دلنوشته های بهناز خّرم

نقد داستان گربه زیر باران از ارنست همینگوی

#نقد_داستان_کوتاه

#گربه_زیر_باران

✍ #ارنست_همینگوی

داستان گربه زیر باران حکایت انسانهایی است که حتی وقتی کنار هم به سر می برند،تنها هستند و گویی هیچ حرف و پیام مشترکی برای یکدیگر ندارند. حکایت انسانهایی که گفتگوشان از سر ناچاری و درماندگی است و جذابیتی در آن نیست. انسانهای ناامیدی که زندگی کسالت بار و ملال اوری را تجربه میکنند و به نوعی دچار روزمرگی هستند. هیچ تغییری حتی مسافرت به مکانی دلپذیر شوقی در آنها نمی افکند.

یک زوج آمریکایی برای تفریح به هتلی در یکی از سواحل ایتالیا آمده اند. هتل چشم انداز بسیار زیبا و چشم نوازی دارد. اتاقشان رو به دریا و باغ ملی و البته بنای یادبود جنگ که برای ایتالیایی هایی که برای بازدید بدانجا می آیند جذاب است. وقتی هوا خوب است نقاشان با سه پایه هاشان به آنجا می آیند تا از این مناظر زیبا نقاشی کنند. همه توصیفات حاکی از بی نقص بودن محلی است که زوج امریکایی برای تعطیلاتشان انتخاب کرده اند،اما چیزی که زن و مرد را به هم وصل کند گویی از میان رفته است.
زمانی که داستان در آن روی میدهد هوا به شدت بارانی است و گویا زن و مرد نمیتوانند بیرون بروند و ناچار در اتاقشان می مانند.
زن گربه ای را از پنجره اتاق می بیند و تصمیم میگیرد آن را به داخل بیاورد.

مرد بی قید و بی توجه به صحبتهای زن مشغول مطالعه است. وقتی زن میخواهد بیرون رفته و بچه گربه را از زیر باران بیاورد،با حالتی از روی تعارف به وی میگوید که ایا میخواهد او (مرد)این کار را برایش انجام دهد؟ مرد اصرار و تمایلی به این کار ندارد و گویا فقط از روی عادت چنین حرفی زده است.

زن محتاج همدلی و گفتگوست. نیازمند شنیده شدن حرفهایش. حال هر چقدر که ان حرفها به نظر بی اهمیت جلوه کند. او بچه گربه بی پناهی را میخواهد تا به او کمک کند. البته بیشتر نیاز دارد تا به خودش کمک کند و همدمی برای خود بیابد. او به شدت نیازمند کسی یا چیزی است که با وی درد دل کند. بچه گربه را بدین سبب تا این حد میخواهد.


زن، پیرمرد صاحب هتل را بدان خاطر دوست دارد که به او توجه نشان میدهد. بخاطر او خدمتکارش را با چتر در پی زن میفرستد و بر خلاف جورج(شوهر زن) لطفش را از حرف به عمل تبدیل میکند. کاری برای زن انجام می دهد. مرد در برابر زن تعظیم میکند.هر چند این کار به نوعی از سر وظیفه باشد،و پیرمرد به واقع فقط وظیفه اش را انجام میدهد. زن این اندازه از توجه را بزرگ میشمارد و خود را مهم می پندارد.همچنین خود را در برابر مرد کوچک میشمارد.زن تمام کارها و حتی ظاهر مرد صاحب هتل را دوست دارد.تصور اینکه انسانهای دیگر نمیتوانند در گذر زمان ملال آور گردند.


زن وقتی جلوی اینه رفته و از موهایش که دوست دارد بلند شود،از ظرف نقره ای خودش که دوست دارد در ان غذا بخورد و از لباس نو و بچه گربه حرف میزند،در واقع خواست و نیازهای زنانه اش را از یک زندگی مشترک طلب میکند. بچه گربه میخواهد تا او را نوازش کند،شاید کودکی را ارزو میکند. دلش یک زندگی عاشقانه میخواهد با شمعی که روی میز روشن باشد. دلش بهار می خواهد،شاید بهار اشناییشان مد نظر است. این خواستها گویی به تازگی در زن پدید امده اند و علت آن نیز دوست داشتن پیرمرد صاحب هتل می باشد.


مرد نیز از سر تنهایی به مطالعه پناه برده است. حرفهای زن برایش کسل کننده هستند‌. به نظر میرسد آن حرفها را بارها شنیده و دیگر حوصله گوش دادن به زن را ندارد. دلش میخواهد تنها باشد و به سرگرمی خودش برسد،همانگونه که زن دنیایی جدای از مرد دارد.در ادامه حتی زن را به مطالعه توصیه میکند و این نشان از عدم درک او دارد.

زن نیز علاقه مرد به مطالعه را نمیتواند درک کند و این علاقه های ساده متفاوت آن دو را از هم دلزده میکند.

در نهایت خدمتکار گربه ای را برای زن می آورد و نهایت خدمت و توجه به بزرگترین خواسته ی کنونی زن توسط صاحب هتل محقق میشود.


تنهایی و نومیدی انسانهایی که در کنار هم هستند و از هم فرسنگها فاصله دارند،احساس تنهایی که فقط خود افراد آن را عمیقا حس میکنند ولی دیگران از آن بی خبرند،ملال و بی توجهی به خواست های یکدیگر ،عدم درک همدیگر میتواند مفهوم این داستان باشد.

✍زهرا(اول اردیبهشت1400)

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ 14:0
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم