کلیدر ....نوشته ی دولت آبادی
مطالب آموزشی بهناز:
Zahra:
خلاصه رویدادها و شخصیتهای رمان کلیدر جلد اول
مارال دختر جوان عبدوس برای ملاقات پدر و نامزدش(دلاور) به زندان می رود و از مرگ مادرش مهتاو و از دست رفتن گله شان میگوید.
مارال راهی خانه عمه بلقیس میشود.
در چشمه ای که در مسیر سوزن ده قرار دارد، مارال، برهنه، در چشمه ای به آب تنی مشغول است که متوجه نگاه مردی جوان میشود .مرد گل محمد و پسرعمه مارال است.
مارال دچار کشمکشهای درونی است. پندار گل محمد او را آرام نمیگذارد.
گل محمد زنی ۳۵ ساله و نازا به نام زیور دارد که شوهر اول زن در جنگ آذربایجان کشته شده و گل محمد خود خبر کشته شدنش را به زیور داده است.
بلقیس از زیور کینه دارد چه زن نمیتواند نوه ای برایش بیاورد.
با ورود مارال به خانه عمه، نفرتی عمیق نسبت به او در دل زیور پدید می آید و مشاجره کوتاهی هم صورت میگیرد. زیور مارال را تهدید میکند که به شوهرش گل محمد دل نبازد. زیور عاشق مردش است.
شیرو دختر بلقیس دلبسته مردی به نام ماه درویش شده ، شبانه از خانه میگریزد و با مرد همراه میشود. پیغام ماه درویش را مارال زمانی که عازم سوزن ده بوده دریافت کرده به شیرو رسانده است.
گل محمد به همراه پسرخاله اش علی اکبر حاج پسند(پسر گل اندام) و خان عمو(عموی گل محمد) و صبر خان(صبراو) داماد خان عمو و دایی جوانش مدیار راهی چارگوشلی میشود تا دختری به نام صوقی که مدیار عاشقش است را فراری دهند.
مدیار جوانی سرخوش و عاشق پیشه و سخاوتمند که مورد علاقه مردمی که او را میشناختند،است.
دایی صوقی(حاج حسین) به وصلت مدیار و صوقی راضی نیست و دختر را برای پسر خودش نادعلی میخواهد.
گل محمد به زحمت قره آت(اسب مارال) را رام کرده، همراه ۴ نفر راهی میشود.
مدیار از صوقی میخواهد که با او همراه شود اما تا صوقی به خود بیاید،نادعلی به مدیار شلیک کرده او را میکشد. گل محمد جسد دایی اش را بر قره آت سوار کرده به شتاب می گریزد . صوقی در پی سواران می رود اما آنها او را با خود نمی برند. در این میان ، حاج حسین هم کشته میشود.
مدیار را شبانه در روستایی دفن میکنند و پیمان می بندند با کسی از این ماجرا سخن نگویند.
گل محمد سوار بر قره آت و اسب بی سوار دایی اش مدیار کنارش به سوزن ده می آید. ماجرا را تعریف میکند. از رفتن شیرو مطلع میشود اما نمیتواند او را بیابد.
کلمیشی شوهر بلقیس هم از طریق برادرش خان عمو از مرگ مدیار مطلع میشود و راهی سوزن ده میشود. بلقیس هم از فرار دختر میگوید و کلمیشی برمی آشوبد.
گل محمد و زیور به سوی چادرها میروند و کلمیشی و بلقیس و مارال برای دروی اندک گندم در ده می مانند . گل محمد از کار بر روی زمین ننگ دارد. آن هم زمینی که هیچ حاصلی ندارد. گله داری را ترجیح می دهد. کلمیشی اما این امر را به حساب جوانی پسرش میگذارد و اینکه پس از بازگشتن از جنگ آذربایجان، گل محمد دیگر به حرف پدر نیست.
خان محمد پسر بزرگ کلمیشی در زندان است. بیگ محمد سومین پسرش به کار چوپانی میان چادرها مشغول است.
مارال تنها مانده و نگران قره آت که آذوقه اندکی در خانه عمه برای اسب مهیاست. خانه بوی تنگدستی می دهد. مارال در کشمکش و پندار است. به پدر،نامزد و بیش از همه به گل محمد می اندیشد...
بیگ محمد از فرار شیرو خبردار شده در پی او اسب می تازاند. گیسوی خواهر را بریده با غرور پیش پدر و مادر برمیگردد. کلمیشی از شجاعت پسر بر خود می بالد.
همه اهل خانه پس از درو گندمها به سمت سیاه چادرها می روند.
دو امنیه به همراه نادعلی سراغ مردی را میگیرند که زخمی شده باشد. پی مدیار میگردند اما نام مدیار را نمیدانند. صوقی ،نام عاشقش را فاش نکرده است. بلقیس امنیه ها را از اینکه چنین مردی در میانشان نیست آسوده خاطر میکند.
مرضی به جان گله افتاده و گل محمد و مردها باید در پی نجات دام خود باشند.
1
نادعلی برای یافتن نام قاتل پدرش صوقی را شکنجه میکند اما دختر نام عاشقش را بر زبان نمی آورد.
گورکنی که شاهد وقایع شب فاجعه بوده به خانه حاج حسین رو آورده و به نادعلی میگوید که در ازای روغن و گندم، میتواند رد قاتل پدر را نشانش بدهد. به گورستان برک شاهی رفته به نبش قبر مدیار میپردازند و نادعلی هراسان و تبدار به خانه بازمیگردد.
صوقی همان شب از خانه گریخته به چادر کلمیشی ها پناه می برد و ماجرا را بازگو میکند اما اهالی خانه کلمیشی از اینکه کسی رد دختر را گرفته برایشان دردسر درست کند هراسانند . صوقی ترس خورده و متوهم از شبگردی در بیابانها، صحبتهای گل محمد و بلقیس را میشنود و آنجا را ترک میکند. گل محمد تمایلی ندارد که صوقی پیش آنها بماند.
چوپان خانه نادعلی، صوقی را در بیابان یافته، دست بسته به خانه می آورد. صوقی به نادعلی(پسردایی اش) التماس میکند که او را ازاد کند. نادعلی او را آزاد میگذارد و صوقی خانه را ترک میکند.
گل محمد برای یافتن چاره ای جهت نجات گله راهی مشهد میشود اما او را با تحقیر جواب گفته و گل محمد برای درخواست کمک به خانه پسرخاله اش علی اکبر حاج پسند می آید. نیش و کنایه های گل اندام(خاله اش) درباره فرار شیرو که به جای اینکه با علی اکبر ازدواج کند ، اکنون زن یک درویش شده است و در خانه بابقلی بندار کار میکند، گل محمد را می ازارد اما او دم نمیزند.
ماه درویش که آزادی اش را از دست رفته میداند، حال توسط بابقلی بندار حمایت میشود. مردم قلعه چمن، از بابقلی که مردی سودجو و طماع است دل خوشی ندارند.
نویسنده همچنین از دل مشغولی زیور میگوید که با ماهک(دخترعموی مارال) راز دل گفته است. زیور فقط نگران از دست دادن گل محمدش است. او نسبت به زیور بی مهر شده.
بلقیس، مادر نگران و رنج دیده شبهای کلیدر. بی خواب و لبریز از پندارها.
بابقلی دو پسر جوان به نامهای اصلان و شیدا دارد. اصلان خواهان دختر علی اکبر حاج پسند است. دختری ۱۳ ساله به نام خدیج. اصلان در این پندار است که اگر این وصلت صورت گیرد، صاحب مال و منال علی اکبر خواهد شد. خدیج تنها دختر علی اکبر است.
شیدا شتربانی میکند و به شبگردی مشغول است. شیدا و اصلان از یک مادر نیستند و همواره دیواری بینشان سر برمی آورد.
قدیر پسر پیرمرد ناتوانی به نام کربلایی خداداد است. خداداد شترهایش را به بابقلی فروخته و پولش را پنهان کرده و آن را از پسرش قدیر دریغ میکند. پیرمرد نمیخواهد پسر از پیشش برود. برادر قدیر ،عباس نام دارد که از پدر پول ستانده و به مشهد رفته است. میگویند که او زنی در مشهد دارد.
علی اکبر حاج پسند به بهانه سال تنگ و آذوقه زمستان گوسفندها، گل محمد را ناامید کرده و گل محمد بی هیچ نتیجه ای از منزل خاله اش بیرون می آید.
نادعلی پسرعمه اصلان و شیداست و وصف ناخوشی و بیخود شدنش را در صحبت دو برادر میخوانیم. از یافتن قاتل پدر دست شسته و شبها از چارگوشلی خارج میشود و راه میرود. با مادر خویش(ماه سلطان) هم گفتگو نمیکند. برادرها نگران نادعلی هستند.
گل محمد به امید کمکی از بابقلی در مسیرش به خانه او می آید و به هر زحمتی که شده خواسته اش را مطرح میکند. بابقلی قادر به رد کردن خواسته گل محمد نیست. قرار میشود تا فردا بابقلی به همراه گل محمد به میان چادر و گله های ایشان بروند تا ببینند چه کاری از دستشان ساخته است.
گل محمد همچنین خواهش شیرو برای دیدن برادر را بی پاسخ میگذارد و خواهر از دور به تماشای برادر می ایستد.
بابقلی و گل محمد به چادرها می رسند اما بزمرگی کار گله را ساخته و بیشتر گوسفندها و بزها تلف شده اند. خشم و کشتار گله توسط مردها و سپس زنان ، فریاد و فغان و زاری خانواده....... خاک را خون فرا می گیرد.
#جلد_اول رمان #کلیدر
#محمود_دولت_آبادی
شروع مطالعه:20 بهمن 1401
2
@toloeyektaraneh
خلاصه رویدادهای جلد دوم رمان کلیدر
خانواده کلمیشی برای گذراندن قشلاق به منطقه ای به نام طاغی میروند. بز و میش کمی برایشان باقی مانده است. از این رو بیگ محمد تصمیم میگیرد گله را ترک گفته در پی کار دیگری برآید. همراه مردی به نام مسلم و چند تن دیگر راهی میشود تا ببیند میتواند برای ارباب ایشان کار کند یا نه.
گل محمد به سراغ مردی به نام مندلو می رود تا همراه او غیچ و هیزم به شهر ببرد و بفروشد. مندلو دو شتر دارد که همراه با شتر گل محمد باید بار به شهر ببرند.
خان عمو برای مواجهه با مشکل، دست به ربودن گوسفندهای دیگران میزند و این کار را درست میداند. به نظر او این گوسفندهای پرگوشت متعلق به رعیت و تنگدستان نیست، بلکه به اربابان تعلق دارد. گل محمد اما این دلیل خان عمو را تا زمانی که چاره ای جز این کار نداشته باشد، نمی پذیرد.
زمانی که محله به قشلاق میرود، بلقیس و مارال به دیدن عبدوس و دلاور می روند اما مارال دیگر دل در گرو دلاور ندارد. پرگویی ها و تظاهر مارال نیز تاییدی بر این حقیقت است. هر دو میدانند که چیزی درونشان تغییر کرده است.
گل محمد در حال کندن غیچ است که مارال سر میرسد و برای او ناهار می آورد. مارال خار فرو رفته در پای پسرعمه را درمی آورد و آن دو برای اولین بار بی تشویش به یکدیگر می نگرند و گل محمد راز دل و عشق خویش با مارال میگوید. از برهنه دیدن مارال در چشمه و تمنای دل..... و دو دلداده هم آغوش می شوند و ..... با سر رسیدن زیور ، گل محمد و مارال برخاسته ، پیش ملایی رفته و به عقد یکدیگر در می آیند.
شب هنگام گل محمد، مارال را به چادر آورده و اعلام میدارد که مارال زن اوست. مارال گوشواره هایش را به گل محمد میدهد تا وی ابزار کار برای خود بخرد.مارال هم در کار کندن غیچ به گل محمد کمک خواهد کرد.
و زیور، زنی زخم خورده با این غم که از همان بدو ورود مارال در دلش چنگ انداخته در کشمکش است...
مطالب ادبی ، شعر ، دل نوشته و تکه کتاب