داستان ۲۱ روز عاشقانه
۲۱ روز عاشقانه
گم شدن و پیدا شدن وسایل در خانه ی ما هم برای خودش داستانی ست
گاه وسایلی را که در جلوی چشم داریم گم می کنیم
بله....مدام در حال جستن چیزهایی هستیم که آن را به واسطه ی عجله و یا بی دقتی نمی توانیم بیابیم
و این خود ماجرایی ست بس شیرین
بچه ها ، خاله ای دارند که در عالم واقعیت یک دوست و یک همساده ی باوفاست
زنی میان سال بسیار شیک پوش بسیار با روحیه و مثبت اندیش
روزی که طبق معمول در خانه دنبال کاغذ و سند بودم و حسابی کلافه از اینکه
گمشده ها ، آرامشمم را بهم می ریزند
به طور تصادفی خاله دانش در منزل ما بود
وقتی آشفتگی ام را حس کرد .لبخندی زد. زیر لب دعایی خواند
و گفت برو پیدایش می کنی
به طرز شگرفی من گمشده ی خود را پیدا کردم
کاغذ ها و اسنادی که همسرم از کیف مخصوصش برداشته و آن را روی جا کفشی جا گذاشته بود
این حادثه ، سر آغازی شد تا بچه ها و خودم هر وقت شئ ای را گم می کنیم به خاله دانش زنگ می زنیم و از او کمک میخواهیم
حال تجسم کنید از گم شدن کتاب پسرم تا کارت های عابر بانگ همسرم ، همه و همه با دعای سحرانگیز خاله دانش پیدا میشدند
پسرم کتابش را از زیر تخت پیدا می کند و شادی کنان به سویم می آید
با خود فکر می کنم کاش می توانستم باعث و بانی این خلا درونیم را هم پیدا کنم
کاش وردی بود تا با نفس خاله دانش عشق و دلگرمی گم شده ام را پیدا می کرد
مسافری که مدتهاست از جان وروحم گریخته
و تمام شور و حال و امید زندگی را با خود برده است
کاش وقتی خاله دانش ازم می پرسید چی گم کردی می توانستم بگویم
عشق و نیروی سحر انگیزش را
امید و شور حال گذشته را
آواز پر از زیبایی دوست داشتن را
پسرم خوشحال و شاد به چشمانم نگاه می کند و با صدایش مرا به خود می آورد
مامان ، کتابم رو از زیر تختم پیدا کردم
با تبسم پاسخش را می دهم
باز خاله دانش کار خودش رو کرد ....#خرّم
<قسمت سوم>
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب