دلنوشته های بهناز خّرم

کتاب این شکسته ها اثر امیر جمال صادقی

کتاب این شکسته ها

اثر ...میر جمال صادقی

داستان جذابی که وادارم کرد برم و بیوگرافی نویسنده را بخوانم

نویسنده متولد ۱۳۱۲ و این رمان در سال ۱۳۵۰ نوشته شده

فضای دلچسب، شخصیت پردازی عالی استفاده ی نویسنده از تک تک شخصیت های داستان خبر از مهارت نویسنده در امر داستان نویسی دارد

فضا سازی عالی توصیف وقایع زمانی یکی از زیبایی های این داستان بود

شباهت عجیبی با نوشته های صادق هدایت داشت به خصوص در به سخره کشیدن مراسم عزاداری و مراسمات مذهبی

ممنوعیت هایی که در خانواده ها به خصوص در مورد خانواده هایی که صاحب فرزند دختر بودند اعمال می‌شده به زیبایی قابل حس بود

فقر ،وجود خرافات ، تربیت های سخت گیرانه ، بی توجهی به خواسته ها و آرزوهای فرزندان به خصوص قشر زن نکته ی تمرکز نویسنده ی محترم بود

طیف احساسی لطیفی را میشد از تراوشات ذهنی نویسنده دریافت کرد

چهره ، خواسته ، توجه و نیاز مردانه را به خوبی بیان کرده بود

یاد بیت زیبایی از حضرت حافظ افتادم

میانِ عاشق و معشوق فَرق بسیار است

چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید...خرّم

بهناز خرّم چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ 12:59

کتاب زنی به نام وریتی نوشته ی کالین هوور

کتاب...زنی به نام وریتی

نوشته ی کالین هوور

داستان با صدای حال بهم زن شکستن جمجمه ی فردی زیر ماشین و پخش شدن خون به روی عابرین شروع می‌شود

لوون در حال رفتن به جلسه ی کاریست ، مردی به نام جرمی به او کمک می کند تا در کافی شاپی از شر لباس خون آلود رها شود

هر دو کاراکتر غمگین و پُر مشغله اند

لوون به تازگی مادرش را از دست داده و باید سریعا خانه ای پیدا کند و جرمی که دخترانش را از دست داده و همسرش وریتی در سانحه ای مجروح و فلج شده

نمی دانم چرا یاد کتاب جین ایر افتادم ، فضای ترسناک خانه ، زیرزمینی که قبلا دفتر کار جرمی بوده

روانی بودن هر دو شخصیت داستان ، وقایع پیش آمده تشابه زیادی با داستان جین ایر اثر شارلوت برونته داشت

کتاب را می توان داستان در داستان دانست

لوون دست نوشته های وریتی را پیدا می کند و متوجه می‌شود که او در قتل فرزندانش نقش داشته

در قسمت‌هایی از کتاب خواننده درست مثل لوون از ادامه ی خواندن کتاب منصرف می‌شود

قساوت و سنگدلی و حسادت بی اندازه ی وریتی و همچنین بی رحمی ذاتی منزجر کننده است

صبر و مقاومت جرمی در پرستاری کردن از زنی دیوانه تحسین برانگیز است ((هر چند این همه گذشت و مهربانی را فقط در رمان ها می توانیم از ذات یک مرد ، شاهد باشیم))

داستان با اتفاق های بیشمار پیش می رود و در آخرین سطور

با پیدا شدن دست نوشته ی دیگر لوون متوجه می‌شود که حقیقت داستان چیز دیگری بوده و تمام آن جریانات زائده ی ذهن و تبحر وریتی در داستان نویسی بوده و مرگ فرزندان اتفاقی بوده و وریتی نقشی در کُشتن آنها ندارد

خانم هوور داستان چند لایه ای را ساخته و پرداخته ، رمزآلود بودن و ایجاد فضاهای ترسناک

خواننده را تا پایان همراهی می کند

آن هم با شخصیت هایی که هر کدام زخمی عمیق

و درد آلود دارند...#خرّم

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ 12:55

سفر به جواهر ده

سفرنامه جواهر ده

قسمت چهارم

صبح، با طلوع آفتاب بیدار شدم. کولر کارش را به‌خوبی انجام داده بود و هوای اتاق دلپذیر بود. همسرم زیر انبوهی از ملافه‌ها پنهان شده بود.

به اتاق بچه‌ها سر زدم و بیدارشان کردم. خیلی زود وسایلمان را جمع کردیم و از هتل خارج شدیم. تصمیم داشتیم صبحانه را در دل شهر بخوریم.

جناب مهندس، جای بسیار خوبی را می‌شناختند و از خامه و پنیر محلی آنجا بسیار تعریف کرده بودند. به دنبال خودروی ایشان راه افتادیم و در گوشه‌ای سرسبز و زیبا پارک کردیم. وارد مغازه شدیم و هرچه دلمان خواست سفارش دادیم. انگار عطر بهارنارنج و بوی گل‌ها اشتهایمان را چند برابر کرده بود. صبحانه‌ای مفصل خوردیم و با خنده و شوخی، راهی جواهر ده شدیم.

شمال، با شهرهای کوچک و به‌هم‌پیوسته و آن همه طراوت و سبزی بی‌انتها، دل هر مسافری را می‌ربود.

نزدیک ظهر، کنار یک سوپرمارکت توقف کردیم. دو سگ جلوی کولر دراز کشیده بودند و از خنکای آن لذت می‌بردند. پسرم برای خرید آب و تنقلات داخل مغازه رفته بود و هنگام بازگشت، چند سوسیس هم برای سگ‌ها خریده بود. یکی از آن‌ها از نژاد هاسکی بود؛ سگی شبیه گرگ، اما به گمان من زیباتر و آرام‌تر. با اشتها سوسیس‌ها را از دست پسرم می‌گرفتند و صحنه‌ای شیرین و تماشایی خلق شده بود. با آن‌ها خداحافظی کردیم و به مسیرمان ادامه دادیم.

بعد از گذر از بندر انزلی زیبا کنار و شهرهای کوچک ، با جلوه‌ای شاهانه، طنازی می‌کردند چقدر این شهر هازیبا بودند خدایا، گل و سبزه و زیبایی از هر سوی شهرها خودنمایی می‌کنند.

همسرم دوستی در چابکسر داشت که ما را به ویلایشان دعوت کرده بودند. قرار شد پیش از ناهار، سری به ایشان بزنیم و سپس برای صرف ناهار به داخل شهر برویم.

ویلای جناب ذوقی، وسیع و سرشار از درختان پرتقال بود. جالب‌تر اینکه پیش از رسیدن ما، چند جعبه پرتقال تازه از باغ چیده بودند. با رویی گشاده از ما استقبال کردند و همسر مهربان و خوش‌برخوردشان از میوه‌های باغ پذیرایی کردند. پرتقال‌های آبدار و شیرینشان را با لذت نوش جان کردیم.

ساعتی در کنارشان نشستیم، گپ زدیم و از خاطرات گفتیم. قرار شد ادامه سفر را در جواهر ده در کنار هم باشیم…

خرّم

ادامه دارد…

برچسب‌ها: سفر به جواهر ده
بهناز خرّم سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ 14:46

سفرنامه جواهر ده

سفرنامه | قسمت سوم

با تأخیری کوتاه حرکت کردیم و در نزدیکی عوارضی، یکدیگر را ملاقات کردیم. مرا به خودروی‌شان دعوت کردند و ادامه‌ی مسیر را در کنارشان بودم.

چند ساعت از راه را با تماشای مناظر بکر و سرسبز سپری کردیم. از هر دری سخنی گفتیم، خندیدیم و بی‌آنکه متوجه گذر زمان شویم، کیلومترها را پشت سر گذاشتیم.

زوجی فهیم و دوست‌داشتنی بودند. تنها دخترشان برای ادامه‌ی تحصیل راهی ایتالیا شده بود. صمیمیت و گرمای حضورشان، سفر را دلنشین‌تر می‌کرد.

راستی، فراموش کرده بودم بنویسم که پیش از سفر، یک کیک شکلاتی رژیمی پخته بودم تا عصرانه، همراه با چای، نوش جان کنیم.

نزدیکی‌های تالش، آلاچیق زیبایی پیدا کردیم و میان دشت‌های سبز و حریری از مه، اتراق کردیم.

سمیرا به مه پراکنده‌ای که آرام‌آرام روی زمین می‌رقصید اشاره کرد. با لبخندی گفتم:

«بوسه‌ی آسمان بر زمین.»

خنده‌ی زیبایی کرد و گفت:

«وااای… چه تعبیر شاعرانه‌ی قشنگی!»

در آن فضای رؤیایی، چای و کیک‌مان را خوردیم و دوباره راه افتادیم.

تا شهر زیبای تالش راندیم و از تنها غذاخوریِ باز شهر، مرغ ترش را امتحان کردیم. بله، ما به غذاهای شمالی خوش‌آمد گفته بودیم و ذائقه‌مان را برای چشیدن طعم‌های این خطه‌ی زیبای کشور آماده کرده بودیم.

هتل خوبی پیدا کردیم و با دوشی گرم و رختخوابی تمیز، به آرامشی محض سلام گفتیم.

آرام وارد اتاق بچه‌ها شدم. با آسودگی دلنشینی به خواب رفته بودند. مطمئن بودم برای روزهای پیش رو، نقشه‌ها و رؤیاهای بی‌شماری در سر دارند.

به اتاق خودمان برگشتم. همسرم نیز در خوابی عمیق فرو رفته بود.

آن شب، تالش با سکوت مه‌آلودش، لالایی سفرمان را زمزمه می‌کرد.

ادامه دارد.....

خرّم

بهناز خرّم دوشنبه هشتم تیر ۱۴۰۵ 21:17

سفر به جواهر ده

سفر به جواهرده

پارت دوم

مقدمات این سفر با رزرو هتل و هماهنگی با دوستان همسفر آغاز شد.

در این سفر، افتخار همراهی با دو نفر از بهترین دوستان همسرم را داشتیم؛ دوستانی که رفاقتشان بیش از چهار دهه قدمت دارد. همسرم و جناب مهندس از دوران دبیرستان همکلاس و هم‌درس بوده‌اند و این دوستی، با گذر سال‌ها، نه‌تنها کمرنگ نشده، بلکه ریشه‌دارتر و صمیمی‌تر شده است.

اگر بخواهم از یکی از زیباترین ویژگی‌های همسرم بنویسم، بی‌تردید باید به حفظ ارتباط صمیمانه با دوستانش اشاره کنم. او در دوستی، وفادار و گرم است و همین روحیه، حلقه‌ای از رفاقت‌های ماندگار را پیرامونش شکل داده است.

روزهای پیش از سفر، هر بار که با خنده‌های بلند و از ته دل، خاطرات گذشته و برنامه‌های سفر را با دوست دیرینه‌اش مرور می‌کرد، من نیز از شنیدن آن همه شور و صمیمیت، لذت می‌بردم.

جناب علیرضا نیز از مهندسان فنی خوش‌نام هستند. نکته‌ای که این دوستی را برای من دلنشین‌تر می‌کرد، این بود که پدر بزرگوار ایشان، سال‌ها پیش دبیر ریاضی همسرم بودند. همسرم همیشه با احترام و علاقه از آن معلم فرهیخته یاد می‌کند و از رابطه عاطفی و ارزشمندی که میان استاد و شاگرد شکل گرفته بود، با مهر سخن می‌گوید.

در همین جا، با احترام، یاد آن آموزگار گران‌قدر را گرامی می‌دارم.

روحشان شاد و یادشان گرامی.

چمدان‌های کوچکمان را برای سفری چهارروزه آماده کردیم و قرار بر این شد که ساعت سه بعدازظهر روز سه‌شنبه راهی شویم.

راستی، فراموش کرده بودم از همسر مهربان جناب مهندس هم بنویسم. سمیرا جان، بانویی بسیار خوش‌برخورد و صمیمی هستند. پیش از سفر، تلفنی با ایشان صحبت کردم. لحن گرم و دلنشینشان از همان نخستین دقایق گفت‌وگو، حس خوبی به من داد؛ گویی سال‌هاست یکدیگر را می‌شناسیم.

سمیرا جان گفتند که پیش از رزرو هتل جواهرده، درباره آن تحقیق کرده‌اند و نظرات مسافران را با دقت خوانده‌اند. با نگرانی گفتند:

«همه چیز هتل عالی به نظر می‌رسد، فقط ظاهراً اتاق‌ها کولر ندارند.»

من پیشنهاد دادم با مدیریت هتل تماس بگیرند تا خیالمان راحت شود.

چند دقیقه بعد تلفن همراهم زنگ خورد. هنوز «الو» نگفته بودم که صدای خنده‌های از ته دل سمیرا جان در گوشی پیچید.

با تعجب پرسیدم:

«سمیرا جان، چه شده؟»

میان خنده گفت:

«زنگ زدم هتل و از متصدی پرسیدم که واقعاً اتاق‌ها کولر ندارند؟»

بعد ادامه داد:

«آقای متصدی گفت: خانم، شما جواهرده را رزرو کرده‌اید؟»

گفتم:

«بله.»

با خونسردی پاسخ داد:

«خانم، من الان با کاپشن پشت میز نشسته‌ام!»

صدای خنده هر دوی ما بلند شد. نگرانی‌مان بیهوده بود…

ادامه دارد…

✍️ خرّم

برچسب‌ها: سفر به جواهر ده
بهناز خرّم یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ 13:43

سفر به جواهر ده

سفر به جواهرده

روایت اول

سفرها گاهی خیلی پیش‌تر از بستن چمدان‌ها آغاز می‌شوند؛

از یک نام…

از یک تماس…

و از خاطره‌ای که سال‌ها در گوشه‌ای از ذهن، آرام نشسته است.

چند روز مانده به سفر، همسرم تلفنی با دوستی گفت‌وگو می‌کرد. من در آشپزخانه مشغول کار بودم که نامی آشنا، رشته‌ی افکارم را گسست.

«جناب ذوقی…»

همسرم چند بار نام ایشان را بر زبان آورد و حافظه‌ام بی‌درنگ مرا به چند سال پیش برد.

آه… جناب ذوقی!

همان خانواده‌ی مهربانی که سال‌ها پیش، به دعوت همسرم، میهمان باغمان شده بودند؛ خانواده‌ای صمیمی، با یک دختر و یک پسر، اهل چابکسر.

تصویر آن دیدار، آرام‌آرام از میان غبار زمان بیرون آمد؛ لبخندها، گفت‌وگوها و گرمای حضوری که هرچند کوتاه بود، اما در خاطر مانده بود.

همسرم برنامه‌ی سفرمان را با ایشان هماهنگ می‌کرد و برای انتخاب محل اقامت و رزرو هتل، از تجربه و راهنمایی‌شان کمک می‌گرفت.

آن روز هنوز نمی‌دانستم این تماس ساده، آغاز آشنایی دوباره‌ای خواهد بود؛ آشنایی‌ای که قرار بود در طول این سفر، رنگی از صمیمیت بگیرد و خاطره‌ای ماندگار برایمان بسازد.

خرّم

بهناز خرّم شنبه ششم تیر ۱۴۰۵ 16:9

سفرنامه

سفرنامه جواهر ده

قسمت چهارم

صبح، با طلوع آفتاب بیدار شدم. کولر کارش را به‌خوبی انجام داده بود و هوای اتاق دلپذیر بود. همسرم زیر انبوهی از ملافه‌ها پنهان شده بود.

به اتاق بچه‌ها سر زدم و بیدارشان کردم. خیلی زود وسایلمان را جمع کردیم و از هتل خارج شدیم. تصمیم داشتیم صبحانه را در دل شهر بخوریم.

جناب مهندس، جای بسیار خوبی را می‌شناختند و از خامه و پنیر محلی آنجا بسیار تعریف کرده بودند. به دنبال خودروی ایشان راه افتادیم و در گوشه‌ای سرسبز و زیبا پارک کردیم. وارد مغازه شدیم و هرچه دلمان خواست سفارش دادیم. انگار عطر بهارنارنج و بوی گل‌ها اشتهایمان را چند برابر کرده بود. صبحانه‌ای مفصل خوردیم و با خنده و شوخی، راهی جواهر ده شدیم.

شمال، با شهرهای کوچک و به‌هم‌پیوسته و آن همه طراوت و سبزی بی‌انتها، دل هر مسافری را می‌ربود.

نزدیک ظهر، کنار یک سوپرمارکت توقف کردیم. دو سگ جلوی کولر دراز کشیده بودند و از خنکای آن لذت می‌بردند. پسرم برای خرید آب و تنقلات داخل مغازه رفته بود و هنگام بازگشت، چند سوسیس هم برای سگ‌ها خریده بود. یکی از آن‌ها از نژاد هاسکی بود؛ سگی شبیه گرگ، اما به گمان من زیباتر و آرام‌تر. با اشتها سوسیس‌ها را از دست پسرم می‌گرفتند و صحنه‌ای شیرین و تماشایی خلق شده بود. با آن‌ها خداحافظی کردیم و به مسیرمان ادامه دادیم.

رامسر، با جلوه‌ای شاهانه، طنازی می‌کرد. چقدر این شهر زیباست! خدایا، گل و سبزه و زیبایی از هر سوی شهر خودنمایی می‌کنند.

همسرم دوستی در چابکسر داشت که ما را به ویلایشان دعوت کرده بودند. قرار شد پیش از ناهار، سری به ایشان بزنیم و سپس برای صرف ناهار به داخل شهر برویم.

ویلای جناب ذوقی، وسیع و سرشار از درختان پرتقال بود. جالب‌تر اینکه پیش از رسیدن ما، چند جعبه پرتقال تازه از باغ چیده بودند. با رویی گشاده از ما استقبال کردند و همسر مهربان و خوش‌برخوردشان از میوه‌های باغ پذیرایی کردند. پرتقال‌های آبدار و شیرینشان را با لذت نوش جان کردیم.

ساعتی در کنارشان نشستیم، گپ زدیم و از خاطرات گفتیم. قرار شد ادامه سفر را در جواهر ده در کنار هم باشیم…

#خرّم

ادامه دارد…

بهناز خرّم چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ 16:2

کتاب این شکسته ها اثر امیر جمال صادقی

کتاب این شکسته ها

اثر ...میر جمال صادقی

داستان جذابی که وادارم کرد برم و بیوگرافی نویسنده را بخوانم

نویسنده متولد ۱۳۱۲ و این رمان در سال ۱۳۵۰ نوشته شده

فضای دلچسب، شخصیت پردازی عالی استفاده ی نویسنده از تک تک شخصیت های داستان خبر از مهارت نویسنده در امر داستان نویسی دارد

فضا سازی عالی توصیف وقایع زمانی یکی از زیبایی های این داستان بود

شباهت عجیبی با نوشته های صادق هدایت داشت به خصوص در به سخره کشیدن مراسم عزاداری و مراسمات مذهبی

ممنوعیت هایی که در خانواده ها به خصوص در مورد خانواده هایی که صاحب فرزند دختر بودند اعمال می‌شده به زیبایی قابل حس بود

فقر ،وجود خرافات ، تربیت های سخت گیرانه ، بی توجهی به خواسته ها و آرزوهای فرزندان به خصوص قشر زن نکته ی تمرکز نویسنده ی محترم بود

طیف احساسی لطیفی را میشد از تراوشات ذهنی نویسنده دریافت کرد

چهره ، خواسته ، توجه و نیاز مردانه را به خوبی بیان کرده بود

یاد بیت زیبایی از حضرت حافظ افتادم

میانِ عاشق و معشوق فَرق بسیار است

چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید...خرّم

بهناز خرّم چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵ 14:45
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم