خاطرات سفر به استانبول
برای یک کار اداری مجبور شدم به استانبول برگردم
دو هفته نیست که از آنجا برگشتم ، همین حس خستگی را در تن و روحم چند برابر می کند
همسرم طبق روال مشغولند و نمی توانند همراهی ام کنند
باز مثل همیشه بیست کیلو اضافه بار دارم و باز دلهره ی پیدا کردن کسی که برای همین اضافه بار کمکم کند
کادر فرودگاه برایم آشناست
پسرم امیر همدم همیشگی ام با حالی نزار تمام تلاشش را می کند تا من فقط کیفم را داخل هواپیما ببرم
با هر مصیبتی شده
اینبار هم بارها را تحویل داده و با پرده ای از اشک بر چشمانم از پسرم جدا میشوم
رد شدن از قسمت وارسی سپاه و رسیدن به سالن دوم
نگاه موشکافانه ای به سالن می کنم دنبال یه خانم یه دختر دانشجویی هستم که ادامه ی راه را با او طی کنم
کسی را پیدا نمی کنم در ردیف صندلی های خالی کیفم را رها کرده
و می نشینم...
احساس گرسنگی می کنم ...تازه یادم می افتد که چیزی نخوردم
به یاد کیک کاکائویی می افتم که لحظه آخر قبل از خارج شدن از خانه
در جا ظرفی شیشه ای قرار دادم
کاش تکه ای را برمی داشتم
در این فکر ها بودم که خانمی از پشت سرم سلام کرد
برگشتم...
خانم از من تقاضا می کرد مراقب وسایلش باشم تا او برگردد
پذیرفتم و برای اینکه خاطرش را آسوده کنم در صندلی های ردیف ایشون نشستم
بعد از اینکه برگشتند
دیدم تنها مسافرت می کنند و برای دیدار پسرشون که در رشته ی معماری مشغولند عازم سفر شدند
کلی حرف می زنیم
اولین سفر تنهایی ایشون بود ...چهار ردیف اختلاف صندلی داخل هواپیما داشتیم
نهایت تلاشم را کردم تا آرامش را حاکم کنم....خرّم (ادامه دارد)
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب