دلنوشته های بهناز خّرم

جمع بندی کتاب سوپر مارکت شبانه روزی اثر سایاکا موراتا

اگر کیکو را یک نماد بگیریم، به نظرم سایاکا موراتا نمی‌خواهد فقط بگوید «کیکو متفاوت است». حرف عمیق‌ترش این است:

جامعه برای اینکه آدم‌ها را قابل‌فهم و قابل‌کنترل کند، یک تعریف از «زندگی درست» می‌سازد؛ و بعد هرکس از آن تعریف بیرون باشد، بیمار، شکست‌خورده یا عجیب تلقی می‌شود.

کیکو در این خوانش، نماد انسانی است که نمی‌تواند یا نمی‌خواهد وارد این الگوی از پیش‌ساخته شود.

کیکو در برابر «جامعه»

جامعه به کیکو می‌گوید:

باید شغل بهتری داشته باشی.

باید ازدواج کنی.

باید رابطه داشته باشی.

باید مستقل و موفق باشی.

باید مثل بقیه رفتار کنی.

باید برای زندگی‌ات «هدف» داشته باشی.

اما کیکو می‌گوید، به زبان خودش:

«من همین‌طور که هستم، مشکلی با زندگی‌ام ندارم.»

و این دقیقاً جایی است که موراتا ما را به فکر می‌اندازد.

چرا رضایت کیکو کافی نیست؟

چرا حتماً باید کسی از بیرون بیاید و به او بگوید زندگی‌اش اشتباه است؟

اما یک نکته ظریف‌تر هم وجود دارد

موراتا حتی کیکو را کاملاً قهرمان نمی‌کند.

این خیلی مهم است.

کیکو برای اینکه بتواند در جامعه زندگی کند، رفتار دیگران را تقلید می‌کند. یعنی خودش هم تا حدی تبدیل به محصول همان جامعه می‌شود.

لباس پوشیدن، حرف زدن، لبخند زدن، واکنش نشان دادن…

حتی فروشگاه برای او یک جور دستورالعمل زندگی فراهم می‌کند.

بنابراین کیکو نماد انسانی است که می‌گوید:

«اگر قرار است برای پذیرفته شدن نقش بازی کنم، پس حداقل خودم انتخاب می‌کنم چه نقشی را بازی کنم.»

و این جمله، به نظرم یکی از کلیدهای فهم رمان است.

🏪 پس خود «سوپرمارکت» هم نماد است

سوپرمارکت یک جامعه کوچک است.

هر چیزی جای خودش را دارد.

کارمند می‌داند چه بگوید.

مشتری می‌داند چه بخواهد.

کالاها جای مشخص دارند.

قوانین مشخص‌اند.

همه چیز تکرار می‌شود.

کیکو در این جهان احساس امنیت می‌کند.

چرا؟

چون بالاخره یک جایی پیدا کرده که لازم نیست دائماً از خودش بپرسد:

«من باید چگونه باشم؟»

فروشگاه جواب را به او می‌دهد.

و اینجاست که موراتا یک سؤال بسیار جالب مطرح می‌کند:

آیا واقعاً زندگی ما خارج از فروشگاه خیلی متفاوت است؟

ما هم شاید هر روز نقش‌های مشخصی بازی می‌کنیم؛

کارمند، همسر، پدر، مادر، فرزند، دوست، آدم موفق…

و شاید خیلی وقت‌ها داریم همان چیزی را اجرا می‌کنیم که جامعه از ما انتظار دارد.

و به نظرم پیام نهایی موراتا این نیست که «مثل کیکو باشید»

بلکه:

قبل از اینکه بگویید «این آدم عجیب است»، از خودتان بپرسید «عجیب بودن را چه کسی تعریف کرده است؟»

این رمان به شکل عجیبی مرز بین «طبیعی بودن» و «غیرطبیعی بودن» را محو می‌کند.

شاید کیکو عجیب باشد.

اما شاید جامعه‌ای که همه را مجبور می‌کند یک شکل زندگی کنند هم به همان اندازه عجیب باشد.

و شاید سؤال اصلی کتاب این نباشد که:

«کیکو چرا مثل ما زندگی نمی‌کند؟»

بلکه:

«ما چرا این‌قدر مطمئنیم که شیوه زندگی خودمان تنها شیوه درست است؟»

اگر بخواهیم یک قدم عمیق‌تر برویم، حتی می‌شود کیکو، شیراها و خودِ سوپرمارکت را سه نماد جداگانه در نظر گرفت و دید موراتا با کنار هم گذاشتن این سه، چه تصویری از جامعه مدرن می‌سازد...بهناز خرّم

برچسب‌ها: جمع بندی کتاب
بهناز خرّم پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ 15:5
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم