ردی از سیمرغ
آب نطلبیده همیشه مراد نیست
زخمی که دله بسته ناخن نمی کشند
و بنای ویران کرده را جویا نمی شوند
عمق رنجی که به جان و روحم ریختید را هرگز درک نخواهید کرد
کاش قدرت تجسم داشتید
کاش می تونستید درک کنید
چطور بیگناهی را به مسلخ آتش می سپارید
بی هیچ گناهی محاکمه آش می کنید
واژههای تان چون پتکی بر سر رویم می ریختند
و جسم و روحم را مچاله می کردند
حال از دوست داشتن سخن می رانید !!!!
و سیمرغم می نامید
گله و شکایت نمی کنم
به حماقت خودم می خندم
چون این من بودم که از شما تندیس بی مثالی ساختم
شما بی گناهید و من دقیقا چوب سادگی و حماقتم را خوردم....#خرّم
))قسمتی از داستان ردی از سیمرغ((
برچسبها:
داستان
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب