دلنوشته های بهناز خّرم

نامه ای به نصرت رحمانی

نامه‌ای به نصرت رحمانی

نصرت عزیزسلام

در غبار کتابت قدم زدم،

در هر صفحه صدای عاشقِ شکست‌خورده‌ای شنیدم که دست‌هایش از عشق تهی شده،

و پایش در کوچه‌های تاریک اعتیاد گم شده است.

چند جمله از کتابت هنوز در گوشم طنین دارد:

«جغد شوم که بر تارک دنیا می‌نالد،

از روی لاشه‌اش بروید،

آینده‌ی من در گذشته‌ی من مرده است.»

اما باید اعتراف کنم، در دل این غبار تأسف می‌خورم:

تأسف برای شاعری که حتی در داستان هم اسیر و سرسپرده‌ی مواد می‌شود،

و گلایه از اینکه شاعرانگی‌ات در بوسه‌ی سرنگ و توصیف‌های مرفین، جای نقد دارد،

نصرت و ونوس دست شکسته‌ات،

هدیه‌ای جز زخم ندارد،

و فراموشی را در پشت ویترین مغازه به حراج می‌گذارد.

نصرت جان؛

عشق و آرامش و عطر مخمل قرمز را

در کوچه پس‌کوچه‌های اعتیاد

و در تاریکی مردی در غبار گم شد

به زیباترین حال گم کردی.

پاندورای تو،

کودکی ساخته از خاکستر عشق و شکست،

هنوز در قلبم زنده است.

با تمام تلخی‌اش،

این کتاب صدای ناب و بی‌رحمانه‌ی شاعری است

که با خودش و جهانش رو در رو ایستاده.

گفتم که عشق چیست

تهی کرد جام و گفت:

بر هر کسی به شیوه‌ای این داستان گذشت…

با احترام و سکوت،

#خرّم

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم یکشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۴ 9:35
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم