کلیدر....نوشته ی دولت آبادی
مطالب آموزشی بهناز:
زیور فردای آن روز به کنجی خلوت پناه می برد تا دل سبک کند، اما مرد نزار سوار بر اسبی سفید به او نزدیک شده ،سراغ گل محمد را میگیرد. نادعلی است که آمده بگوید از خیر خون پدر خویش(حاج حسین) گذشته است، چرا که آنها هم مدیار را کشته اند. تبدار و نزار میخواهد از بلقیس بخواهد دعایش کند.
مارال و زیور در جمع کردن بار غیچ به گل محمد کمک میکنند و وی عازم شهر میشود. شتر گل محمد به اسب نادعلی میرسد و دو مرد ، خاموش به راهشان ادامه میدهند. نادعلی در پی صوقی است، چرا که نگران حال اوست. میخواهد به قلعه چمن پیش دایی اش بابقلی بندار برود. گل محمد پشیمان از اینکه چرا صوقی را به چادرشان پناه نداده اند و دختر(صوقی) مجبور شده شبانه از آنجا برود!
در راه ، گل محمد ، عمو مندلو و شترها را می بیند و هوس میکند سر به سرش بگذارد ،زیرا پیرمرد به گل محمد اعتماد نکرده و نمیخواست با او شراکت کند. گل محمد مانند راهزنان پیرمرد را میترساند و در نهایت ،سه مرد راهی شهر میشوند.
نادعلی رو به قلعه چمن می رود و عمو مندلو و گل محمد برای فروش بارها وارد شهر میشوند. گل محمد بابقلی بندار را می بیند و هیزم را به ارباب او یعنی آقای آلاجاقی می فروشد . گوشواره های مارال را پیش آلاجاقی به گرو میگذارد و از او پول قرض میکند تا وسایل موردنیازش را فراهم نماید.
گل محمد دل آن ندارد تا گوشواره هایی که با گرمای تن مارال آشنایند را بفروشد.
مندلو هم بنا کرده تا برای دیدار پسرش موسی که در خانه بابقلی فرشبافی میکند به قلعه چمن برود.
گل محمد در شب بی انتهای بیابان اندیشناک از این است که با چه رویی میتوانست در شهر به ملاقات دایی عبدوس برود! به دلاور چه می گفت! از همین رو به دیدارشان نرفته بود.
گل محمد در قهوه خانه شهر ،مردی پینه دوز به نام ستار را دیده بود مرد به قدری به او خیره شده بود که گل محمد ناچار کفشهایش را داد تا برایش روبراه کند.
و حال گل محمد در دل شب می اندیشید .
3
گل محمد در مسیر خود به تلخ آباد میرسد و برادرش بیگ محمد را می بیند . بیگ محمد برای اربابی به نام تلخ آبادی ، ساربانی میکند.
در مسیرش به سمت چادرها، خان عمو بسان یک حرامی، راه بر گل محمد می بندد ،اما پس از گلاویز شدن با یکدیگر ، هم را میشناسند. خان عمو از گل محمد میخواهد تا تفنگش را در اختیار او قرار دهد، اما گل محمد رضایتی به این کار که زورگیری از بیچارگانی مثل خودشان است، ندارد.
نادعلی در وهم و پندار به قلعه چمن میرسد.
شیدا و قدیر به شبگردی می روند.
قدیر به جهت کینه ای که در دل دارد تلاش میکند تا چندین نفر را گرفتار کند.
قدیر زمانی عاشق زندایی خود به نام لالا بوده است و در شبی که دایی اش در خانه ی خاله صنما به قمار مشغول است، وارد خانه دایی شده و با لالا هم آغوش میشود. دایی سر رسیده و قدیر در نهایت رسوا و به زندان فرستاده میشود. لالا از مردش طلاق گرفته و زن چوپان بابقلی بندار میشود. مردی به نام چپاو.
لالا زنی لوند است که مردان را به خود جذب میکند. شیدا را عاشق خود کرده است و قدیر را در غم عشقش میسوزاند. لالا نسبت به زنها نیز حسود است.
قدیر، شیرو را قربانی بازی خود می کند. با شیدا زمانی که ماه درویش در خانه نیست، به خانه او می روند. شیدا را سرگرم به شیرو کردن و ننگ شیدا به نفع قدیر است. ماه درویش را مردی می بیند که در آستانه سقوط است. ذلت ماه درویش هم برای قدیر اهمیتی ندارد. نوعی انتقام برای عشق!!
ماه درویش ،شیروی عاشق پیشه و شاد را افسرده می یابد.
شیرو از آمدن قدیر و شیدا به خانه اش میگوید و اینکه ماه درویش او را تنها نگذارد.
ماه درویش مجنون و از خود بیخود شده در پی دو مرد به گلخن می رود و عاقبت، بیمار و رنجور در گلخن به خواب می رود.
بابقلی و مندلو از شهر وارد قلعه چمن میشوند.
نادعلی در زیرزمین خانه بابقلی که موسی و عده ای در آن به قالی بافی مشغولند، شیرو را می بیند. به چشمش آشناست. فکر میکند دختر شبیه مدیار است اما در نیمه سخن از گفتن باز می ایستد!
بابقلی حکم کدخدایی اش را دریافت میکند.
همان شب، بابقلی اهالی قلعه چمن را برای روضه خوانی دعوت میکند.ماه درویش باید روضه خوانی کند.
شیرو در زیرزمین خانه بابقلی کنار دار قالی نشسته و به خانه اش نمی رود. شیدا از این فرصت استفاده کرده به زیرزمین می رود و با شیرو به گفتگو می نشیند. از اینکه شیرو زن جوانی است که ماه درویش لیاقتش را ندارد و ..... او را در آغوش میگیرد. شیرو با خشم خود را از چنگ شیدا رهانیده از زیرزمین به در می آید.
بابقلی به شیدا میگوید که باید همراه عمو مندلو و گل محمد به هیزم کشی برود.
موسی برای پدرش(مندلو) از بندار میگوید که میخواهد به هر روی شده، همه مردم را به خود، بند و وابسته کند. با فروش اجناس به چند برابر...
و از این روست که موسی تمایلی به زن گرفتن ندارد، زیرا نمیخواهد مثل ماه درویش در بند بابقلی بندار باشد.
4
موسی و قدیر و مردی به نام گودرز بلخی از بابقلی بندار دل خوشی ندارند. از اینکه ظاهرا تمام امور و شغلها را در قلعه چمن قبضه کرده و به فکر مردم نیست و اکنون کدخداست، همراه مردی به نام ستار در خانه بلخی گرد هم می آیند.
نادعلی به همراه پسردایی اش شیدا، که در خانه قدیر عرق خورده اند، مست شده اند . نادعلی در حین مستی مدام میخواهد به خانه شیرو رفته و از صوقی خبر بگیرد. قدیر حرفهای او را میشنود.
عباسجان ، برادر قدیر، که معتاد و بیکاره است به خانه بازگشته است. روابط دو برادر با هم بد است.
دو امنیه به چادر کلمیشی ها آمده اند که یکی از آنها به نام گریلی، قصد تعرض به زیور را میکند . زیور در شب برفی و در دل بیابان، گل محمد را یافته، ماجرا را بازگو میکند. ظاهرا برای ستاندن مالیات آمده اند ولی از حادثه چارگوشلی هم باخبرند. گل محمد باید با آنها به شهر برود و توضیح دهد که چیزی برای دادن مالیات ندارد.
گل محمد و افکار مشوش! تنگدستی؟، قتل شب چارگوشلی؟ یا ننگ ؟ کدام یک او را چنین بی تاب کرده است؟ .... دلش میخواهد کار دو مرد را یکسره کند. برق برنو امنیه ها از نظرش دور نمی شود!
گل محمد و خان عمو و زنها در شبی نفسگیر، دو مرد را طناب پیچ میکنند. مردها ، دو امنیه را(گریلی و چمنداری) را در چاههای زغال انداخته و میکشند.
خان عمو و گل محمد در بازگشت به چادرها، علی اکبر حاج پسند، عمو مندلو و شیدا را می بینند. علی اکبر آمده تا خاله بلقیس را به خانه شان برده و با گل اندام(مادر علی اکبر) آشتی دهد ،چون قرار است دخترش با اصلان ازدواج کند. شیدا آمده تا با گل محمد کار کند.
مردی سوار بر اسب سراغ دو دوست خود را از گل محمد میگیرد. مامور مالیات!
#جلد_دوم رمان #کلیدر
✍#محمود_دولت_آبادی
5
@toloeyektaraneh
خلاصه رویدادهای جلد سوم رمان کلیدر
قدیر از طرف آلاجاقی به چارگوشلی می آید تا نادعلی را به قلعه چمن ببرد. آلاجاقی و بندار به نادعلی پیشنهاد میکنند که گوسفندهایش را به ایشان اجاره دهد و سالیانه مبلغی بابت آن دریافت کند. نادعلی نظر قدیر را جویا میشود. قدیر بر این باور است که بابقلی و الاجاقی قصد دارند با این پیشنهاد، دارایی حاج حسین که اکنون متعلق به نادعلی است را نیز از چنگ وی دربیاورند.
قدیر و نادعلی در قهوه خانه خاله سکینه توقف میکنند . ستار پینه دوز و عباسجان آنجا هستند. خاله سکینه خبری از دختر جوانی که به تازگی رقاصه شده و نشانیهای صوقی را دارد به نادعلی میدهد. قدیر و عباسجان پای بازی قمار با یکدیگر مشاجره کرده، درگیر میشوند. نادعلی تنها راهی چارگوشلی میشود.
باردار شدن مارال و خشم و نفرت زیور. زیور هر لحظه طعم مرگ را می چشد. قصد دارد سنگ بزرگی روی شکم مارال انداخته او و بچه اش را بکشد. چشم در چشم مارال، اشکهای دو زن، التماس و عذرخواهی. اکنون گویی خواهرند.
امنیه ها به دنبال گل محمد میگردند. استوار علی اشکین ،صورت کلمیشی را کبود، روبند بلقیس از صورت برمیکشد و خانواده را تهدید میکند که گل محمد را خواهد یافت. ستار و موسی آنجا هستند و شاهد ماجرا. موسی دلشکسته است از اهانتی که به بلقیس شده. بلقیس را مادر خویش میداند. ستار دوره گردی میکند و در احوال مردم نظر میکند. ستار پی آن میگردد تا احوال و افکار مردم را دریابد. رو به هر سو...
قدیر و کوچه گردیهای بی هدف شبانه، چرا که بندار قصد دارد شترش(ارونه) را بکشد و گوشت آن را به اهالی بفروشد.
بندار میخواهد شیرو را به شهر به خانه آلاجاقی بفرستد. سکوت و بزدلی و تسلیم ماه درویش، خشم شیدا از بندار و ماه درویش، بهت شیرو از اینکه چرا ماه درویش مانع رفتن زنش نمیشود. شیرو به شیدا می اندیشد.
لالا ، شیرو را تهدید میکند که دست از شیدا بکشد. شیرو نمیداند چه بر سرش آمده است . شیرو از هر سو در احاطه رنج و نامردمی ها است. چه بر سرش می آید....
بلقیس برای بازپس گرفتن گوشواره های مارال از آلاجاقی به شهر می آید و دخترش شیرو را می بیند. واگویه و درد و دلهای مادر و دختر، شکوه های شیرو از برادرانش و ....
مادر و دختر برای ملاقات عبدوس و خان محمد به محبس می روند. عبدوس از خشم و ناراحتی دلاور می گوید. عبدوس از ازدواج مارال و گل محمد خبر دارد.
خان محمد نیز از خشمش نسبت به علی اکبر حاج پسند میگوید که در قضیه دزدی گوسفندها، علی اکبر، جان به در برده و خان محمد راهی زندان شد. آنها در این کار با هم شریک بودند.
عمو مندلو به همراه برادرش( پیر خالو) و موسی و ستار برای موسی به خواستگاری می روند. در خانه ی آتش(مادر دختر)درگیری صورت میگیرد و امنیه ها وارد خانه شده، ستار را دستگیر میکنند. مسبب درگیری، خواستگار پیشین رعنا(دختر آتش) است.
پایان #جلد_سوم رمان #کلیدر
#محمود_دولت_آبادی
6
خلاصه رویدادهای جلد چهارم رمان کلیدر
شب بارانی کلیدر، کلمیشی و خان عمو به گفتگویند. کلمیشی به سرزنش برادر که چرا مانع کشتن امنیه ها نشده است، از آینده خوشی که برای خانواده اش در ذهن دارد میگوید، از پسرانش و ... خان عمو اما برادر و برادرزاده ها را چون جان خویش عزیز میدارد. به نظر خان عمو،برادرش یکه به قاضی می رود. خان عمو میخواهد لحظه را غنیمت شمرد. به بیگ محمد میگوید تا چگور بنوازد و آواز سر دهد. بیگ محمد مینوازد و میخواند.
خان محمد از زندان آزاد شده، به چادرها می آید. از خانواده اش گله مند است که چرا به سراغ پسر مریض و زنش نرفته، آنها را زیر پر و بال خود نگرفته اند. حکایت دایی مدیار و خشکسالی و امنیه ها را که میشنود، حق میدهد که کسی نمیتوانسته چندان پی گیر خانواده او بشود.
شیرو هم با بلقیس به کلیدر آمده است.
همه به چادرها جمعند. گل محمد هم آمده است. گفتگوی مردها
خواهش زیور و هم آغوشی اش با مردش زیر آسمان بارانی کلیدر، زیور حس رهایی از بند تن کرده، نو میشود، گویی جوان میشود.
شیرو می رود ، با خان عمو می رود، رفتار سرد و خاموشی خان عمو.
مگر شیرو چه کرده که مستحق این همه نادیده گرفته شدن و خاموشی است.... رو به قلعه چمن، سایه ای خاموش و رنج دیده، شیرو!
امتناع شیرو از به خانه راه دادن ماه درویش، کتک کاری و زد و خورد شیرو و ماه درویش هم در خانه شان و نیز خانه بندار. بندار و اصلان در خانه نیستند. فقط شیدا و مادرش آنجا هستند. زد و خورد و فحاشی و توهین زن و شوهر، میانجی گری شیدا و ....
ضجه و ناله های شب تار ماه درویش، پشیمانی و پشیمانی از اینکه با شیرو بد کرده است. تحریکات موذیانه ی قدیر، ماه درویش او را شیطان می پندارد. چرا قدیر قصد ازار ماه درویش دارد؟ ماه درویش میگوید که در قضیه فروش شترهای کربلایی خداداد به بندار مقصر نیست. پس چرا قدیر چنین میکند.
قربان بلوچ آن شب بی گذر و سخت را همراه و کنار ماه درویش میگذراند.
دوباره درگیری و قشرق در خانه بابقلی بندار. شیدا اطمینان میدهد که شیرو خود به خانه نمی آید. شیدا قصد آزار سید را ندارد.
سرگردانی شیدا. به خانه لالا می رود و رانده میشود. شیدا و نفرت از خویشتن. شیرو هم شیدا را میخواهد اما نه اینگونه. شیرو برای عشق منزلتی قائل است. شیدا در دستان شیرو چه آسان رام میشود.
یورش جهن خان و چند سوار افغان به خانه بابقلی برای وصول طلب معامله تریاک. ماه درویش از گفتن اینکه بابقلی و پسرهایش کجا هستند سر باز می زند. جهن خان ، ماه درویش را از بالای بام به گودال پرتاب میکند. درگیری، گودرز بلخی و قدیر و اهالی قلعه چمن برخی نظاره گر و برخی به مجادله و کشمکش.
قدیر میگوید که شیدا شترهایش را به بیابان برده است. سواران در پی شیدا. یکی از سواران اما زیر ضربه های شیرو نمیتواند برخیزد. شیرو میخواهد انتقام شوهرش را بگیرد. بلخی مرد افغان را به خانه می برد تا او را فراری دهد. اگر این مردها نتوانند طلبها را بازپس گیرند، رئیسشان(باز خان) زن و نامزد و خانواده هاشان را به گرو میگیرد و متعرضشان میشود. از این رو آنان مجبورند اینچنین وحشیانه بر مردم بتازند.
بابقلی و اصلان سر میرسند و در پی شیدا می روند.
علی اشکین به همراه چند امنیه دیگر، ناغافل به چادر کلمیشی ها می آیند. گل محمد و خان محمد را با خود می برند. کلمیشی به سوزن ده رفته است. خان عمو هم نزد علی اکبر حاج پسند رفته تا اختلافاتشان را حل کرده و به نوعی مانع شود تا گل محمد را لو بدهند. خان عمو نمیداند که گل محمد مدتی پس از رفتن او دستگیر شده است.
7
شیدا به دست جهن خان اسیر میشود. بابقلی و اصلان و نورجهان(مادر شیدا) به خانه پهلوان بلخی می روند تا لااقل بتوانند مرد افغان را به اسیری گیرند. قدیر و بلخی و علی خاکی مانع این کار میشوند. بلخی شب هنگام ،مرد افغان را فراری میدهد اما، مرد توسط امنیه هایی که بابقلی خبرشان کرده دستگیر و به محبس می افتد.
عبدوس و دلاور و ستار و گل محمد و مرد افغان در محبس هستند. مردی به نام شمل نیز آنجاست. شمل پسر مشهدی یاخوت است که نفوذ زیادی در شهر داشته و حالا دستگیر شده است. با مامورها و مردان صاحب نفوذ زد و بند دارد. اتاق اختصاصی در زندان، شهر زمانی در قرق او و دارودسته اش بوده است. مردی به فکر منافع خویش و دمخور با اربابان قدرت.
ستار و شمل تلاش میکنند تا میانه دلاور و گل محمد بهتر شود اما دلاور کینه گل محمد را نمی تواند به آسانی از دل براند. درگیر میشوند و گل محمد مرد را به زمینش میزند. دلاور،شکسته و شکست خورده، دلاور ،مهر به گل محمد یا کین؟ نمیداند! باید کین بورزد. شب هنگام قصد خفه کردن گل محمد میکند اما ستار به موقع مانع میشود.
گل محمد در فکر فرار از زندان، ستار به مقصود وی پی برده است.
این ستار پینه دوز کیست؟گل محمد حس خوشایندی به وی ندارد، اطمینان ندارد. چرا همه جا این مرد را می بیند گل محمد؟
گل محمد را علی اکبر حاج پسند لو داده است، قتل امنیه ها. گل محمد را اگر به دار کنند؟....چه مرگ خفت باری! باید بگریزد... از سمت کاروانسرا. پیر خالو هم آنجاست.
گل محمد به ستار اعتماد میکند. قرار است شمل، ستار، گل محمد، دلاور و مرد افغان از زندان فرار کنند. موسی و خان محمد و خان عمو هم از سمت کاروانسرا باید کار کندن دیوار را انجام دهند. چاقو را شمل تهیه کرده است. کار انجام میشود، اما ستار و موسی از مردها میخواهند که دست و دهان ایشان(ستار و موسی) را ببندند و خود بگریزند. مردها چنین میکنند.
در میانه راه، شمل میگوید که مرد بیابان نیست و نمیتواند همراه مردها شود. دلاور نیز دل همراه شدن ندارد. گل محمد او را نیز به خود وامی نهد.
گل محمد،خان محمد،خان عمو و مرد افغان به سمت گله های کلمیشی ها می روند.
مرد افغان ،وامدار گل محمد است. باید خدمتی برایش انجام دهد. آن وقت میتواند تفنگی و اسبی از او بگیرد و برود دخترش سارا که نزد بازخان به گرو است را آزاد کند.
کلمیشی و بلقیس برای دیدن گل محمد می آیند. پسر گل محمد را هم آورده اند . پدر با نوزادش بازی میکند. مردها عجله دارند، باید دور شوند. پرسشهای کلمیشی ، بی پاسح! گویی این مرد دیگر آشنای مردانش نیست. در پس قلب مهربانش کلمیشی، زبانی گزنده دارد. کاش میتوانست مهر خویش به پسرهایش ابراز کند. نمیگویند به کجا می روند و به قصد چه کار! دور میشوند ..به تاخت.....
خانه علی اکبر حاج پسند در محاصره پسران کلمیشی و خان عمو و مرد افغان. شلیک گلوله ها و به خون غلتیدن علی اکبر ، مرگ پسرخاله. مرد افغان هم توسط علی اکبر کشته میشود.
به یاد روزهای کودکی، خاطرات کودکی که با پسرخاله اش داشت، فغان میکند گل محمد! خان محمد و بیگ محمد نیز . خاله و خواهرزاده ها در شیون و فغان و ماتم.
علی اکبر خواهان شیرو بود تا جای زن اولش را در این خانه پر کند. گل محمد می اندیشد: کاش پذیرفته بود شیرو. آن وقت این اتفاق ها نمی افتاد.
اصلان که به هنگام درگیری در خانه علی اکبر بود، گریخته است.
خان عمو به چوپان خانه می گوید که چند گوسفند نیز علاوه بر تفنگ علی اکبر آماده کند. چوپان نیز باید با ایشان همراه شود.
علی اکبر به پاس خوش خدمتی به دولت ،گل محمد را لو داده بود. در دزدی گوسفندها، علی اکبر و بندار گوسفندها را میان خود تقسیم کرده بودند و خان محمد در این ماجرا به محبس گرفتار آمده بود. بیگ محمد بخاطر برادرانش حاضر شد به اینجا بیاید و در کشتن علی اکبر همراه شود.
#جلد_چهارم رمان #کلیدر
#محمود_دولت_آبادی
8
@toloeyektaraneh
خلاصه رویدادهای جلد پنجم رمان کلیدر
بازجویی و تهدید ستار بی نتیجه است. ستار اعتراف به فراری دادن هم بندانش نمی کند. از حرفهای موسی و پیرخالو و شمل و عبدوس هم مطلبی دستگیر ماموران نشده است.
موسی در مسیر قلعه چمن، عباسجان را می بیند. عباسجان از اینکه بندار و آلاجاقی در پی اموال نادعلی هستند، میگوید. قدیر و عباسجان و بندار به موسی مشکوکند و مدام درباره ستار از وی پرس و جو میکنند. پیرخالو هم موسی را از دوستی با ستار بر حذر میداشت. پینه دوز و دوره گرد بودن ستار و اینکه معلوم نبود از کجا و برای چه به شهر و دشت و بیابان میان مردم میگردد، ظن همه را برمی انگیخت. موسی اما عاشق ستار است و در پی اوست. برگه هایی را به قلعه چمن آورده ،به پهلوان بلخی میدهد تا در محل و روستاهای اطراف پخش کنند. مبارزه با اربابان و زمین داران بزرگ.....
قدیر گله مند و خشمگین از موسی میخواهد که او را نیز میان خود پذیرا باشند. قدیر ادعا میکند که او هم مظلوم واقع شده و باید به وی اعتماد شود. موسی نمیداند چه کند!
ماه درویش زمینگیر شده است.
نادعلی، تلخ و گرفته به قلعه چمن آورده شده و پای اسنادی را به خواست بابقلی و آلاجاقی امضا کرده است. به درخواست موسی و عباسجان، نادعلی به همراه قدیر، ماه درویش را برای مداوا به شهر می برند.
شیدا به همراه سارا(دختر مرد افغان) از بند افراد بازخان گریخته است. بابقلی فقط یک راه برای اینکه قائله را بخواباند، در پیش دارد. طلب کمک از گل محمد....
اصرار بابقلی به پناه دادن شیدا و اکراه گل محمد و خان عمو.
بابقلی اطمینان میدهد که مایحتاج ایشان را تامین کند. می پذیرند.
خان عمو،گل محمد و بیگ محمد و محمدرضا(چوپان خانه علی اکبر حاج پسند)به سنگرد رفته و از مردی به نام نجف ارباب اسلحه میگیرند. نجف به اکراه اسلحه به ایشان میدهد.
خان عمو و دو برادر به قلعه میدان به خانه مردی به نام قباد رفته تا شب را آنجا استراحت کنند. صبح هنگام با حمله و شلیک علی اشکین و چندین امنیه روبه رو میشوند. در این درگیری دو امنیه کشته و بقیه زخمی و اسیر شده یا فرار میکنند. گل محمد گلوله ای به زانوی اشکین میزند، اما خان عمو ،با گلوله ای علی اشکین را میکشد.
مردم روستا اطراف امنیه های کشته و زخمی گرد می آیند.
گل محمد ماجرا را به ایشان گفته و قباد را در این قائله بی گناه معرفی میکند.
نام و آوازه گل محمد همه جا پیچیده است. بسان اسطوره ای همه از او و شهکاری که انداخته داد سخن میگویند . اغراق و اغراق! یا به قهرمان و اسطوره ای بدل شده و یا مردی بی رحم و خونخوار می نامندش!
فربخش ، ستار را آزاد میکند و از او میخواهد تا گل محمد را دیده و رابط ایشان باشد.
ستار و دیدار با یاران هم حزبی اش، اکبر و افشار و دکتر(دامپزشکی که به کلیدر نیز آمده بود تا برای مرض گله ی کلمیشی ها راهکاری بیابد) ، فرهود(مردی که در محله ها علیه حکومت وقت و اربابان سخنرانی میکند. ستار از این دیدارها و کلمات سرشار از نشاط و امید میشود. ستار معتقد است که باید اندیشه مردم را تغییر داد و صرفا با تهییج ایشان نمی توان به پیروزی رسید.
ماه درویش از مریض خانه مرخص شده و شیرو آمده تا او را به قلعه چمن ببرد.
ماه درویش و شیرو و دلاور و ستار و نادعلی در قهوه خانه خاله سکینه به هم رسیده اند. نادعلی گویی مست و بیخود از خویش از زنها سخن میگوید . ستار را مخاطب خویش قرار میدهد. این زنها که می آزارند اما بی ایشان ، مرد نمی تواند زندگانی کند.
در مسیر قلعه چمن نیز ، نادعلی با ستار و دلاور گفتگو میکند. از اینکه اربابان ، رعیت خویش را ترسو و گرسنه بار می آورند تا مردم به خودشان رحم نکنند و با چاپلوسی سهم بیشتری از ارباب نصیب خود کنند. ستار برای اینکه نادعلی از افکار مشوش برهد، از او میخواهد که فقط از خویش به در آید، اما نادعلی در دنیای آشفته ی خویش، به رنج و عذاب است.
در قلعه زعفرانی، کدخدا حسن زعفرانی و مردی به نام غضنفر هاشم آبادی در حال مجادله اند. غضنفر علیه اربابان و آلاجاقی و ظلمی که به دهقانان می رود ،سخن میگوید. کدخدا سعی دارد مانع او شود.
با ورود امنیه ها به قلعه، دلاور( به خاطر گریز از محبس) که از سایه خویش هم واهمه دارد، در جایی پنهان می شود. ستار را مقصر فرار خود از زندان میداند. دلاور از گل محمد کینه به دل دارد . گل محمد، مارال او را از وی دریغ کرده. دلاور یک دم از این فکرها آسوده نمی شود.
دلاور باید به بیشه برود و ستار و دیگران راهی قلعه چمن هستند.......
مردی به نام خان نایب ،مامور یافتن گل محمد ،به همراه امنیه ها ابتدا وارد قلعه زعفرانی شده و سپس راهی قلعه چمن می شوند.
#جلد_پنجم رمان #کلیدر
#محمود_دولت_آبادی
9
خلاصه رویدادهای جلد ششم رمان کلیدر
عباسجان در مسیر قلعه چمن به شیرو و ماه درویش رسیده و با سخنانی گزنده و طعنه آمیز درباره گل محمد و سپس شیدا ،شیرو را رنج می دهد. شیرو تلاش میکند تا با مرد هم کلام نشود ،اما عباسجان مصر است. اینکه ستار نمیتواند دوست گل محمد باشد و گل محمد بالاخره برای کمک به شیرو روی خواهد آورد و ....
خان نایب و امنیه ها در خانه بابقلی بندار هستند. عباسجان خبری از سوی فربخش برای بندار دارد. اینکه گل محمد نباید توسط خان نایب و افرادش غافلگیر شود. باید گل محمد را از این خبر مطلع ساخت و شیدا برای رساندن خبر راهی می شود.
کشمکش درونی شیدا با خود.باید زنی را دوست داشته باشد اما چه کسی...
سارا (دختر مرد افغان) به عشق شیدا ،وی را از اسارت بازخان نجات داده و خودش را به خطر انداخته است. سارا ،شیدا را میخواهد. شیدا او را وانهاده است.
لالا نیز عاشق شیداست. زنی که به خاطر شیدا حرمت خود را میان مردم، از دست رفته می بیند. زنی در آرزوی عشق و نه هوس. شیدا را تهدید میکند که سارا و شیرو (هر که شیدا را از او بگیرد) خواهد کشت! زنی سرکش ، این خود لالاست. چون آتش، شعله ور.....
مزاحمت حضور و سماجت عباسجان را موسی به هر کجا که می رود حس میکند. در خانه بابقلی بندار، در کوچه ها و حتی در بیشه که برای دلاور غذا می برد، حضور نابهنگام و سمج عباسجان و نیش و کنایه هایش موسی را راحت نمیگذارد. عباسجان از کینه دلاور به گل محمد نیز مطلع است.
خان نایب و امنیه هایش در پی گل محمدند. اصلان با ایشان به کلاته کالخونی همراه میشود. و شاهد وحشی گری ایشان بوده است.
ستار پیش از شیدا خبر آمدن خان نایب را به همراهان گل محمد داده است.
آوازه گل محمد ، خوب و بد، همه جا پیچیده است. فربخش و آلاجاقی و بندار حامی گل محمد هستند. فربخش یک دوربین انگلیسی به ستار داده بود تا به نشانه دوستی به گل محمد برساند. بندار البته هوای دشمنان گل محمد (خان نایب) را هم دارد. موسی نمیداند که آیا حکومت حامی گل محمد است یا دشمن او!
موسی و ستار و بلخی و علی خاکی و براتعلی سالار رزاق در خانه بلخی گرد هم آمده و از برنامه های آینده سخن میگویند. متحد کردن دهقانان و دروگران و در کل رعیت علیه اربابان. اینکه بتوانند سهم غلاتشان را در موعد کار برداشت کنند، پیش از آنکه این سهم به انبار اربابها برود.
نادعلی مست و آشفته همه جا همراه قدیر است.
سارا از همبستری لالا و شیدا آگاه شده و با جماز خود میگریزد. دلداری لالا به شیدا که او غریب بود و باید میرفت. شیدا اما در خیال شیروست.
ستار، خود را به گل محمد و برادرانش رسانده و پیام رئیس امنیه(فربخش) را به او می رساند.گل محمد نمیداند که چرا فربخش در پی ملاقات با اوست!
سه برادر و ستار از پشته ای شاهد آتش زدن چادرها و سوزاندن ریش ملا معراج توسط خان نایب و افرادش هستند. خان نایب در پی گل محمد به هر کجا که می رسد، آنجا را ویران میکند. همان شب،ستار به چادرهای ملا معراج رفته و سه برادر نیز از پی خان نایب رهسپار میشوند. خان نایب را میکشند و به محله ملامعراج بازمیگردند. ستار با کمک خان محمد و بیگ محمد و حیدر(پسر ملامعراج) تیر از پای گل محمد بیرون میکشد. بیگ محمد و حیدر در پی کسی که چیزهایی از طبابت می داند، میشتابند.
10
فصل، فصل درو است. دروگران انتخاب میشوند. بندار علی رغم کینه و دشمنی اش با گودرز بلخی، او را هم برای درو انتخاب کرده،چه پهلوان بلخی مردی بی رقیب است و کارکشته درو. دلاور هم همپای ایشان به درو خواهد رفت. در پی حرفهای اکنده از درد و بغض قدیر، بلخی از بندار میخواهد که قدیر را هم به کار درو بگیرند و چنین میشود. احساس دوگانه قدیر از پذیرفته شدن توسط بندار!کاش نمی پذیرفتش!
بدگمانی و واگویه های ماه درویش با خویش. در پندار ماه درویش، تمام مردم قلعه چمن غیبت او را میکنند. بله با او دشمنند! پندار و بدگمانی
و عباسجان کربلایی خداداد است که از آب گل آلود ماهی میگیرد. ظن سید را دوچندان میکند. به او میگوید که در خانه علی خاکی، حرف حرف توست! ماه درویش ناخواسته برای عباسجان یا بهتر بگوییم برای بندار خبر آورده است. به عباسجان میگوید که در خانه علی خاکی، ستار پینه دوز، رعیت ها را با قرآنی در میان هم قسم کرده است. بلخی و موسی هم آنجا هستند و ... عباسجان خبر به بندار میرساند.
بلخی نمیتواند روش و منش ستار را درک کند.چرا این مرد تا این اندازه به شوق و تلاش است! بلخی میداند که زیر یوغ آلاجاقی و بندار نبودن و نان دست و بازوی خود خوردن خوب است اما ورای اینها اندیشیدن چه معنایی دارد! ستار به او گفته مردمی که استقلالشان را به واسطه حکومت از دست داده اند، چاره ای جز انقلاب ندارند. پهلوان اما جان و بودن را عزیزتر از نبودن میداند. همواره چنین بوده است و نیاکانش هم اینگونه روزگار گذرانده اند.
ستار از بلخی میخواهد که با قدیر نیز صحبت کند،چرا که قدیر خود را زخم خورده زندگی میداند و کینه جو است. نمیتواند جز خود به دیگران بیاندیشد . به آینده نمی اندیشد و خیال گذشته های بی فرجام ، او را رنج میدهد. پس بهتر است امثال قدیر را با خود دشمن نکنند.
قدیر ، در پی سرزنش خویش. چرا چیزی در زندگی نیاموخته. چرا هیچ چیز که او را به زندگی بند کند، نیست. حتی خواندن را هم یاد نگرفته است.
شیرو در پی ماه درویش در کوچه ها میگردد. عباسجان او را به عمد به جایی راهنمایی میکند که با شیدا روبه رو شود. ماه درویش، شیرو و شیدا را کنار هم می بیند. ماه درویش میگوید که دیگر به خانه نخواهد آمد. همان شب ،شیرو هم در نگاه بهت زده شیدا و اصرارهای او، از قلعه چمن می رود. شیرو تصور میکند که شیدا در پی او خواهد آمد. اما دریغ که جسارت شیدا آنی نبوده که شیرو می پنداشته است.
ماه درویش نیز به خانه بلخی می رود.
در روز درو، ماه درویش به همراه بابا گلاب راهی گندمزار میشوند. بابا گلاب قصد میکند تا درباره ماه درویش و شیرو با مرد سخن بگوید. ماه درویش، بدگمان به تمام اهالی قلعه چمن، از بابا گلاب جدا شده و به راه دیگری می رود.
قدیر توانایی آن ندارد تا همگام با سایر دروگران کار کند. اصلان عذر او را میخواهد . فقط گودرز بلخی است که از این واقعه ناخرسند است. از اینکه مردم نسبت به یکدیگر و به ناتوان تر از خود بی رحمند. از اینکه نتوانستند تحمل کنند تا قدیر هم نصیبی از سفره ای که پهن شده است، ببرد.
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب