کلیدر....نوشته ی دولت آبادی
مطالب آموزشی بهناز:
دیدار گل محمد و جهن خان در سکوت و خاموشی مرگبار حاضران در قهوه خانه ملک منصور صورت می پذیرد. بیگ محمد و ستار و قربان بلوچ و عباسجان و ملکه(ملک منصور) و شاگرد قهوه خانه(مغیلان)
نفس در سینه ها حبس.
معلوم میشود که جهن از طرف حکومت دارد با گل محمد گفتگو میکند. لباس نظامی حکومت را بر تن دارد، نه لباس بلوچی. جهن میگوید که مشکل بازخان و آلاجاقی حل شده و او آمده تا حرف دیگری بزند . بگوید که بیابان یا جای گل محمد سردار است یا جای جهن خان!
پس از رفتن جهن خان، دسته ی لوطی رخک از راه میرسد. آنها برای عروسی پسر بندار عازم قلعه چمن هستند. جلیل(پسر آلاجاقی) به همراه زن و دو پسر رخک و رقاصه ای جوان وارد قهوه خانه میشوند.
گل محمد و بیگ محمد ،عاشق ساز و آواز ، در بزمی که در قهوه خانه برپا شده حضور دارند.
نادعلی که تبدار و بدحال در پستوی قهوه خانه در خواب بود، به میان قهوه خانه آمده و دست در گیسوان رقاصه می برد. بزم ساز و آواز که برای نظاره گران، خوش و خرم بود، از هم می پاشد. نادعلی و جلیل به قصد کشت درگیر میشوند. فغان و فریاد و جنجال در قهوه خانه. جلیل گوش چپ نادعلی را بریده است. دسته ی رخک قهوه خانه را با عجله ترک میکنند. نادعلی به گل محمد التماس میکند که او را نیز همراه خود ببرند . میگوید آمده بود تا به گل محمد خبر دهد که آنها(آلاجاقی و بندار) قصد کشتن سردار را دارند و ........خطاب به هیچ کس انگار ،میگوید که زن رقاصه که آنها جیران می نامیدند، صوقی بوده است!
خان محمد از مشهد آمده به برادرها ملحق میشود. دژم و ناراضی..... میگوید که آنها(برای دادن تامین) خود گل محمد را میخواهند نه خان محمد کلمیشی را!
قدیر پس از ماجرای آتش زدن خرمنها، دیگر شده است. رخت و لباس و گیوه های نو ! غرور و نفرت و کینه از دل رفته و اکنون رام و بنده وار در خدمت آلاجاقی و بندار است. مهیای خدمت به بندار! عباسجان، همچنان در پی آنکه کار پدر را تمام کنند و چند صباحی در رفاه زندگی کنند. پدرکشی! عباسجان ،پدر را عامل تمام حسرتهای زندگیشان میداند.
17
پندار کشتن کربلایی خداداد در یک شب سرد و برفی که عباسجان از شهر برگشته بود و جایی را نداشت برود جز خانه ی پدری، به فکرش خطور کرده بود. خانه پدری که آنجا هم پذیرای عباسجان نبود. بگومگوهای کربلایی خداداد و عباسجان، گلایه پدر از اینکه دار و ندارش را عباسجان به شهر برده و به باد داده است. درخواست عباسجان از پدر که از او حمایت کند و به او پول بدهد تا سراغ زن مریض و بچه اش رفته و آنها را برگرداند. گفتاری ناخوشایند برای پدر و پسر. و همان شب ،عباسجان قصد کشتن پدر، بالش را روی صورت او میگذارد و ..... قدیر از خواب برخاسته،مانع کار میشود. درگیری و زد و خورد دو برادر.
عباسجان ،تمام فکرش این است که پیرمرد را بکشند. قدیر اما پاسخ روشنی به این خواسته نمیدهد.
عروسی اصلان،پسر بندار فرا می رسد. آسمان گرفته و تار و خفه و هوا سرد. همه به کاری مشغولند. همه در تکاپو . ساز و دهل و ورود مهمانان به قلعه چمن. ارباب الاجاقی و رئیس امنیه(فربخش) و میرخان دزمین و ارباب تلخ آبادی و حاجی خرسفی و مطربها و مردم قلعه چمن به خانه ی بندارند. قدیر در تکاپو و انجام کارها در خانه بندار، کشتن شتری در پای آلاجاقی، شتری که روزی از آن خودشان(پدر قدیر) بود به دست قدیر، گریه ی شتر!
عباسجان که از نشستن بر بالای بام خانه بندار( برای خبر دادن مهمانهایی که به قلعه چمن می آیند) خسته شده و احساس سرما و خماری آزارش میدهد، در شلوغی آمد و شد مهمانها، راهی خانه خود میشود. ترس و تردید و خوف نگریستن به سنگواره ی پدر! کربلایی خداداد گویی سنگ شده است! بی تکان ، بی سخن، ثابت! عباسجان یارای نگریستن به پدر را ندارد. با خود کلنجار می رود. نه، شاید او اصلا فرزند پدرش نیست که قصد کشتن او را دارد! پندار، وهم، ترس و ترس و ترس!
عاقبت برای دمی کوتاه، عباسجان خود را، خویشتن خویش را حس میکند و باز می یابد. اینکه اکنون او یک انسان است. حسی که فقط یکبار پیش از این تجربه اش کرده بود و نمی دانست کی؟ خیره در چشمان پدر،میکشمت!
سر رسیدن قدیر و بازگشت عباسجان به حس و حال پیشین . مردی خوارشده و مطیع، چونان که همیشه بوده است. باز هم غلبه ترس بر عباسجان.
عباسجان دوباره به خانه بندار برمیگردد و کارهایی که به او واگذار میشود را از سر میگیرد...
همه به جز علی خاکی و پهلوان بلخی در خانه بندار هستند. عباسجان با خود واگویه میکند و دو مرد را احمق می پندارد. چرا که فقط این دو مرد آنچه بر دل دارند بر زبان آورده اند. تاثیرات پس مانده عرقی که از ظروف مهمانها به یکباره نوشیده است، ذهن عباسجان را به واگویه کشانده است. او مرز حقیقت و دروغ را با خود میگوید. اینکه همه کارها در دنیا با دروغ به پیش می رود...
میرخان و حاجی خرسفی در حضور مهمانان و خاصه برای فربخش، از کار گل محمدها شکوه میکنند...
18
خرسفی در هر فرصتی که دست میدهد، از آلاجاقی و فربخش طلب واکنشی با گل محمدها را دارد. اینکه اگر آنها کاری نکنند به شهر خواهد رفت و از گل محمدها شکایت خواهد کرد. آلاجاقی پاسخ جدی به او نمیدهد و موضوع را با لبخند برگزار میکند." حاجی خرسفی با کلمیشی ها وصلت کن ،بیگ محمد جوان خوبی است." و خشم فروخورده خرسفی....
عباسجان ، در تب و تاب کشتن پدر با یک شیشه عرق که از خانه سید تلفنچی کش رفته است، دوباره به خانه برمیگردد. سیخ را بر روی آتش تنور گداخته میکند و به سمت پدر که همچنان سرد و خاموش خیره به عباسجان است، می آید تا کار را یکسره کند. کربلایی خداداد خاموش و بی واکنش! در میزنند. نادعلی چارگوشلی است. نادعلی و عباسجان مانده ی عرق را با هم نوشیده، گفتگو میکنند. عباسجان از دروغ و قدرت حرف میزند . اینکه همه دروغ میگویند و اینکه فقط باید در زندگی صاحب قدرت بود. نادعلی اما تنها حقیقت زندگی را در مرگ یافته است.
گل محمد و خان عمو و بیگ محمد و تفنگچی هایشان وارد قلعه چمن میشوند.
آلاجاقی در چایخانه ی بندار به گل محمد میگوید که باید طوری رفتار کند که بتوانند کنار هم در صلح زندگی کنند. نوعی سرزنش جهت کارهای اخیر گل محمد با اربابها.
کشتن ستار و آزاد کردن نجف ارباب و آشتی با او، خریدن کلاته کالخونی و وصلت با خرسفی هم خواسته هایی هستند که آلاجاقی برای گل محمد برمی شمرد و گل محمد بعد از گفتگو با الاجاقی به خان عمویش میگوید.
بلخی و خاکی هم عباسجان را وادار کرده بودند تا بگوید که آیا توطئه ای برای گل محمدها از سوی اربابها در میان است یا خیر، و عباسجان پاسخ گفته بود که چنین قصدی وجود دارد اما چند و چونش را نمی داند.....
گل محمد و مردانش پیش از شام از قلعه چمن می روند و شامشان را با خود می برند. پیش از آن، نجف ارباب را آزاد کرده و به خانه بندار فرستاده اند. خشم خرسفی از گل محمدها و دلسوزی اش برای نجف ارباب. آلاجاقی به پاسخ خرسفی میگوید که هر کس هر کاری که باید بکند را انجام خواهد داد! و این تاییدی است برای خرسفی تا برای شکایت به شهر برود.
نادعلی، آواره و غریب میان خانه دایی اش و خانه کربلایی خداداد! واگویه ها و رنج و درد، غربت و بی کسی نادعلی!
عباسجان ،ترس خورده به خانه بندار می رود و برادر را از اتفاقی که در خانه رخ داده باخبر میکند. تا عروسی تمام شود و قدیر به خانه بیاید، عباسجان بر سکوی کنار خانه شان می نشیند و بی آنکه یارای حرکتی داشته باشد یا ساز و دهل و هلهله و شور عروسی در او اثری بگذارد، می گرید! گریه!! حالتی که هرگز آشنای عباسجان نبوده است!
پس از برگشتن قدیر، دو برادر به خانه می روند. قدیر، عباسجان را تهدید میکند که حقیقت را بگوید. عباسجان به زحمت قادر به گفتن میشود. اینکه از صبح با مرده ی پدر حرف میزده و او را تهدید به مرگ می کرده است!
در کوفتن نادعلی، قدیر یارای گشودن در را ندارد. نادعلی ،غریب و بی راهی برای رفتن، به کجا خواهد رفت......
#جلد_نهم رمان #کلیدر
#محمود_دولت_آبادی
19
@toloeyektaraneh
خلاصه رویدادهای جلد دهم رمان کلیدر
حنا بستن و آماده شدن بیگ محمد برای عزیمت به خرسف ،شادی و شور زنهای کلمیشی خاصه شیرو و خان عمو و برادرها را به همراه دارد. شوخی و خنده و شادی اما با آمدن قاصدی به سیاه چادرها ،جای خود را به بدگمانی و تردید میدهد. گل محمد و خان عمو و خان محمد و بلقیس نگرانند. حکومت و اربابها جز تسلیم یا مرگ ،فقط یک راه فرار برای گل محمدها گذاشته اند. راهی که بی گمان دامی است برای ایشان. گل محمد به خان محمد میگوید که آنها هیچ یک از این راهها را برنخواهند گزید. تنها راه، جنگ است!
خان عمو به همراه بیگ محمد و سه تفنگچی به خرسف می روند. خرسف، خاموش و بی جنبنده! بهت و حیرت از سکوتی چنین بر خرسف! عاقبت زنی به ایشان میگوید که حاج سلطانخرد خرسفی به اداره کل مشهد رفته تا از گل محمدها شکایت کند .سلطانخرد، مردم را به بیرون نیامدن از خانه ها واداشته است. خان عمو ،اندک مردمی که در خرسف هستند را به خراب کردن انبارهای سلطانخرد وامیدارد و از ایشان میخواهد هر چه غله و آذوقه که میخواهند به خانه ببرند. سکوت و بهت و ترس مردم! بی واکنش به خان عمو! خان عمو و خشم!خان عمو و حیرت از رفتار مردمان! دستور به ریختن تمامی غلات موجود در انبارها به نهر! خشم جنون اسای بیگ محمد!
خان عمو ،داماد حاجی خرسفی را در آسیاب روستا وادار به اعتراف میکند. طاهر(داماد خرسفی) به خان عمو میگوید که تمام توطئه ها زیر سر آلاجاقی ارباب است.
پایمال شدن غلات در نهر خرسف! مردم خاموش و مغموم و مبهوت!
خان عمو ،نادم و تلخکام از فتحی چنین! تصویر دانه های پاکیزه گندم در آب نهر دمی از خاطر خان عمو دور نمی شود! "اگر گل محمد همراه ما بود، چنین نمی کرد" پایمال کردن نان سفره مردمی ترس خورده، هر چند غلات به انبار خرسفی بوده باشند، اما مردم را با زمین و کشت و زرع پیوندی بوده است....
گل محمد تلاش میکند تا اندوه خان عمو را بزداید. بیگ محمد، خشمگین از رفتار فریبکارانه و دورویه بازی سلطانخرد خرسفی، از انتقام و کشتن او با خان عمو سخن رانده است.
در حال آشفته ی گل محمدها، قربان بلوچ با آمدن خود به سیاه چادرها،حسی خوشایند برای ایشان است.
قربان خبر آورده که سرگرد فربخش خواستار دیدار با گل محمد است. شک و ظن گل محمد نسبت به قربان بلوچ!
ناگهان صدای تیراندازی هایی ،مردها را(گل محمد و قربان و خان عمو) از چادرها به در میکند. بیگ محمد ،یکی از مهاجمان را به ضرب گلوله میکشد. فرد کشته شده، نوروز بیگ نام دارد که به خدمت حکومت درآمده و برای کشتن گل محمدها به همراه چند امنیه در لباس چوپانی به محله کلمیشی ها نزدیک شده بودند. مرد دیگر، دلاور است که بندار به عنوان بلد راه به همراه نوروز بیگ فرستاده است.دلاور در پاسخ خان عمو و گل محمد میگوید که نتوانسته به بیگ محمد شلیک کند.
دلگیری و خشم قربان از بدگمانی گل محمد نسبت به او! قربان به سخن درمی آید و چنین ظنی را از سردار در حق خویش ناروا میداند. گل محمد نیز درد دل با قربان گفته و اینکه در چنین مخمصه ای نمی تواند به هیچ کس اطمینان کند. یکدلی دو مرد پس از پایان گفتگو......قربان بلوچ که زمانی به قربان قوچ معروف بود و مثل گل محمدها علیه ظلم می ایستاد. قربان بلوچ که تن به نوکری حکومت نداده است.... گل محمد همه اینها را میداند.
ملاقات سرگرد فربخش و گل محمد در قلعه میدان در همان شب. فربخش به خداحافظی از سردار آمده است. میخواهند او را به خاطر بی لیاقتی در ماموریتی که نتوانسته انجامش دهد(به دام انداختن گل محمدها)، به جای دیگری منتقل کنند. فربخش و اظهار دوستی همیشگی اش نسبت به گل محمد. اینکه راضی است از اینکه سردار تن به خواری نداده است......پذیرش صداقت و دوستی سرگرد فربخش از جانب گل محمد.
ستار، در تب و تاب همراهی گل محمد. نباید به راحتی شاهد کشته شدن گل محمد بود...
20
فرهود، (یکی از اعضای حزب توده)که ستار برایش احترام زیادی قائل بوده، به وی میگوید تنها کاری که میشود برای گل محمد انجام داد، مخفی کردن اوست و بس. ستار این گفته را قبول دارد اما همچنان مینماید که قانع نشده است.
ترور نافرجام شاه در ۱۵ بهمن سال ۲۷. تدارک جشنی به مناسبت شکرگزاری و دعا به جان شاه در شهر . نشان فتنه در شهر هویداست. اوباش و زندانیانی که برای ایجاد آشوب آزاد شده اند، می روند تا بکشند و بسوزانند و غارت کنند.نابودی مخالفان در پی ترور شاه.
کشتن مردی به نام اکبر که عضو حزب بوده و ستار، کشته ی به خون آغشته دوستش اکبر را بر دستان اوباش می بیند. گریه های ستار برای اکبر...
ستار در میان اجیرشدگان آلاجاقی، قدیر و دلاور را هم دیده است، هر چند قدیر به ستار میگوید که از معرکه دور شود! قدیر،که دشتبان شده است و بنده ی آلاجاقی.
این اوباش کیستند! بی ریشگانی که حقیر شده اند،پس حقیر میشمرند و به آسانی میکشند. خود را نمیشناسند. خودی ندارند....
گفتگوی سیدشرضا تربتی با گل محمد درباره رعیتی که بنده قدرتند و ترسو هستند. که بنده ی اربابشان هستند و حقی برای خود قائل نیستند. مردمی که خود را حقیر میشمرند. و اینکه گل محمد مختار است تا تمکین کند،بگریزد و یا بجنگد! تمکین در برابر حکومت برای گل محمد بدین معناست که دست بسته کشته شود، از گریختن هم خسته است و اما جنگ؟ سیدشرضا پاسخ خود را گرفته است. سیدشرضا ،گل محمد و مردانگی و ازادگی اش را میستاید. او را رشک انگیز میخواند!سیدشرضا، مردی که یک سال است حکم کشتن گل محمد از مشهد را دارد اما دست به چنین کاری نزده است. سیدشرضا از جنگ قریب الوقوعی خبر میدهد که قرار است جهن خان به راه بیندازد......
سرای آشفته حال گل محمد! مردانی خاموش و لب فروبسته. خان محمد دژم تر از همیشه.
حیدر ملامعراج از ماموران حکومت میگوید که در روستاها در پی اجیر کردن جوانانی هستند که خدمت سربازی را گذرانده و آشنا با تفنگ هستند. قصد کشتن گل محمدها.
قربان از قلعه چمن میگوید که علی خاکی و بلخی را وادار کرده اند تا از آنجا بروند. در خرسف ،مرد جوانی که به خان عمو در پیشبرد کارهایش کمک کرده بود را تا حد مرگ کتک زده اند. خانه برخی ها را آتش زده اند و دوستان گل محمد در هیچ جا در امان نیستند.
دو امنیه از طرف سرهنگ بکتاش(جانشین فربخش) برای سردار پیغام آورده اند...
پیغام تسلیم برای گل محمد؟ هرگز...
ستار پیشنهاد میدهد که از مردم نیز برای کارزار مدد بخواهند. گل محمد نمی پذیرد. نیز این را هم از ستار نمی پذیرد که مدتی مخفیانه زندگی کند، خسته است گل محمد!
تفنگچی ها را مرخص کرده و خرجی راه و خانه شان را میدهند. مردمی که از قلعه چمن و روستاها و قلعه های دیگر برای کمک آمده اند هم باید برگردند به خانه و زندگیشان به خواست و دستور سردار! حکومت گل محمد را میخواهد،پس خون دیگران چرا ریخته شود! گل محمد و تصمیمی که هیچ کس یارای تغییرش را ندارد. گل محمد و هوای یکه به استقبال معرکه رفتن! نه ستار و نه قربان و نه برادرها و حتی مارال و بلقیس نمیدانند چرا گل محمد چنین دور و اطرافش را خلوت میکند. طلب حلالیت گل محمد....دل بلقیس تاب این سخن را ندارد.
خان عمو و گفته هایش با بیگ محمد. آرزوی دل خان عمو برای زنده ماندن بیگ محمد .بیگ محمد، جوانی خان عموست! خان عمو برای مردن هم امید میخواهد!امید زنده بودنش در کالبد و جان برادرزاده ی جوانش بیگ محمد. بیگ محمد اما کاش دو جان داشت تا یکی را فدای برادر کند و با دیگری برای خان عمو زندگی کند!
باور شکست گل محمد در فکر مردم توسط حکومت! قدرتی که ابتدا باید در فکر و خیال مردم تضعیف شود تا کارش را یکسره کرد. و مردم چه آسان گل محمد را شکست خورده می پندارند. و صدای آنهایی که گل محمد حقیقی را می بینند ،در هیاهوی دروغ ها و شایعات به گوش کسی نمی رسد.
گل محمد بنا دارد جنگ را بیرون از قلعه میدان بکشد.
نادعلی با اسبش ،بی حال و خسته به سرای گل محمد می رسد.
پلنگی به گله کلمیشی ها حمله کرده و دست چپ صبرخان آسیب دیده است.
مارال، بی تاب و اندوهگین، در پی یافتن تسکینی شاید، با عمه اش گفتگو میکند. بلقیس اما مینماید که یک روز عادی را در پیش دارند...
21
تلاش مارال برای همراه شدن با مردش بی فرجام است. جدایی دو تن که به واسطه عشق یگانه شده اند. مرگ یکی،مرگ آن دیگری است. گل محمد اما از مارالش دلگرمی میخواهد تا به راه شود.
اصرارهای حیدر، پسر ملامعراج، به همراهی گل محمد و پذیرفته نشدن خواهشهای او از سوی سردار. حیدر جوان است و باید زندگانی کند.
وداع تلخ و پراندوه پسران بلقیس و خان عمو از بلقیس و زنها به زیباترین نحو ممکن توسط نویسنده توصیف شده است. وداع خان عمو از ماهک و صبرخان و بلقیس و سمن.
خان عمو نماد زندگی، خود زندگی که اینگونه به مواجهه با مرگ می رود.
بلقیس و وداعش با پسرانس، عزیزانش، بیگ محمد و خان محمد و گل محمدش...
زیور پیاده به سنگرد می رود تا از جهن خان بخواهد که گل محمدش را نکشند. پاسخش را به تمسخر می دهند.
جهن و سوارانش به سرای گل محمد می آیند تا جای گل محمدها را بدانند. بلقیس، زهر در کلام با جهن و بندار سخن میگوید. جهن ،پسر گل محمد( خان عمو، کودک را مدگل نام نهاده ) را بالای تنور نگه داشته، تهدید به سوزاندن کودک! نادعلی ،دلاور را میگوید که کودک را از جهن واستاند.دلاور چنین میکند و کودک را به مارال می سپرد. تفنگش را به بندار تحویل میدهد و میگوید که دیگر با ایشان نخواهد بود.
صبرخان،تبدار و بدحال به مردان جهن حمله میکند. دستور شلیک، شلیک به صبرخان و فروغلتیدن وی به خاک. شلیک بندار به شقیقه صبرخان و کشته شدن صبرخان!
همراه بردن بلقیس و زنان گل محمد به سنگرد.....
جهن در پی سخنی از مارال است تا کینه ای برای کشتن سردار بیابد. گل محمد گفته است که فقط الماس، الماس را می برد. کسی به غیر از جهن جرات رویارویی با گل محمد را ندارد. این را گل محمد درباره جهن گفته بود.
جهن میداند که گل محمد کشته میشود اما کسی که مغلوب است، جهن است و نه گل محمد!
گل محمد و برادرانش به همراه خان عمو و ستار و قربان در حوالی سنگرد کمین کرده اند. خان عمو ،خاموش و اندوهگین از کشته شدن صبراو. خبر کشته شدن صبرخان را حیدر به مردها داده است. اصرارهای حیدر برای ماندن کنار گل محمد باز هم بی نتیجه است. حیدر باید برود.
قربان و خان محمد هم به خواست گل محمد باید قراول بایستند. دور کردن خان محمد و قربان از مهلکه!
وداع خان محمد از برادرها و خان عمویش. وداعی تلخ. قلب پرکینه خان محمد اینک به مهر گشوده شده است. اینکه چقدر برادرهایش را عزیز میشمرده و در این همه سال نتوانسته به ایشان بگوید. بیگ محمد را در آغوش میگیرد ، برادری که عزیزش میداشته ، بیگ محمد!
خان عمو برای نخستین بار خشم و کینه خان محمد را تحسین میکند. خان محمد باید زنده بماند و انتقام بگیرد . خوشرویی خان عمو به درد این زندگانی نمی خورد. این حس و حال خان عموست پس از کشته شدن بی رحمانه ی صبرخان. و اشکهای خاموش خان عمو برای صبرخان.
گل محمد نیز اینک عشق خود را به زندگی بیهوده می پندارد. خان محمد باید زنده بماند.
و گل محمد و بیگ محمد و خان عمو و ستار خاموشند در این شب تار.
22
گل محمد با خان عمویش از زندگی و مرگ سخن میگوید. اینکه خود نمیدانسته با دفاع از مردم در مقابل حکومت می ایستد و حال که چنین کرده، نباید تن به خفت و تسلیم بدهد. زندگی را زمانی خوش میداشته و نمیتواند با پلشتی ادامه اش دهد . این است که مرگ را اگر بیاید،خوشتر میدارد. زندگی و مرگ هیچ یک نباید به پلشتی آغشته گردند. گل محمد به خان عمویش میگوید که از همان روز که او(خان عمو) از خرسف بازگشت، به این نتیجه رسید که همه چیز تمام شده است. مردم، نمیتوانند با ایشان همراه شوند و راه گل محمد مشخص شده است. ستار نیز به جهت عهدی که با گل محمد بسته، پشت به زندگی کرده و هر چند زندگی را دوست دارد، به عشق او و در کنار او خواهد ماند.
زیور و نادعلی از قلعه سنگرد گریخته، به کوهی که گل محمد و ستار و خان عمو و بیگ محمد در آن پناه گرفته اند، می آیند. زیور ،یکی از نگهبانان را کشته است. خان عمو و بیگ محمد هم که به بررسی اوضاع اندکی دور شده بودند، امنیه ای را دست بسته با خود می آورند.
خان محمد و قربان تقریبا دور از میدان جنگ هستند. نادعلی را با خود می برند اما زیور پیش گل محمد و بقیه می ماند.
همه جا در محاصره جهن خان و سرهنگ بکتاش و سیدشرضا و مردانش است. مارال با سربند سرخش و بلقیس نظاره گر میدان جنگ هستند. بلقیس ،یکسره پندار تمامی زندگانی فرزندانش شده است ،اما به خود اجازه شکستن نمی دهد. مارال تلاش میکند تا پیش گل محمد برود اما جهن مانع میشود.
جنگ شروع شده است. رگبار گلوله های بی امان. جایی به گریز و نجات باقی نمی ماند.
صفحات و سطور مربوط به جنگی که چهار مرد (گل محمد و بیگ محمد و خان عمو و ستار) به همراه یک زن( زیور) در برابر بیشمار مردان جهن و بکتاش و سیدشرضا و اربابهای قلعه های اطراف درگرفته بینهایت جذاب توصیف شده است.
و در نهایت، بیگ محمد کشته میشود. خان عمو با دیدن صحنه کشته شدن بیگ محمد و در خون غلتیدن گل محمد، گویی جنگ را وامی نهد. چشمهایم! چشمهایم نمی بینند! این دو برادر که زندگی با ایشان چنین کرده،چشمها و زندگانی خان عمو بودند. خان عمو هم از شلیک بی امان گلوله ها جان به در نبرده و کشته میشود. ستار نیز کشته می شود.
سر خان عمو را در همان قتلگاه میبرند. تن بی جان بیگ محمد و ستار و زیور و تن نیمه جان گل محمد مقابل بکتاش و مردمی که به نظاره آمده اند! جهن دستور کشتن گل محمد را میدهد. قدیر و شیدا تفنگی که جهن به ایشان میدهد تا گلوله ای را بر قلب گل محمد بنشانند، به او برمیگردانند. قدیر نمی تواند. شیدا هم نمیتواند چنین کاری کند. نجف ارباب ،گلوله ای بر قلب گل محمد مینشاند. بندار، وحشیانه سر ستار را می برد تا از نجف ارباب عقب نمانده باشد.
جهن ،نشان نامردی و کینه، بلقیس را بر بالای سر کشته شده ها می اورد. چرا که گل محمد در واپسین دم زندگی، چنین نخواسته بود. نخواسته بود که زنها اینگونه او را ببینند! بلقیس، خون صورت گل محمدش را شسته به او جرعه ای آب مینوشاند. چشم بیگ محمدش را می بوسد. دست بر پیشانی ستار،پسرم! صورت زیور را می پوشاند. به چشمهای خان عمو می نگرد و مردانگی اش را میستاید . و بی سخنی دور می شود!
به تاراج رفتن گله و خانمان کلمیشی ها. کتک زدن عبدوس!
گریستن و اندوه مردمی که تمایلی به دیدن معرکه جهن خان ندارند،چه او جسد گل محمد و بیگ محمد و صبراو و سر خان عمو را در هر ده و گذاری به نمایش میگذارد!
کشته ها را به شهر می برند تا عاقبت کار را بنمایانند. مردم و حتی بندار و نجف ارباب هم با جهن به شهر نمی آیند. از زنها، بلقیس و بی بی و ماهک همراه جسد مردانشان به شهر برده شده اند. بکتاش و جهن و مردانشان با جسد کشته شدگان عکس میگیرند. دور از رباط ، گودالی حفر کرده و مردان را بی غسل و کفن به خاک می سپارند! بلقیس و ماهک گیله و گیسو به گزلیکی بریده و بر خاک گور می پاشند. بلقیس،گیله های بریده شده شیرو را که زمانی بیگ محمد بریده بود، هم بر خاک قبر برادرانش می پاشد.
بلقیس، سنگین گام برمیدارد، به سنگینی اندوهش! بی بی که وداعی جانسوز با گل محمد داشته، اینک نیز بر سر قبر گل محمد نشسته، برنمی خیزد. بلقیس و ماهک در دل بیابان دور میشوند!
23
جسد ستار و زیور که بی تکلیف رها شده بود را باید دفن کنند. شیرو، موسی، نادعلی، مارال، قربان بلوچ گرد هم آمده اند . قربان ،قبری برای ستار کنده و او را دفن میکنند. موسی بی تاب و بی قرار! شیرو، خاموش و پراندوه کنار قبر ستار نشسته و به برادرش ،گل محمدش،می اندیشد. مارال میخواهد تا زیور را در جای دیگری دفن کند. زیور زنی که زیبنده ی گل محمد بود! مارال چنین می اندیشد.
مارال و تن بی جان زیور به روی قره آت.
نادعلی میخواهد اسبش را به قربان بلوچ بدهد، اما قربان مرد راه است و باید دور شود.
صدای ناله های کلمیشی در کوه ،برادر و پسرانش دیگر نیستند!
و ناله های سمن که خان محمدش و مردان کلمیشی را می جوید!
و نادعلی شب را بر سر گور ستار خواهد ماند.
#جلد_دهم رمان #کلیدر
✍به قلم زیبای #محمود_دولت_آبادی
تعداد صفحات:2601
یادداشت 29 فروردین 1402
یادداشت #زهرا_ا
@toloeyektaraneh
#طلوع_یک_ترانه
24
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب