دلنوشته های بهناز خّرم

داستان کوتاه

‍ داستان کوتاه#
دلم برای کفش هایت تنگ شده است
بعدِ ماهها انتظار ، در یک بعد از ظهر با تب بالای چهل درجه و در رختخوابی که حالم رو بهم می زد
چشمم به پیامی ، خیره ماند
نزدیک بیست هفت روز است که در گوشه ای از سالن خانه ، روی کاناپه ای که ، گذشت زمان بدجور بر حال و روزش گریسته، بستریم.
بیشتر ساعات ، در خوابم.
انتی بیوتیک ها و انواع دم نوش ها را ، نوش جان می کنم.
کرختی و بی حالی ناشی از تب ، تمام تنم را احاطه کرده است.
کتاب رستاخیز ، تولستوی، که چند هفته پیش از بیماری ، حاضر به زمین گذاشتنش نبودم، روی میز کنار کاناپه ، به انتظار نشسته و لیوانهای مختلف و داروها ، منظره ی کریه بیماری را برایم
دم به ساعت یاد آوری می کنند.
گوشی را به دست گرفتم.
او ، ماههاست که رفته ، و من چالش های خنده دار زیادی را برای فراموش کردنش، به کار گرفتم
چالش ۲۱ روزه را، هر روز تکرار می کردم . با خود می گفتم
به سراغ صفحه اش در گوشی نخواهم رفت و او را فراموش خواهم کرد.
بله بر خلاف تصمیمم هر بار ....سراغ صفحه ی روزانه اش، بیشتر از ۲۱ بار می رفتم.☻
و بر عکس هایش ، هر ساعت بیشتر از ۲۱ بار بوسه می زدم.
چه چالش خنده داری بود .
و آخر شب
تمام حوادث اتفاق های افتاده را برایش، بی کم کاست تعریف می کردم و در خیالاتی شیرین هزاران لبخند او را ، با آغوشی پر از بوسه های او با خود به ارمغان می آوردم.
روز از نو و روزی از نو،
تب هر لحظه بیشتر می شد و آثار دلهره و نگرانی روی صورت بچه ها آشکار می شد که
چشمم خیره به پیامش بر صفحه ی گوشی جا ماند.
هر کس را پی نخود سیاه به کاری فرستادم
و پاسخش را با دستان لرزانم نوشتم.
جویای حالم شده بود، انگار دنیا را بهم داده بودند.
برایش از بیماری ام نوشتم،
دستپاچه شد ، کلی با هم حرف زدیم.
و من واقعا از اینکه ، مجدد برایم پیام داده بودند
از ته دل شاد بودم
تمام چالش ها و سعی ها و تلاش های مذبوحانه ام
پایان گرفته بودند.
و من متعّجب از این همه بیقراری ، به این نتیجه رسیدم ، عشق حتی با ندیدن ها ، با سو تفاهم ها ، با دلخوری های بچگانه ، از بین نمی ره
شب بعد ، تب ، بی حالی ، همه از بین رفته بودند.
اکسیر عشق ، درمان تمام دردهایم بود.
شعر پشت شعر
نوشته پشت نوشته
برایش می نوشتم و روزانه دهها پیام برایش ارسال می کردم.
روز سوم ، صبح سلام و صبح به خیر گرمی
و همچنین یکی از عاشقانه ترین نامه های گم شده ام را برایش ارسال کردم.
تا شب دهها بار گوشیم را چک کردم.
پیام ها خوانده نشده بودند ، بعد از دو روز ، پیام ها خوانده شده بودند.
مجدد برایش نوشتم.
قطعا گرفتارید ، خداوند نگهدار شما باشه.
و باز ، پیام تیک خوانده شدن را خورده بود اما
دریغ از یک جمله پاسخ.
نگران شدم ، نگرانی برای من حال غریبی نیست
من مدام نگرانم ، نگران تمام اتفاق هایی که هیچوقت نمی افتند.نگران حال خودش بودم.
آخرین جمله اش را هنوز به خاطر دارم.
دلم برای کفش هایت تنگ شده.
پیام های مانده را پاک کردم.
و فردا متوجه شدم که به طور کلّی ، آن شماره ، آن عکس پرفایل ، تماما از تلگرام حذف شده بود.

تازه متوجه شدم که ایشان ، فقط تشریف آورده بودند
تا خبری از من بگیرند.
کارهایم را ، و تمامی برنامه هایم را پرس و جو کنند.
من در ضمن پیام ها
تمام گزارش ها، فعالیّت هایم ، دوستانم ، و زندگیم را ساده لوحانه برایش نوشته بودم.
دیگر با من کاری نداشتند ،
بساط شان را جمع و دوباره به جمع غیب شدگان پیوسته بودند.
حال نمی دانم ، خودم را سرزنش کنم، یا کور کورانه عاشق شدن این قلب لعنتی ام را🤔
لعنت به عاشقی که چشم را کور می کند.
لعنت به دوست داشتن ، که اعتماد بی جا می آفریند.
لعنت به اعتماد بی جا.
لعنت به خودم.
من حتی همین لحظه هم که سینه ام از درد ، ساده لوحی ام می سوزد ، نمی توانم از او متنفر باشم.
شانه هایم را بالا می اندازم
او حرف دلش را زده بود.
او فقط
نه برای من ، او دلش برای کفش های من تنگ شده بود☻....#بهناز خرّم

بهناز خرّم یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ 9:5
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم