفتارید ، خداوند نگهدار شما باشه.
و باز ، پیام تیک خوانده شدن را خورده بود اما
دریغ از یک جمله پاسخ.
نگران شدم ، نگرانی برای من حال غریبی نیست
من مدام نگرانم ، نگران تمام اتفاق هایی که هیچوقت نمی افتند.نگران حال خودش بودم.
آخرین جمله اش را هنوز به خاطر دارم.
دلم برای کفش هایت تنگ شده.
پیام های مانده را پاک کردم.
و فردا متوجه شدم که به طور کلّی ، آن شماره ، آن عکس پرفایل ، تماما از تلگرام حذف شده بود.

تازه متوجه شدم که ایشان ، فقط تشریف آورده بودند
تا خبری از من بگیرند.
کارهایم را ، و تمامی برنامه هایم را پرس و جو کنند.
من در ضمن پیام ها
تمام گزارش ها، فعالیّت هایم ، دوستانم ، و زندگیم را ساده لوحانه برایش نوشته بودم.
دیگر با من کاری نداشتند ،
بساط شان را جمع و دوباره به جمع غیب شدگان پیوسته بودند.
حال نمی دانم ، خودم را سرزنش کنم، یا کور کورانه عاشق شدن این قلب لعنتی ام را🤔
لعنت به عاشقی که چشم را کور می کند.
لعنت به دوست داشتن ، که اعتماد بی جا می آفریند.
لعنت به اعتماد بی جا.
لعنت به خودم.
من حتی همین لحظه هم که سینه ام از درد ، ساده لوحی ام می سوزد ، نمی توانم از او متنفر باشم.
شانه هایم را بالا می اندازم
او حرف دلش را زده بود.
او فقط
نه برای من ، او دلش برای کفش های من تنگ شده بود☻....#بهناز خرّم

بهناز خرّم یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ 9:5
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم