دلنوشته های بهناز خّرم

سفر به جواهر ده

سفر به جواهرده

روایت اول

سفرها گاهی خیلی پیش‌تر از بستن چمدان‌ها آغاز می‌شوند؛

از یک نام…

از یک تماس…

و از خاطره‌ای که سال‌ها در گوشه‌ای از ذهن، آرام نشسته است.

چند روز مانده به سفر، همسرم تلفنی با دوستی گفت‌وگو می‌کرد. من در آشپزخانه مشغول کار بودم که نامی آشنا، رشته‌ی افکارم را گسست.

«جناب ذوقی…»

همسرم چند بار نام ایشان را بر زبان آورد و حافظه‌ام بی‌درنگ مرا به چند سال پیش برد.

آه… جناب ذوقی!

همان خانواده‌ی مهربانی که سال‌ها پیش، به دعوت همسرم، میهمان باغمان شده بودند؛ خانواده‌ای صمیمی، با یک دختر و یک پسر، اهل چابکسر.

تصویر آن دیدار، آرام‌آرام از میان غبار زمان بیرون آمد؛ لبخندها، گفت‌وگوها و گرمای حضوری که هرچند کوتاه بود، اما در خاطر مانده بود.

همسرم برنامه‌ی سفرمان را با ایشان هماهنگ می‌کرد و برای انتخاب محل اقامت و رزرو هتل، از تجربه و راهنمایی‌شان کمک می‌گرفت.

آن روز هنوز نمی‌دانستم این تماس ساده، آغاز آشنایی دوباره‌ای خواهد بود؛ آشنایی‌ای که قرار بود در طول این سفر، رنگی از صمیمیت بگیرد و خاطره‌ای ماندگار برایمان بسازد.

خرّم

بهناز خرّم شنبه ششم تیر ۱۴۰۵ 16:9
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم