نقد داستان مهمان از آلبر کامو
آلبر کامو
نویسنده و فیلسوف فرانسوی است که در سال ۱۹۵۷ موفق به دریافت جایزه ی نوبل ادبیات شد. نام کامو با پوچی گرایی گره خورده است. کامو در مقاله ی "افسانه ی سیزیف" برای اولین بار کلمه ی 'ابزرد' را وارد ادبیات و نقد کرد
و فلسفه ی پوچی گرایی را توصیح داد.(البته اشاره به پوچی این جهان یک قرن پیش از کامو توسط کی یر کگارد مطرح شده بود.) فلسفه ی پوچی گرایی تقابل بین چیزی است که شخص در زندگی میخواهد و چیزی که در اصل در زندگی به دست میاورد. و یا تقابل بین نیازهای انسان و سکوت بی منطق این دنیاست. انسان محکوم به زندگی در دنیای است که بیرحم است و همینگونه نیز باقی خواهد ماند. این جهان هرگز جوابگوی امیال و آرزوها و نیازهای بشری نبود و نخواهد بود برای انسانی که هرگز پایانی برای خواسته هاش وجود ندارد .
کامو معتقد بود که انسان در جستجوی معنا و هدف در زندگی است اما این در حقیقت پوچ ترین و بی معنا ترین کاری است که انجام میدهد. زیرا این جهان از دید او نه هدف دار است و نه معنی دار. بنابراین کامو اعتقاد راسخی به ازادی داشت .
کامو در سال ۱۹۱۳ در الجزیره دیده به جهان گشود. مادرش فرانسوی بود و پدرش در جنگ زمانی که کامو فقط یک سال داشت، درگذشت و کامو زندگی همراه با مشقت و فقر را با مادرش اعاز کرد. با وجود تمام مشکلات موفق شد وارد دانشگاه شود و ادامه ی تحصیل بدهد. علی رغم تلاش و مجاهدت کامو موفق به دیدن استقلال الجزیره نشد و در سن ۴۶ سالگی بر اثر تصادف درگذشت.
داستان 'مهمان'
در الجزیره اتفاق افتاده و برای درک بهتر داستان باید شرایط ان زمان را بررسی کنیم. الجزیره به عنوان مستعمره ی فرانسه به شمار میرفت و تمامی شغل های حساس بر عهده ی فرانسوی ها بود و به همین دلیل 'دارو' که شهروند فرانسوی است به عنوان معلم در انجا مشغول به کار است.
داستان 'مهمان' رویارویی یک معلم فرانسوی و یک زندانی عرب را به تصویر میکشد. داستان به اعتقادات کامو اشاره ی نزدیک دارد : تنهایی انسان، آزادی ،ارزش زندگی انسان، حس مسئولیت پذیری ،دشواری انتخاب اخلاقی، و ابهام در عمل انسان. علاوه بر اینها داستان به لایه های زیرین زندگی استعماری و روان افراد استعمار شده اشاره دارد.
در جملات ابتدایی داستان به تفاوت میان دو مرد که نزدیک میشوند پی میبریم : "یکی سوار بر اسب و دیگری پیاده بود." یکی اشنا و یکی غریب .یکی با اسم و نشان و دیگری بی نام و بی هویت. مرد عرب داستان نامی ندارد و از اول تا اخر داستان با همین نام خوانده میشود .به نظر میرسد چون کشورش که جزیی از هویتش است مستعمره شده ، پس نام و هویت و منیت خویش را نیز از دست داده است.
مکانی که معلم در انجا زندگی میکند 'متروک 'است و یاداور نمایشنامه ی " در انتطار گودو " از سموئل بکت است که همانند کامو معتقد به پوچی است. البته در هر دو اثر نشانه هایی از امید نیز وجود دارد. در نمایشنامه ی بکت رویش چند برگ جدید بر روی درخت خشک ، روزنه ی امیدی است که به تصویر کشیده شده و در این داستان نیز کامو مینویسد : "اسمان چندان تیره نبود" علیرغم اینکه زندگی در ان مکان "طاقت فرسا بود" : این وضع انجا بود که زندگی در آن ،حتی بدون ادم ها، هر چند وجودسان بی تاثیر بود ، طاقت فرسا بود .اما دارو در انجا به دنیا امده بود .هر جای دیگر برایش حکم تعبید را داشت." دارو در انجا ریشه داشت ،هویت داشت، نام و نشان و احترام داشت.
دارو مردد بود برای تحویل دادن مرد عرب که نشانگر نوعی تردید بین
'خود' و 'دیگری' است .مرد عرب 'دیگری' است که در ان سرزمین است پس بخشی از وجود خود دارو نیز هست. ترس دارو از انسان است .انسانی که نه خود است و نه دیگری : "دارو هر دو سمت را وارسی کرد پ. تا چشم کار میکرد اسمان دیده میشد .هیچ انسانی به چشم نمیخورد." طبیعت برایش امنیت را تداعی میکند و انسان ، ترس و خشونت را. امنیت شاید در همان مکان متروکی است که دارو در ان در حال گذران عمر است ،مابین کتاب ها و دانش اموزانش. خشونت همان مرد عربی است که قاتل شده و شاید سربازها و شورشی که پیش رو است. دارو نمیتواند مرز مشخصی بین اینها بگذارد:" دارو دودل شد " .
زمانی که تصمیم نهایی را برای تحویل مرد عرب میگیرد و به محل زندگی خویش بازمیگردد علی رغم نوری که تابیده چیزی قابل فهم و درک نیست .به نظر میرسد که هنوز پر از تردید است "معلم اندکی بعد پشت پنجره ی کلاس ایستاده
بود و نور پاکی را که سرتاسر پهنه جلگه را پوشانده بود تماشا میکرد، اما چیزی نمیدید" همان نوری که قرار است اشکار کننده ی حقیقت باشد کافی نیست و سوالاتش هنوز بی جواب است . در اخر داستان کامو خواننده را در شک و تردید باقی میگذارد و مشخص نیست چه کسی ان جمله را نوشته است :"برادر ما را تحویل دادی، سزایش را خواهی دید " برادران مرد عرب یا خود دارو؟ دارو در تنهایی خویش غرق میشود و به پوچی این جهان فکر میکند. کامو پایان نامشخصی برای داستان مینگارد همانند پایان " در انتظار گودو" شاید هر دو نویسنده به پایان نامعلوم این زندگی و این جهان اشاره دارند .
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب