دلنوشته های بهناز خّرم

اشعار جنجالی

یاد این شعر افتادم‌
از نطیری نیشابوری
شبِ امن و حضورِ قلب و ذوقِ وصل و شعرِ تَر
نمی‌گردد به گِردِ چشمِ شاهدبینِ من خوابی

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم سه شنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۲ 0:42

جمع بندی کتاب  سفر به انتهای شب نویسنده...لویی فردینان سلین

Zahra:
#خلاصه_رمان #سفر_به_انتهای_شب

نویسنده #لویی_فردینان_سلین
مترجم #فرهاد_غبرائی

شخصیت اصلی رمان جوانی است به نام فردینان باردامو که حین بحث با دوستش در نکوهش کشورش فرانسه، ناگهان تصمیم میگیرد همراه سربازانی که از آنجا عبور میکردند، در جنگ(جهانی اول) شرکت کند! فردینان دیگر نمیتواند از تصمیمش بازگردد. هراس از مرگ و نفرت از جنگی که نمیداند چرا باید آلمانیهایی که با ایشان خصومتی ندارد را بکشند.

در بخشهای نخستین رمان، افکار فردینان حول محور نفرت و نکوهش جنگ ، بی معنا بودن وطن پرستی و ...می چرخد. در پی راهی است تا از میدان جنگ بگریزد. حتی دلش میخواهد خود را تسلیم دشمن کند و دیگر آنجا نباشد. افتخار برای میهن؟ برای فرانسه؟ چه معنایی دارد.....

طی جنگ با مردی به نام لئون روبنسون آشنا می شود که تا پایان رمان در موقعیتهای مختلف،یکدیگر را ملاقات میکنند و گویی سرنوشتشان به نوعی به هم گره می خورد. روبنسون هم از جنگ دل خوشی ندارد.

فردینان در بیمارستانهای مختلفی بستری می شود تا دوران نقاهتش را سپری کند و در نهایت ،دیگر وی را مستعد بازگشت به جبهه جنگ نمیدانند. بیماری و هذیان و افکار مشوش ظاهرا او را از این ورطه می رهاند.


فردینان باردامو عازم آفریقا می شود،اما گویی شب همان شب است و فقط بدبختیها دگرگون شده اند. آفریقا و گرمای کشنده و حشرات موذی که امان همه را می برد و کار در جنگلی که بومیان آدمخوار ،همنشینان همیشگی او هستند. البته بومیان با فردینان رفتار شایسته ای دارند و به او کمک میکنند تا از آن جنگل خارج شود. بیماری و تب و ضعف ،در آفریقا هم همراه فردینان است . در کلبه ی جنگلی که فردینان را بدانجا فرستاده بودند تا از اقلام موجود در آنجا گزارشی تهیه کرده و به شهر بفرستد، او باز هم روبنسون را می بیند. این چندمین بار است که فردینان در موقعیتهای مختلف به لئون روبنسون برمیخورد.

1

فردینان برای فرار از کلبه، آنجا را به آتش میکشد و بومیان ،او را در حالی که در تب و هذیان دست و پا میزند از جنگل خارج میکنند.

این بار ،فردینان خود را در یک کشتی می بیند که در نهایت به آمریکا می رسد. در آمریکا پس از مدتها پرسه زدنهای نومیدانه و بی هدف به دوست دختر سابقش پناه می برد که در زمان جنگ و در فرانسه با او آشنا شده بود. رابطه لولا و فردینان دیگر صمیمانه نیست، زیرا لولا انتظار داشت فردینان یک قهرمان جنگی باشد که نبود. فردینان ،لولا را به شدت خشمگین میکند و لولا برای خلاص شدن از شر فردینان به او پول میدهد تا برود و دیگر چشمش به او نیفتد.


تنها زنی که فردینان از او به نیکی یاد میکند زنی آمریکایی است به نام مالی . مالی یک زن روسپی بسیار مهربان است که فردینان را قلبا دوست دارد و حاضر است هر طور که میتواند به او کمک کند. فردینان اما از یک جا ماندن در هراس است. فردینان حتی نمیتواند خوشی بی حد را تاب بیاورد. باید برود و برود.فردینان در اینجا(آمریکا،نیویورک) هم لئون روبنسون را می بیند که کار درستی ندارد و نتوانسته انگلیسی یاد بگیرد

عاقبت فردینان عازم فرانسه می شود و در زمینه پزشکی تحصیل می کند‌ ‌. سپس به گارن رانسی می رود و حرفه پزشکی را در پیش می گیرد. بیمارانش عمدتا فقیرند و پولی بابت کار به او نمی دهند. در رانسی ،فردینان با زن سرایداری که برادرزاده حدودا ۷ ساله ای به نام ببر دارد، معاشرت میکند . کودکی که فردینان فقط از بیماری و مرگ او غصه دار می شود، چون بر این باور است که فقط میتوان کودکان را دوست داشت‌.

او در رانسی با خانواده ی هانروی ها هم معاشرت میکند. زن و شوهری که قصد دارند مادر پیرشان(ننه هانروی ) را به نوعی از خانه شان بیرون کنند. یکبار هم تلاش میکنند تا توسط روبنسون، ننه هانروی را بکشند که موفق نمی شوند و بمب در صورت روبنسون منفجر شده و به چشمان وی آسیب میرساند. کشیش محل به کمک فردینان، ننه هانروی و روبنسون را به تولوز می فرستند تا در سرداب یک کلیسا مشغول به کار شوند.


فردینان از رانسی خارج می شود و در یک آسایشگاه روانی مشغول کار می شود.

او به تولوز می رود و ننه هانروی و روبنسون را ملاقات میکند‌‌‌. روبنسون و زنی به نام مادلون که به شدت عاشق روبنسون است،قرار است با هم ازدواج کنند‌ ‌ . فردینان چند باری با مادلون رابطه برقرار می کند اما زن، واقعا عاشق لئون است. روبنسون همیشه از همه چیز گله میکند و ناراضی به نظر می رسد. عاقبت روبنسون و مادلون،ننه هانروی را به داخل سرداب هل میدهند و باعث مرگ پیرزن می شوند.


روبنسون از تولوز و از عشق آتشین مادلون میگریزد و به تیمارستان نزد فردینان می آید. در نهایت، روبنسون نمیتواند از دست مادلون که از عشق کارش به جنون کشیده فرار کند . مادلون در تاکسی در مقابل چشمان فردینان و سوفی( زنی زیبا و دوست فردینان) به روبنسون شلیک کرده و او را میکشد. فردینان شاهد مرگ روبنسون است و کاری از وی حتی ترحم برنمی آید.
2

@toloeyektaraneh
#طلوع_ترانه🌷

آنچه این رمان را برایم جذاب و خواندنی کرده بود وقایعی نبودند که به وقوع می پیوستند، هر چند این رویدادها هستند که افکار و عقاید کاراکتر اصلی رمان و سایر کاراکترها را ملموس تر و قابل درک میکنند.


سفر به انتهای شب رمانی است که به موضوعات بسیاری می پردازد. شاید بتوانم این موضوعات را اندکی دسته بندی کنم. فردینان، کاراکتر اصلی رمان،در ابتدا از میهن پرستی و جنگ ابراز انزجار میکند‌. این نگرش را حتی پیش از تصمیم ناگهانی اش برای پیوستن به سربازان در مکالمه با دوستش شاهد هستیم. فردینان نحوه مرگ زشت و مهوع همقطارانش را می بیند و بیماری را تجربه میکند. تظاهر به وطن پرستی آدمهایی که دور از جنگ در شهرها هستند را شاهد است. رابطه فقر و جنگ را بازگو میکند‌‌. اینکه فقرا هستند که باید قربانی جنگ ها باشند.

در ارتباطش با زنها هم این فقر است که او را از ایشان به طرز نفرت آوری جدا میکند. لولا و موزین متعلق به فردینان نیستند ،متعلق به پولدارها هستند. مردان پولداری که با او فرق دارند‌‌. فردینان حتی ظاهر زنان ثروتمند را با فقرا مقایسه میکند و اشاره میکند که آنها ،آن پولدارها، جور دیگری زیبا هستند، تناسب زیبایی و ثروت را به نظرم به درستی در گفته های فردینان حس میکنیم.

مفهوم دیگری که در رمان مدام به چشم میخورد فرو رفتن در تاریکی شب است، گویی سقوط میکنی به عمق شب. بیخوابی و افکار مشوش رهایت نمیکنند. فردینان درباره خودش به کرات و در مورد دیگر شخصیتهای رمان ، ناپدید شدن در نهایت شب را عنوان میکند. روبنسون به اعماق شب رفت یا مادلون در دل شب ناپدید شد و .....(نقل به مضمون)که حاکی از سقوط آدمی است. زمانی که در رانسی ،دیگر تمایلی به دیدن دیگران ندارد، به مفهوم سقوط خویش اشاره میکند.


موضوع دیگری که فردینان در خصوص آن افکارش را بازگو میکند، دوست داشتن کودکان است. تنها موجوداتی که می توان دوستشان داشت زیرا ممکن است آدمهای شریفتری نسبت به ما بشوند، شاید هم نشوند! و تنها فردی که از مرگش غصه دار می شود، یک کودک ۷ ساله به نام ببر است‌. او را مدام به یاد می آورد و از مرگ سایر بیمارانش گویی احساس خاصی به وی دست نمی دهد‌.

در خصوص زنهایی که با ایشان رابطه داشته، فقط مالی را به یاد می آورد.
مالی خوب من‌‌‌‌....
زنی که نه فقر فردینان و نه گریزپایی این مرد، او را از مهربانی کردن بازنمی دارد.

در ستایش شادابی و زیبایی و شور زندگی که فرانسویها(هم وطنانش) را از آن بی بهره میداند ،به زنی به نام سوفی اشاره میکند . سوفی به قدری شاد و زیباست که فردینان می اندیشد او هنوز به اندازه ما سقوط نکرده است!



فردینان حقیقت ابتذال جسم و آنچه آدمی است را به تصویر میکشد، آدمی را کالبدشکافی میکند.

از دروغ و حقیقت میگوید که بهترین سلاح فقرا، دروغهایی است که میگویند‌‌. در تولوز به همراه روبنسون و مادلون با دروغهای شاخداری که میگویند،به خوبی توجه و احترام میزبانانشان را به خود جلب میکنند.

و بسیاری موارد دیگر.....


رمانی که هر چند حقایق تلخی برای گفتن داشته باشد، اما بینهایت جذاب و طنزآمیز است. طنزی چنان قوی که موجب میشود تا به این همه پوچی زیبا و بی معنا با تمام وجود بخندی و حتی از آن لذت هم ببری!




✍یادداشت #زهرا به تاریخ 24 دی ماه 1402 برای رمان #سفر_به_انتهای_شب

نوشته #لویی_فردینان_سلین

#ادبیات_فرانسه_قرن_بیستم

#شاهکار_ادبی #رمان




برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۲ 9:11

سپید های خرّم

به قیام ایستاده اند
دشتی از آلاله
در زیر و بم نوای ساز
قسم به خورشید دور
انتظار معنا شد....#خرّم

برچسب‌ها: سپید خرّم
بهناز خرّم پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ 0:2

به اعتقاد دانته طبقه ماقبل طبقه اول دوزخ به " ضعیف النفس ها" تعلق دارد آنها کمتر از دوزخیان عذاب می‌کشند ولی تعدادشان از دوزخیان بیشتر است

کسانی که نه راه شر را پیموده اند نه راه خیر را پیش گرفته اند
کسانی که نه کفر خدا گفته اند نه به مناجات با خدا پرداخته اند

چون در زندگی همیشه به دنبال هر بادی روان بوده اند اینجا تا ابد به دنبال پرچمی سرگردانند که هیچوقت آرام نمی‌گیرد
چون در زندگی به دنبال روشنی حقیقت نگشته اند در اینجا در ظلمت به سر می‌برند

مخصوصا برای همیشه محکوم به فراموشی می باشند زیرا در زندگی کاری نکرده اند که شایان به ذکر باشد و نام نیک یا بدی از ایشان به جای گذارد. آنان نعمت خود را از کف داده اند حتی خداوند هم آنان را فراموش کرده است

درباره اینان سخن نگوییم " فقط بنگر و بگذر"

#کمدی_الهی
#دوزخ

بهناز خرّم چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲ 11:40

بیتی از مثنوی

روزتان نیکو و پر از شادی و امید

" دشمنی داری چنین در سرّ خویش
مانع عقل است و خصم جان و کیش

یک نفس حمله کند چون سوسمار
پس به سوراخی گریزد در فرار

در دل او سوراخ ها دارد کنون
سر زهر سوراخ می آرد برون "

#مثنوی_مولانادفترسوم


📘آدمی در درون خود ابلیسی دارد که دشمن اوست و از خردمندی بازش می‌دارد. گاهی وسط معرکه می آید و آنچه می خواهد انجام می دهد و آنگاه پنهان می شود. او درون آدمی پنهان گاه های بسیار دارد که پنهان می شود ومنتظر فرصت می ماند تا بیرون آید و دشمنی کند...

برچسب‌ها: بیتی از مثنوی
بهناز خرّم دوشنبه هجدهم دی ۱۴۰۲ 10:51

اشعار جنجالی

به فقه فقر دچارم شکم‌چرانِ دغل

نمازِ اوّلِ وقتش قضـــــا نمی‌گردد!

#سیدمحمدرضالاهیجے

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲ 10:15

پارتی از جملات یک فیلم

فکر کنم رومن پولانسکی میگه :

واقعیت اینه که همه یه روز قلبت رو میشکنن ، این تویی که اجازه میدی ، کی اینکارو باهات بکنه .


البته نظر شخصیم اینه که وقتی خودم هم باعث رنجوندن دیگران شدم و مقصرم ، عادلانه اس که تاوانش رو بدم .

از این شعار که من خوبم ، بقیه بد
بیزارم .
اگه اذیت میشم ، خودم این اجازه رو میدم وگرنه هیچکس منو مجبور به رنج کشیدن نکرده

بهناز خرّم چهارشنبه سیزدهم دی ۱۴۰۲ 23:39

نیایش سال جدید

سال جدید

سالی پر از صلح و دوستی

پر از زیبایی های مادی و معنوی

پر از شادی و مهربانی و سلامت

و بر آورده شدن تک تک آرزو هایتان باشد

برچسب‌ها: نیایش
بهناز خرّم یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ 23:57

اشعار جنجالی

رو مگردان یک زمان از من
که تا از درد تو

چرخ را بر هم نسوزد


دود آتشدان من…


#مولانا

برچسب‌ها: اشعار جنجالی
بهناز خرّم چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲ 9:31

تکه کتاب

وقتی نمی دانی باید ببینی این ندانی را، آگاه باشی به این ندانستن . با ندانستن خو نباید کرد . وانمود به دانستن، سد پیش فهم بستن هست . وانمود به دانستن ، و نادانسته را درست شمردن ، و نقش و زیور معلمی به خود بستن ، آن هم برای دانشی که نداری ، هر چند راضی کننده ی نفس و غرور خام تو باشد اما چیزی نمی سازد الا تباهی عمر و فساد فرصت و بیهوده کردن نفس کشیدن هایت . وقتی نمی دانی اما به خود بگویی که می دانی خود را خر کرده ای .پیداست . اما القاء اگر کنی به دیگران که می دانی ، و ادعا کنی که داری به آنها می آموزی ، این دیگر به خود فریب دادن نیست، این خیانت است به آن دیگران دست و پابسته .ارشاد بی آن که خود را به رشد برسانی .
ابراهیم گلستان . نامه به سیمین . بازتاب نگار. صص ۸۹-۹۰

برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم سه شنبه پنجم دی ۱۴۰۲ 8:37
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم