مه و مهیار باش
در ره عشقش بمان طالب و هوشیار باش
راز دلت را مگوی عاشق بیدار باش
ماه دل افروز شب ناز کنان می غنود
در صف دیدار یار چون مه و مهیار باش
یوسف و شهری کز او در پی دلدار گشت
در صف وصلش بمان پیر ِ خریدار باش
باز به صد واژه دل در طلب آن نگاه
بر سر کوی و گذر طالب گفتار باش
شهد و شکر ریخته از لب خوش گوی او
مرحم زخم دل و این تنِ تبدار باش...#خرّم
برچسبها:
غزل
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب