غزل نوش
شام سیه سر آمد از جام باده مئ نوش
مستی حلال ناصح دل بی حساب مانده
شرح غم فراقش دیوان و دفتری شد
یک دل به انتظارش در اضطراب مانده
انگار شرح عاشق دور از جواب مانده
شیدا دلی که هر دم سوی صواب مانده
گمگشتهای ز جانم، در روز حشر گوید
بنگر چگونه این جان پشت حجاب مانده
«خرّم»
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب