دلنوشته های بهناز خّرم

دل نوشته

بالهایم را شکستند
تا داستان پرواز را
از دل و جانم به تاراج برنند
غافل از اینکه
من در رنگین کمان فراموشیها 
آبی تر از آسمان را بر بوم فردا نقاشی کردم
و راز پرواز را از پروانه به ارث برده ام
یادش را در فراموش خانه ی دفاتر بایگانی شده
جا گذاشتم
و بی خیال یادش
چه سبکبال به اوج پر زدم...خرّم

برچسب‌ها: دل نوشته
بهناز خرّم یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۰ 18:33

دو بیت شعر

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار
همت عالی ما را جستجوئی دیگر است


#شاه_نعمت_الله_ولی


 

برچسب‌ها: دو بیت شعر
بهناز خرّم یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۰ 14:34

گلایه ها

آدم‌ها به فراموشی محتاج‌ترند تا به خاطره.
آدم‌ها از خاطرات، خنجر می‌سازند
 و با خنجرِ خاطره خط می‌اندازند 
روی همه‌چیزِ زندگی.

زندگی خجالت می‌کشد
 که از ذهن بیرون بیاید،
 بس‌که تن‌و‌بدن و سروصورتش خط‌خطی خاطرات است.
گاهی خاطره، 
خطرناک‌ترین چیز جهان است.

#سیمین_دانشور

برچسب‌ها: گلایه ها
بهناز خرّم یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۰ 13:15

حرف های آخر شب

.
تغییر کنید. 
بهتر است خودتان را تغییر بدهید تا چهره‌ی دنیا را؛ 
      این خِرَد است. 

📘دروغ و سکوت
 #ناتالی_ساروت


    

برچسب‌ها: حرف های آخر شب🌃
بهناز خرّم یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۰ 1:5

کتاب منتخب مطالعه ی گروهی

#بخشی_از_کتاب بادبادک باز 

توی اتاق مطالعه، اتاق دود، بودیم که به بابا گفتم ملا فتح الله خان توی مدرسه چه درسی به ما داده. 
بابا داشت برای خودش از توی گنجه ای که کنج اتاق درست کرده بود ویسکی میریخت.
 گوش کرد، سری جنباند و جرعه ای از مشروبش را خورد.  توی کاناپه چرمی فرو رفت لیوانش را گذاشت کنار و بلندم کرد و نشاند روی پاهایش .
با صدای کلفتش گفت :می‌بینم که چیزهایی که از مدرسه یاد میگیری با آموزش حقیقی قاطی کرده ای .
 یخی را زیر دندانش فشرد 
هوووم، میخواهی بدانی در نظر بابایت گناه چیست ؟
بله 
خوب گوشهایت را باز کن ببین چی می گویم امیر تو هیچ وقت از آن ابله های ریشو چیز به درد بخوری یاد نمیگیری،همه‌شان را می‌گویم تف به ریش هرچی عنتر حق به جانب است.
 غیر از تسبیح انداختن و از بر کردن کتابی که اصلاً زبان آن حالیشان نمی شود هنر دیگری ندارند.
جرعه ای سر کشید .
خدا آن روز را نیاورد که افغانستان بیفتد دست اینها .
بابا گفت :خب هرچی ملا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد والسلام، آن هم دزدی است هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است .
بابا با بی حوصلگی آهی کشید.
 اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی.
حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی.
حق بچه هایش را از داشتن پدر.
 وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. 
وقتی تقلب می کنی حق را از انصاف میدزدی.

بابا گفت هیچ کار  پست تر  از دزدی نیست امیر اگر کسی چیزی را که مال خودش نیست بردارد خواه جان یک آدم باشد خواه یک تکه نان،  تف به رویش.
 اگر آن بالا خدایی هست امیدوارم حواسش به چیزهای مهمتری باشد تا به ویسکی و گوشت خوک خوردن من.

📘بادبادک باز
#خالد_حسینی

بهناز خرّم شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ 20:55

جملات جنجالی

#کمی_حرف 

هرزه او نیست که تن فروشی می کند
هرزه اوست که دروغهای پی در پی می گوید
و
ترا عاشق خود می کند
و
احساس پاک ترا می دزد 
و
قلبت را
به لجن می کشد
هرزگی دلخوش کردن کسی 
به دوست داشتنش هست

 

برچسب‌ها: جملات جنجالی
بهناز خرّم شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ 18:55

حرف حساب

احساس عشق به دیگران
هرگز به ما ضربه نمی زند

این انتظار عشق از دیگران است که 
روح ما را زخمی می‌کند!!

حرف حساب🖤❤️

برچسب‌ها: حرف حساب🖤❤
بهناز خرّم شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ 13:50

تکه کتاب

مردم را که می‌شناسی !
مردم از ترسوها خوششان نمی‌آید‌، اگرچه خودشان چندان هم شجاع نیستند‌. آنها از ضعیف و ناتوان بیزارند‌. اگرچه خودشان هم کمتر قوی و توانا هستند‌. این مردمی که من دیده‌ام خود به خود حامی قدرت هستند . پشت کسی هستند که توانا باشد‌. اما اگر آن قدرت ضعیف شود‌، مردم خود به خود از او دور می‌شوند . 
اگر قدرتی که می‌پسندند از پا در بیاید ، آنوقت همین مردم لگدش می‌کنند و از رویش می‌گذرند‌، همین مردم !
ما را وقتی می‌تواند حکومت بشکند که اول در دل و خیال مردم بشکند‌. برای همین است که دارند تلاش می‌کنند بنام ما جنایت کنند‌، به نام ما دزدی کنند !


#محمود_دولت‌آبادی
#کتاب کلیدر

برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ 10:3

اهل قلم

چه زیبا گفت جلال آل احمد:

ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ ...!!ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴانی ﺳﺎﺧﺘﻪ!
ﮔﺎﻫــــــــﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ...!! ﮔﺎﻫــــــــــﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ؛
ﮔﺎﻫـــــــــــﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ ...!! ﮔﺎﻫـــــــــــــﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ!
ﮔﺎﻫـــــــــــــــﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ ...!!
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ؛
ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــــــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕــــــــﻮﯾﻢ : ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ "
ﺁﻣﻮﺧــــــــﺘﻪ ﺍﻡ "...!!
ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤـــــﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ
ﻫﺴﺘﻢ ...!!
ﺷﺎﯾﺪﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ ...!
اﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗﻢ ..ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ
ﻫﺴﺘﻢ ...!!
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ...
 

برچسب‌ها: اهل قلم✍
بهناز خرّم شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ 9:29

تکه کتاب

‍ جهانی را تصور کن که در آن آیینه‌ای نباشد.
 تو دربارهٔ صورتت خیالبافی می‌کنی و تصوّرت این است که صورتت بازتاب آن چیزیست که درون توست 

و بعد وقتی چهل ساله شدی کسی برای نخستین‌بار آیینه‌ای دربرابرت می‌گیرد.وحشت خودت را مجسم کن! 

تو صورت یک بیگانه را خواهی دید و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی: صورتِ تو، خودِ تو نیست! 
📚 #جاودانگی 
 #میلان_کوندرا
 

برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ 8:46

حرف های آحر شب

آنان که با جسم و روح خویش 
برای التیام دردهای دیگران گام برمی‌دارند، 
از همه بخدا شبیه‌ترند....
آنان بی صدا می‌آیند و در خفا عشق را جاری می‌کنند.

 

برچسب‌ها: حرف های آخر شب🌃
بهناز خرّم شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ 1:15

تلنگر

مراقب باش.
هرگز به عشق همچون سڪس فڪر نڪن.
وگرنه دچار فریب خواهے شد. 
فقط زمانے ڪه احساس ڪردے حضور دیگری،
تنها حضور خالص او.
نه هیچ چیز دیگر.
فقط حضورش ڪافے است تا به تو احساس خوشبختے بدهد.
چیزی در تو شروع می‌ڪند به شڪفتن.
آنوقت است ڪه در عشق حقیقے به سر میبرے. 

آگاه باش.
عشق شهوت نیست. 
عاطفه و احساسات زود گذر نیست. 
عشق مالڪیت نیست.
عشق یک ادراک ژرف است ڪه شخص به نوعے تو را ڪامل می‌ڪند.
فردی تو را یک دایره ڪامل می‌سازد.
.
نوشته اشو
متن از ڪتاب: فرا آگاهی

برچسب‌ها: تلنگر👊
بهناز خرّم شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۰ 0:27

مکث روز

اگر کاسه‌ی خود را بیش از اندازه پُر کنید؛ لبریز می‌شود !
چاقوی خود را بیش از حد تیز کنید؛ کند می‌شود !
در پیِ پول و راحتی باشید، دلتان هرگز آرام نمی‌گیرد ...
دنبال تایید دیگران باشید؛ برده آن‌ها خواهید بود ...!
کار خود را انجام دهید، سپس رها کنید، این تنها راه آرامش یافتن است ...


 لائوتسه

برچسب‌ها: مکث روز
بهناز خرّم جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ 20:1

تکه کتاب

عشق؟! شکفتن و روییدن و لحظه‌اى کشف شدن. نه، پیش از لحظه؛ چندان که مى‌توانم به یاد بیاورمش، گل به گونه‌ى آدمیزاد! زبان بند مى‌آید و کام و زبان خشک مى‌ماند و اندرونِ تن کوره‌اى‌ست که مى‌سوزد و مى‌سوزد بى‌قرار و بى آرام، امّا خاموش و گویى در سکونى ابدى. هیچ حرکتى نه، نه نیز کمترین جنبه‌اى. عشق در آن میانه چه شلنگ انداز ترقّصى خوش را به جولان در آمده است.

#محمود_دولت_آبادی
#سلوک


 

برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ 14:26

تلنگر

والریا ولادیمیروونای عزیز، پوشکین می‌گوید: 
«آنچه گذشت بازگشت ندارد»، ولی از من باور کنید
 هیچ چیز نمی‌گذرد و هیچ چیز فراموش نمی‌شود.

•تولستوی / نامه به و.و. آرسنوا
پترزبورگ ۸ نوامبر ۱۸۵۶ 

 

برچسب‌ها: تلنگر👊
بهناز خرّم جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ 13:21

دمی با مثنوی

بدترین عذاب به تعبیر مولانا آن است که آدمی با کسی که هم‌سنخ و هم‌جنس او نیست و در واقع ضدِّ احساسات و افکار اوست همدم و همنشین شود. دردناک‌تر از این نیست که میان دو نفر هیچ رابطهٔ کلامی و احساسی ایجاد نشود و هیچ‌کدام حرف دیگری را نفهمد. به تعبیر مولانا این نوع رابطه آنقدر بد و آزاردهنده است که همچون مرگ می‌ماند. پیش از برقراریِ رابطهٔ عمیق و یا هم‌زیستی می‌بایست هر کس طرفِ مقابلِ خود را به درستی بشناسد تا دچار عذاب نشود.

هر که را با ضدِّ خود بگذاشتند
آن عقوبت را چو مرگ اِنگاشتند

برچسب‌ها: دمی با مثنوی
بهناز خرّم جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ 12:40

حرف حساب

 

اگر انسان چیزی را از دست بدهد، نشان میدهد که در ذهن نیمه هوشیار او اعتقاد به از دست دادن وجود دارد. 
به محض اینکه انسان این اعتقاد کاذب را از ذهن نیمه هوشیار خود بزداید، آنچه را که از دست داده است یا همسنگ و معادل آن را به دست خواهد آورد. 
انسان چیزی را از دست میدهد که یا حق الهی او نباشد، و یا آنقدر که باید و شاید عالی نباشد.

فلورانس اسکاول شین

 

برچسب‌ها: حرف حساب🖤❤
بهناز خرّم جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ 12:31

نیایش

.

صبحی مبارک ست نظر بر جمال دوست

بر خوردن از درخت امید وصال دوست

بختم نخفته بود که از خواب بامداد

برخاستم به طالع فرخنده فال دوست

#سعدی_جان
 

بهناز خرّم جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ 11:19

اهل قلم

عاشق زنی مشو که می‌خواند
که زیاد گوش می‌دهد
زنی که می‌نویسد
عاشق زنی مشو که فرهیخته است
افسونگر، وَهم‌آگین، دیوانه
عاشق زنی مشو که می‌اندیشد
که می‌داند، که داناست
که توان پرواز دارد
زنی که خود را باور دارد.

عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن
می‌خندد یا می‌گرید
که قادر است روحش را به جسم بدل کند

و از آن بیشتر ، عاشق شعر است
اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند

و یا زنی که می‌تواند
نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد

عاشق زنی مشو که
پُر، مفرح، هُشیار و جواب‌دِه است

که پیش نیاید که هرگز عاشق چنین زنی شوی
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی،
چه با تو بماند یا نه
چه عاشق تو باشد یا نه
ازین گونه زن، بازگشت به عقب
ممکن نیست
هرگز

#مارتا_ریورا_گراید 
مارتا در اصل شاعری معاصر اهل جمهوری دومینیکن است

برچسب‌ها: اهل قلم✍
بهناز خرّم جمعه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۰ 8:56

حرف حساب

‏کارما میگه:
بعضی‌وقتا باید تو زندگی رنج بکشی 
نه بخاطر اینکه آدم بدی بودی 
بلکه بخاطر اینکه درک نکردی 
کجا باید دست از خوب بودن برداری...

برچسب‌ها: حرف حساب🖤❤
بهناز خرّم پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ 18:30

تکه کتاب

دشمنانمان می‌توانند ؛
همه‌ی گل‌ها را بچینند
ولی هرگز 
نخواهند توانست 
بر بهار 
چیره شوند...

#پابلو_نرودا

برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ 16:51

دو بیت شعر

چگونه در سخن آید حدیث روے نڪویت

ڪه حدّ حسن تو برتر بود ز درڪ معانی

#قاآنی

برچسب‌ها: دو بیت شعر
بهناز خرّم پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ 6:59

نقد داستان مهمان از آلبر کامو

آلبر کامو

نویسنده و فیلسوف فرانسوی است که در سال ۱۹۵۷ موفق به دریافت جایزه ی نوبل ادبیات شد. نام کامو با پوچی گرایی گره خورده است. کامو در مقاله ی "افسانه ی سیزیف" برای اولین بار کلمه ی 'ابزرد' را وارد ادبیات و نقد کرد

و فلسفه ی پوچی گرایی را توصیح داد.(البته اشاره به پوچی این جهان یک قرن پیش از کامو توسط کی یر کگارد مطرح شده بود.) فلسفه ی پوچی گرایی تقابل بین چیزی است که شخص در زندگی میخواهد و چیزی که در اصل در زندگی به دست میاورد. و یا تقابل بین نیازهای انسان و سکوت بی منطق این دنیاست. انسان محکوم به زندگی در دنیای است که بیرحم است و همینگونه نیز باقی خواهد ماند. این جهان هرگز جوابگوی امیال و آرزوها و نیازهای بشری نبود و نخواهد بود برای  انسانی که هرگز پایانی برای خواسته هاش وجود ندارد .
کامو معتقد بود که انسان در جستجوی معنا و هدف در زندگی است  اما این در حقیقت پوچ ترین و بی معنا ترین کاری است که انجام میدهد. زیرا این جهان از دید او نه هدف دار است و نه معنی دار. بنابراین کامو اعتقاد راسخی به ازادی داشت .  
کامو در سال ۱۹۱۳ در الجزیره دیده به جهان گشود. مادرش فرانسوی بود و پدرش در جنگ زمانی که کامو فقط یک سال داشت، درگذشت و کامو زندگی همراه با مشقت و فقر را با مادرش اعاز کرد. با وجود تمام مشکلات موفق شد وارد دانشگاه شود و ادامه ی تحصیل بدهد. علی رغم تلاش و مجاهدت کامو موفق به دیدن استقلال الجزیره نشد و در سن ۴۶ سالگی بر اثر تصادف درگذشت.

داستان 'مهمان'

در الجزیره اتفاق افتاده و برای درک بهتر داستان باید شرایط ان زمان را بررسی کنیم. الجزیره به عنوان مستعمره ی فرانسه به شمار میرفت و تمامی شغل های حساس بر عهده ی فرانسوی ها بود و به همین دلیل 'دارو' که شهروند فرانسوی است  به عنوان معلم در انجا مشغول به کار است.
داستان 'مهمان' رویارویی یک معلم فرانسوی و یک زندانی عرب را به تصویر میکشد. داستان به اعتقادات کامو اشاره ی نزدیک دارد : تنهایی انسان، آزادی ،ارزش زندگی انسان، حس مسئولیت پذیری ،دشواری انتخاب اخلاقی، و ابهام در عمل انسان. علاوه بر اینها داستان به لایه های زیرین زندگی استعماری و روان افراد استعمار شده اشاره دارد.
در جملات ابتدایی داستان به تفاوت میان دو مرد که نزدیک میشوند پی میبریم : "یکی  سوار بر اسب و دیگری پیاده بود." یکی اشنا و یکی غریب .یکی با اسم و نشان و دیگری بی نام و بی هویت. مرد عرب داستان نامی ندارد و از اول تا اخر داستان با همین نام خوانده میشود .به نظر میرسد چون کشورش که جزیی از هویتش است مستعمره شده ، پس نام و هویت و منیت خویش را نیز  از دست داده است.
مکانی که معلم در انجا زندگی میکند 'متروک 'است و یاداور نمایشنامه ی " در انتطار گودو " از سموئل بکت است که همانند کامو معتقد به پوچی است. البته در هر دو اثر نشانه هایی از امید نیز وجود دارد. در نمایشنامه ی بکت رویش چند برگ جدید بر روی درخت خشک ، روزنه ی امیدی است که به تصویر کشیده شده و در این داستان نیز کامو مینویسد : "اسمان چندان تیره نبود" علیرغم اینکه زندگی در ان مکان "طاقت فرسا بود" : این وضع انجا بود که زندگی در آن ،حتی بدون ادم ها، هر چند وجودسان بی تاثیر بود ، طاقت فرسا بود .اما دارو در انجا به دنیا امده بود .هر جای دیگر برایش حکم تعبید را داشت." دارو در انجا ریشه داشت ،هویت داشت، نام و نشان و احترام داشت. 
دارو مردد بود برای تحویل دادن مرد عرب که نشانگر نوعی تردید بین 
'خود' و 'دیگری' است .مرد عرب 'دیگری' است که در ان سرزمین است  پس بخشی از وجود خود دارو نیز هست. ترس دارو از انسان است .انسانی که نه خود است و نه دیگری : "دارو هر دو سمت را وارسی کرد پ. تا چشم کار میکرد اسمان دیده میشد .هیچ انسانی به چشم نمیخورد."  طبیعت برایش امنیت را تداعی میکند و انسان ، ترس و خشونت را. امنیت شاید در همان مکان متروکی است که دارو در ان در حال گذران عمر است ،مابین کتاب ها و دانش اموزانش. خشونت همان مرد عربی است که قاتل شده و شاید سربازها و شورشی که پیش رو است. دارو نمیتواند مرز مشخصی بین اینها بگذارد:" دارو دودل شد " . 
زمانی که تصمیم نهایی را برای تحویل مرد عرب میگیرد و به محل زندگی خویش بازمیگردد علی رغم نوری که تابیده چیزی قابل فهم و درک نیست .به نظر میرسد که هنوز پر از تردید است "معلم اندکی بعد پشت پنجره ی کلاس ایستاده 
بود و نور پاکی را که سرتاسر پهنه جلگه را پوشانده بود تماشا میکرد، اما چیزی نمیدید" همان نوری که قرار است اشکار کننده ی حقیقت باشد کافی نیست و سوالاتش هنوز بی جواب است . در اخر داستان کامو خواننده را در شک و تردید باقی میگذارد و مشخص نیست چه کسی ان جمله را نوشته است :"برادر ما را تحویل دادی، سزایش را خواهی دید " برادران مرد عرب یا خود دارو؟ دارو در تنهایی خویش غرق میشود و به پوچی این جهان فکر میکند. کامو پایان نامشخصی برای داستان مینگارد همانند پایان " در انتظار گودو" شاید هر دو نویسنده به پایان نامعلوم این زندگی و این جهان اشاره دارند .

بهناز خرّم پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۰ 6:36

دو بیت شعر

بر لبم مُهرِ سڪوت از ذوق خاموشی مدان


می‌زدم فریاد ڪَر فریادرس می‌داشتم 


#مشتاق‌_اصفهانی
 

برچسب‌ها: دو بیت شعر
بهناز خرّم چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۰ 22:51

پرنده ی آهنین

پرنده ی آهنین
کجا می دانست
عاشقان زخمی 
به زیر بالش ، پناه آوردند
پرنده ی آهنین
نبض زندگی را نمی شناخت
و تکه پاره شدن آرزوها را نمی دید
پر گشود به آسمان غمبار
هزاران آرزو ، نشکفته
پر پر شدند 
و تنها ، رنگ سرخی
از دهها زندگی ، 
به دست رسام فلک 
فرش ننگین زمین را
رنگ خون پاشید....خرّم#

برچسب‌ها: دل نوشته
بهناز خرّم چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۰ 22:37

خدا را به تماشا نشاندند

کفتران پلید 
سیاه پوش ، در اندیشه ی
مرگ آدمیان 
طرح ظلمی ، سابقه دار را
کشیدند
جلد مذهب بر تن کردند
روی ابلیس سفید
کجا جا ماند ، تنها شعاع انسانیت
نور را در کمین نشسته ، کشتند
و لبخند را بر لب مردمان ، به دار زدند
نام اسلام به لجن کشیدند
و خدا را ، به تماشا نشاندند
شیاطین را ، انگشت به دهان گذاشتند
اینان از عصاره ی حیات
ممات آموختند و شرف را از وجهه 
انداختند،
بگذار ، بگذریم 
اینان از کتاب قرآن ، تعبیر دیگری ساختند
و از ایمان جز شهوت و آز نشناختند
آری ...خدا را به تماشا نشاندند...خرّم#

برچسب‌ها: دل نوشته
بهناز خرّم چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۰ 22:34

تکه کتاب

معنای دقیق کلمات عاشورا و تاسوعا چیست ؟
.
اکثر قریب به اتفاق اهل لغت این تصور را داشته‌اند که چون عشر و عاشر از یک ریشه‌اند و واقعه کربلا هم در دهم ماه محرم اتفاق افتاده است پس عاشورا یعنی دهم محرم؛ و بر همین قیاس تاسوعا را نیز که با تسع و تاسع شباهت ظاهری دارند روز نهم ماه محرم گفته‌اند. اما این معنا به دلایل زیر اشتباه است:
 
 آیا واژه عاشورا برای دهم ماه‌ها دیگر نیز به کار می‌رود؟ مثلاً آیا شنیده شده است که کسی به دهم ماه رجب هم عاشورا گفته باشد؟ یا این مفهوم مختص دهم ماه محرم است؟

آیا اگر امام حسین(ع) مثلاً در یازدهم محرم شهید می‌شد، آنگاه تاسوعا با عاشورا عوض می‌شد و عاشورا واژه دیگری داشت؟

 در ریاضی اعداد قاعده خود را دارند و هر قاعده‌ای که بر شمارش اعداد حکم کند بر سلسله اعداد هم حاکم خواهد بود. اعداد بر خلاف کلمات استثناپذیر نیستند؛ به طور مثال در کلام عرب اعداد این گونه شمارش می‌شوند: اول – ثانی - ثالث - رابع ... و یا اولاً – ثانیاً - ثالثاً - رابعاً و... چنان چه تاسوعا و عاشورا در زمره اعداد باشند باید قاعده‌پذیر باشند؛ یعنی باید بتوان بقیه اعداد را هم به همان سیاق تلفظ کرد؛ مثل تاسوعا – عاشورا – ثامونا – سابوعا-..، اما می‌بینیم که بقیه اعداد از این قاعده پیروی نمی‌کنند؛ لذا نمی‌توانیم دلیلی داشته باشیم که تاسوعا و عاشورا عدد هستند تا از قاعده شمارش پیروی کنند و این دو روز هیچ ربطی به اعداد ندارد بلکه معنای دیگری دارند.

عاشورا؛ روز معاشرت با امام(ع)

عشر به کسر عین و عشرت، به معنای معاشرت و مصاحبت است. معاشر به ضم میم یعنی مصاحب و عاشر اسم فاعل عشر است که خودش ثلاثی مجرد اسم مصدر عشرت است. خداوند می‌فرماید: «وَ عاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ» (نساء/۱۹) با زنان آن گونه که شایسته آنان است معاشرت کنید. عشیر یعنی همدم و رفیق؛ «وَ لَبِئْسَ الْعَشِیر ُ» (حج/۱۳) چه بد دوستی انتخاب کرده‌اند و چه بد معاشر و رفیقی است.

العاشور از ریشه عشر به کسی گفته می‌شود که معاشرت خصلت او باشد. العاشوراء جایی که میل به معاشرت و رفاقت و مصاحبت نمایان می‌شود و افراد میل معاشرت خود را با کسی که مورد نظر است عرضه می‌کنند؛ و عاشورا مبالغه است از میل به معاشرت؛ یعنی روزی که میل معاشرت و رفاقت با امام(ع) به شدت بالا می‌رود.
 
تاسوعا؛ روزی برای وسعت ظرفیت
 
با خارج شدن عاشورا از سلسله اعداد، عدد بودن تاسوعا نیز مورد تردید قرار می‌گیرد و معنی نهم را از دست می‌دهد. اتسع به فتح الف یعنی گروه‌های ۹ نفره شدند. اما اتسع به کسر الف یعنی وسعت پیدا کرد - گشاد شد - فراخ گردید. اتساع یعنی گسترده شدن و گشاد شدن. بالا رفتن ظرفیت. اتساع شرائین؛ یعنی رگ‌ها گشاد شدند و ظرفیت شان برای عبور خون زیاد باشد. التاسوع چیزی که فراخی و گستردگی و ظرفیت اش زیاد باشد؛ و بالاخره التاسوعا یعنی جایی که بتوان ظرفیت را بالا برد و فراخی ایجاد کرد؛ و تاسوعا این معنی را پیدا می‌کند: روزی که ظرفیت بالا می‌رود و در سینه‌ها فراخی ایجاد می‌شود و به جای تنگی، وسعت می‌یابد.

این دو نام از ابداعات امام سجاد (علیه‌السلام) است و اگر در بعضی از روایات از پیامبر اکرم (صلوات الله علیه و آله) از عاشورا گفته شده است، اکثرا جعلیات بنی‌امیه برای کم کردن اثرات عاشورای امام حسین (علیه السلام) است، اما در مورد تاسوعا تقریباً نداریم که قبلاً از امام سجاد (علیه السلام) لغت تاسوعا به کار برده شده باشد و این معنا از عاشورا و تاسوعا خیلی عاشقانه است...

برگرفته از #کتاب «سفری از عاشورا تا اربعین» تألیف عبدالله مستحسن✍

برچسب‌ها: تکه کتاب
بهناز خرّم چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۰ 19:32
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
برچسب‌ها
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم