[[بیست و یک روز عاشقانه ]]،داستان
بیست و یک روز عاشقانه
مدتهاست که از های و هو گریخته ام .از رفت و آمدهای بی هدف دور شدم.
بیشتر ساعاتم را در کنار کتابخانه ام به سر می برم
و دنیایم را محدود به مطالعه و موسیقی و دیدن فیلم اختصاص دادم
دیگر از شور و شوق گذشته تهی ام
کنار پنجره در داخل مبل راحتی غوطه میخورم و به تماشای چند کارگر که سخت مشغول نما کاری ساختمان روبرو هستند میشوم
بیشتر از یک سال که این ساختمان ده طبقه را با انواع کارگر ها تماشا می کنم
و وقتی آنها را در طبقات بالا در حال حرکت روی یک تخته ی عریض می بینم
دست به دعا و استغاثه می برم و برای سلامتی شان دعا می کنم
مدتها پیش کتاب هیچ ملاقاتی تصادفی نیست از هاکان منگوچ را مطالعه می کردم
نویسنده ی هنرمندی که نور عرفان را وارد مطالبش می کند و با جملات ساده و بی تکلف خواننده هایش را به مطالعه ی آثارش ترغیب می کند ، او معتقد بود عشق بالاخره از یه جایی وارد زندگی آدمها میشود
گاه با استشمام بوی گلی ، گاه با لبخند رهگذری و گاه حتی با خواندن متنی می توان ذرات عشق و دوستی را بر جام جان نشاند
و از آن سرمست شد،
قاضی القضات درونم ، به صدا در می آید
بله.....اگر خوب ببینی ، اگر جای شهود بنشینی
حتی همین کارگر ها ، پیامی را به قلبت ارسال می کنند
نمی دانم ، اکثرا این جناب قاضی پیروز میدان مباحث فکری من میشود
از لایه افکارم سُر میخورد و بر اندیشه هایم لبخند می زند
گاه از دستش کلافه میشوم و مرخص اش می کنم ولی گاه
ته ته ته دلم قبولش دارم ، یعنی اعتراف می کنم بد بیراه نمی گه
کارگر ها همچنان در حال زیبا سازی ساختمان روبرو هستند
هر روز چهره ی تیره و سیمانی این ساختمان با لباس سنگ مرمری آذین میشود و زیباتر دلبری می کند
قاضی جان درونم دوباره افاضه ی فیض می کند
ببین ، انسان هم به همین مقدار ، به همین شیوه می تواند هر روز گامی برای تجلی یافتن بپیماید
و اگر به درک زیبا شناسی نائل شده باشد ، می تواند از زیبایی های ماندگار و اثر بخش که علاوه بر جسم روح رانیز از گرد تمام زشتی ها پاک و معطر کند
می تواند به تمام زیبایی ها از هر جنبه و هر نگاه سلام گوید
دستهایم را به علامت تسلیم بالای سر می برم
و با لحنی طنز آمیز قاضی جان درونم را وادار به سکوت می کنم
بسه ، بسه خانم معلم
من در کنار این فلسفه ی عرفان به دنبال جرعه ای عشقم
می فهمی
به دنبال یک نوشته ی عاشقانه که روح خسته ی منو جلا ببخشد
و مرا از من بگیرد و حتی پس ندهد
جمله ی پایانی ام خنده دار است ، درست مثل کسانی که از هول حلیم بیفتن تو دیگ
قاضی جان با بی اعتنایی و لب و لوچه ای که نشان از قانع نشدنش را دارد بر می خیزد و راهی میشود
دوباره منم و پنجره ی اتاق و کتابخانه ای که پرشده از کتابهای نا خوانده ام
سوتی می کشم باز دیر کردم و اگر عجله نکنم
نمی توانم به تمام کارهایم برسم
پایان قسمت اول...#خرّم
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب