دلنوشته های بهناز خّرم

سفر به جواهر ده

سفر به جواهرده

پارت دوم

مقدمات این سفر با رزرو هتل و هماهنگی با دوستان همسفر آغاز شد.

در این سفر، افتخار همراهی با دو نفر از بهترین دوستان همسرم را داشتیم؛ دوستانی که رفاقتشان بیش از چهار دهه قدمت دارد. همسرم و جناب مهندس از دوران دبیرستان همکلاس و هم‌درس بوده‌اند و این دوستی، با گذر سال‌ها، نه‌تنها کمرنگ نشده، بلکه ریشه‌دارتر و صمیمی‌تر شده است.

اگر بخواهم از یکی از زیباترین ویژگی‌های همسرم بنویسم، بی‌تردید باید به حفظ ارتباط صمیمانه با دوستانش اشاره کنم. او در دوستی، وفادار و گرم است و همین روحیه، حلقه‌ای از رفاقت‌های ماندگار را پیرامونش شکل داده است.

روزهای پیش از سفر، هر بار که با خنده‌های بلند و از ته دل، خاطرات گذشته و برنامه‌های سفر را با دوست دیرینه‌اش مرور می‌کرد، من نیز از شنیدن آن همه شور و صمیمیت، لذت می‌بردم.

جناب علیرضا نیز از مهندسان فنی خوش‌نام هستند. نکته‌ای که این دوستی را برای من دلنشین‌تر می‌کرد، این بود که پدر بزرگوار ایشان، سال‌ها پیش دبیر ریاضی همسرم بودند. همسرم همیشه با احترام و علاقه از آن معلم فرهیخته یاد می‌کند و از رابطه عاطفی و ارزشمندی که میان استاد و شاگرد شکل گرفته بود، با مهر سخن می‌گوید.

در همین جا، با احترام، یاد آن آموزگار گران‌قدر را گرامی می‌دارم.

روحشان شاد و یادشان گرامی.

چمدان‌های کوچکمان را برای سفری چهارروزه آماده کردیم و قرار بر این شد که ساعت سه بعدازظهر روز سه‌شنبه راهی شویم.

راستی، فراموش کرده بودم از همسر مهربان جناب مهندس هم بنویسم. سمیرا جان، بانویی بسیار خوش‌برخورد و صمیمی هستند. پیش از سفر، تلفنی با ایشان صحبت کردم. لحن گرم و دلنشینشان از همان نخستین دقایق گفت‌وگو، حس خوبی به من داد؛ گویی سال‌هاست یکدیگر را می‌شناسیم.

سمیرا جان گفتند که پیش از رزرو هتل جواهرده، درباره آن تحقیق کرده‌اند و نظرات مسافران را با دقت خوانده‌اند. با نگرانی گفتند:

«همه چیز هتل عالی به نظر می‌رسد، فقط ظاهراً اتاق‌ها کولر ندارند.»

من پیشنهاد دادم با مدیریت هتل تماس بگیرند تا خیالمان راحت شود.

چند دقیقه بعد تلفن همراهم زنگ خورد. هنوز «الو» نگفته بودم که صدای خنده‌های از ته دل سمیرا جان در گوشی پیچید.

با تعجب پرسیدم:

«سمیرا جان، چه شده؟»

میان خنده گفت:

«زنگ زدم هتل و از متصدی پرسیدم که واقعاً اتاق‌ها کولر ندارند؟»

بعد ادامه داد:

«آقای متصدی گفت: خانم، شما جواهرده را رزرو کرده‌اید؟»

گفتم:

«بله.»

با خونسردی پاسخ داد:

«خانم، من الان با کاپشن پشت میز نشسته‌ام!»

صدای خنده هر دوی ما بلند شد. نگرانی‌مان بیهوده بود…

ادامه دارد…

✍️ خرّم

برچسب‌ها: سفر به جواهر ده
بهناز خرّم یکشنبه هفتم تیر ۱۴۰۵ 13:43
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم