دلنوشته های بهناز خّرم

نقد داستان


طی دو ماه اخیر فقط توانستم دو کتاب بخوانم. رمانی با عنوان دکتر ژیواگو نوشته بوریس پاسترناک که علی رغم تعریفهایی که شنیده یا خوانده بودم، چندان جذبم نکرد و برای نخستین بار بخشهایی از آن را نخوانده رها کردم. شرح زندگانی مردی به نام یوری آندریوویچ(دکتر ژیواگو) از کودکی و نوجوانی و جوانی تا مرگش که با وجود ، داشتن دو زن و یک معشوقه و به گمانم ۵ فرزند(دو فرزند از همسر اولش تونیا، یک دختر از معشوقه اش لاریسا فئودورونا(لارا) و دو فرزند از دومین همسرش که به گمانم نامش مارینا بود) ،تنها در اتاقش در مسکو از دنیا می رود. اغلب رویدادهای رمان در خلال جنگ جهانی اول و انقلاب اکتبر روسیه به وقوع می پیوندد. دکتر به جنگ می رود و در خلال جنگ، عاشق پرستاری جوان و زیبا به نام لارا می شود . این زن جوان برای یافتن همسرش(پاشا آنتیپف) رهسپار جبهه های جنگ شده است. البته یوری در نوجوانی و جوانی هم لارا را ابتدا در هتل و سپس در یک جشن دیده بود ولی با وی سخن نگفته بوده است.


بخش مهمی از رمان ،قصه دلدادگی یوری آندریوویچ و لاراست. لارا همسر یک مرد انقلابی است. مردی که ابتدا هیچ عقیده ای درباره سیاست ندارد اما در اثر یک تصمیم ناگهانی به جنگ می رود تا شاید خود را در نظر لارا یک قهرمان جلوه دهد!

رمان به رنج و گرسنگی و سرمایی که مردم روسیه در خلال جنگهای جهانی اول و جنگ داخلی کشور تجربه می کنند ،می پردازد. ژیواگو هم پزشک است و هم شاعر و هم نویسنده است و یادداشتهایش را در خلال رمان میخوانیم. زمان جدایی لارا و دختر کوچکش کاتنکا با ژیواگو در شب سرد برفی بی آنکه وداعی صورت پذیرد، از نقاط عطف رمان به شمار می رود. مردی به نام کوماروفسکی که به علت رابطه اش با لارا در نوجوانی اش ، تمام زندگی زن را تحت الشعاع قرار داده و لارا همواره از آن واقعه در رنج است، می آید تا دکتر و لارا را نجات دهد، اما دکتر با ایشان همراه نمی شود.

پس از آن واقعه است که ژیواگو آسیب پذیرتر شده و در نهایت در مسکو، در حالی که زن دوم و فرزندانش را دارد، در انزوا جان می سپارد . و لارا ؟ سرنوشت او که برای خاکسپاری یوری به مسکو آمده، نامعلوم باقی می ماند. شاید در یکی از پس کوچه های مسکو اسیر می شود یا کشته می شود. همسر لارا پس از یک گفتگوی گرم و صمیمانه با دکتر که دو مرد از لارا می گویند، با شلیک گلوله ای به سرش، خودکشی می کند.

🔹من فکر میکنم دلیل اینکه رمان برایم چندان جذاب نبود، ضعف در ترجمه باشد. شاید هم دلایل دیگری دارد و من نمی دانم. رمان را با ترجمه ی علی محیط مطالعه کردم.

1

حدود دو هفته پیش نیز سه داستان کوتاه از مجموعه داستانهای عشق های خنده دار به قلم میلان کوندرا را خواندم. خلاصه ی آن را به صورت یک فایل صوتی برای خودم ذخیره کردم تا فراموشش نکنم. فراموش نکنم که چه بشود؟! نمی دانم‌. به نظرم این هم یک وسواس بیهوده فکری است.

این کتاب جزو اولین آثار کوندرا به شمار می رود و در کل، درباره عشق های کوتاه مدت می باشد. من سه داستان کوتاه که از بخش دون ژوان انتخاب شده بود را مطالعه کردم. راوی و دوستش مارتین با زنان زیبا وارد رابطه می شوند و مهم نیست که این رابطه ها صرفا تماشای زنان و لذت بردن از زیبایی ایشان باشد یا اینکه به رابطه جنسی ختم شود. آنچه حائز اهمیت است، لذت بردن از این روابط کوتاه مدت می باشد. مارتین(دوست راوی) همسری زیبا دارد که وی را عاشقانه دوست می دارد ولی از این تفریح یعنی دید زدن زنان نیز غافل نیست. راوی به نوعی تمایل دارد تا مورد تایید مارتین واقع شود و ......


دو داستان بعدی درباره جوانی و پیری مردی به نام دکتر هاول می باشد. دکتر هاول را برخی دون ژوان می دانند و برخی از همکارانش همچون پزشک اصلی بیمارستان، او را همچون مرگ می دانند. مرگ، اشاره به این دارد که دکتر هاول هر زنی را که اراده کند، همراه خود می برد! هاول نیز در پیری ،همسری زیبا و جوان دارد. زن ، یک هنرپیشه است و دکتر را بسیار دوست دارد. زن تلاش میکند تا حسادتش را پنهان کند اما در نهایت می داند که دکتر در پی زنان دیگر است. دکتر هاول در پیری، به یک بیماری پوستی مبتلا شده و برای درمان به شهری با چشمه های آب گرم می رود.


در این شهر کوچک، دکتر هاول شاهد بی توجهی زنان نسبت به خود شده و این موضوع وی را آزار می دهد. برای همسرش ابراز دلتنگی کرده و زن در نهایت، حرفهای شوهر مبنی بر تنهایی و دلتنگی را باور کرده ،برای ملاقات مردش به شهر می آید. دکتر هاول دست در دست و گاهی دست در کمر همسر زیبایش تمام شهر را می گردند و توجه همه را به خود جلب می کنند‌ . مردم به تماشای همسر زیبای دکتر مشغول می شوند. پس از اینکه زن و شوهر یک روز عاشقانه را سپری کرده و زن به همسرش ابراز عشق می کند، توجه زنان شهر معطوف به دکتر می شود‌ ‌. اکنون همسر دکتر هاول در شهر نیست و مرد مجددا با زنان دیگر وارد رابطه می شود و ........

در پایان، دکتر هاول به سردبیر جوانی که دکتر را سرلوحه خود در زمینه ارتباط با زنان قرار داده، می گوید که همه زنان در رابطه جنسی در نهایت به یکدیگر شبیه هستند ولی آنچه از این رابطه نصیب ما می شود ، آرامش و جوانی است. سردبیر جوان طی توصیه های دکتر و متاثر از واکنشهای وی، دوست دختر پرحرف و نازیبای خود را رها کرده و با یک خانم دکتر مسن تر که دو فرزند دارد، وارد رابطه می شود و هر دو عاشق یکدیگر می شوند. از همین روست که هاول به ویژگی حس جوانی پس از رابطه اشاره می کند.

برداشت و نظر شخصی من از مفهوم عشق که کوندرا به تصویر می کشد، نوعی حس و یگانگی آنی و دیریاب است که به سراغ زن و مرد می آید. عشق در هنگام رقص(این صحنه را از رمان بار هستی به یاد می آورم)
، عشق با نثار کردن جان و جلوه ی مرگ، از آن جهت که مرگ ،شکوهمند است.(الیزابت، پرستار جوان و زشت داستان که از زیبایی بدن و زشتی چهره خویش اگاه است، برهنه بر
روی تخت دراز کشیده و صحنه به یک خودکشی می ماند، و انترن جوان یعنی فلایسمن با مشاهده آن، خود را عاشق الیزابت حس می کند.
عشق در یک گردش یک روزه در انظار مردم ،همان صحنه ای که دکتر هاول و همسرش به نمایش می گذارند و ........ موقعیت های ساده ای از این دست)

🔹هنوز می توانم درباره شان بنویسم. می توانم بی ترتیب و بدون هیچ انسجامی درباره کتابها ، افکارم و هر آنچه که کمی آرامم کند بنویسم و حالم را بهتر کنم. داستانهای کوندرا چالشهای ذهنی ام را بسط می دهند‌، ذهنم را آشفته و در عین حال روشن می سازند ‌. ایجاد پرسش می کنند و پاسخ نمی دهند. دیگر در پی پاسخ هیچ چیز نیستم و از بی شمار پرسشی که مرا به تنهایی گره بزند و سرگرمم کند، استقبال می کنم. خیلی از حس ها و گفته ها و اندیشه ها را به گونه ای متفاوت تر از انچه رمانها و قصه ها می گویند، تجربه می کنیم و این گونه است که زندگی ما، رو به پویایی می رود. پویا در تشویش آباد خویش و دنیای آثار نویسندگانی که سالها قبل زیسته اند و آثارشان را به آدمهایی چون ما پیشکش کرده اند.))#زهرا

برچسب‌ها: نقد داستان
بهناز خرّم شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۳ 9:19
درباره من
دلنوشته های بهناز خّرم مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب
تحلیل و پیشنهاد کتاب
داستان و مقاله
سفرنامه
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

https://https://www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180www.blogfa.com/desktop/SelectTemplate.aspx?t=150055180
© دلنوشته های بهناز خّرم